کتاب مقاله بیماری آرایش

در عشق اتفاقات مرموزی می‌ا‌فتد

در عشق اتفاقات مرموزی می‌ا‌فتد

در عشق اتفاقات مرموزی می‌ا‌فتدشهر کوچکی بود به اسم آدریاناپولیس، شصت مایلی یالتا در طرف خشک رشته‌کوه‌های کریمه. از ساحل با تاکسی رفته بودم آنجا و در فرودگاه منتظر هواپیمای مسکو بودم که به یک آمریکایی برخوردم. هر دویمان طبیعتاً از دیدن کسی که انگلیسی حرف می‌زد خوشحال شدیم و به سالن غذاخوری رفتیم و نوشیدنی سفارش دادیم. او مهندس شرکت تولید‌کننده‌ کود شیمیایی در کوهستان بود و برای تعطیلاتی شش ماهه به آمریکا برمی‌گشت.
میزی کنار پنجره گرفته بودیم که رو به باندِ فرودِ کم‌پرواز بود، شبیه آن فرودگاه‌های خصوصی وطنی که در حومه می‌بینی و بیشتر پروازهای اختصاصی از آنها استفاده می‌کنند. سالن، سیستم بلندگوی عمومی داشت و زن جوانی با صدای صاف و آهنگ‌دار به روسی اعلان می‌خواند. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید اما فکر کنم از ایگور واسیلیویچ کریوکوف می‌خواست که لطفا به باجه بلیت آئروفلوت مراجعه بفرمایند.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۷ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • باربی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پنج داستان از فرانتس هولر

    پنج داستان از فرانتس هولر

    ترجمه علی عبداللهی*

    پنج داستان از فرانتس هولر داستان یک: اشباح

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • تابلوی قلب قرمز

    تابلوی قلب قرمز

    یک بستنی ساده

    بستنی میوه ایپسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه ای چند است ؟  پیشخدمت پاسخ داد:۵۰ سنت.
    پسر بچه دستش را در جیبش برد و  شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:یک بستنی ساده چند است؟
     در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: ۳۵ سنت.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۹ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • قاصدک! (۱)

    قاصدک! (۱)

    غروب
    اوضاع خیلی تعریفی نداشت. گرمای طاقت فرسا، نفس کشیدن را سخت می کرد. توده ی سیاهی از دور نزدیک می شد. هرچه سیاهی نزدیک می شد سکوت بیشتری صحرا را فرا می گرفت.
    دیگر می شد شناخت سیاهی کیست و از کجا می آید. چشمان نابینایش، صورت آفتاب سوخته اش، کمر خمیده اش و هیکل تکیده اش حرف های بسیاری داشت. شنیدنی و اندوهناک.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۹ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • میشوی بزرگ

    «میشوی بزرگ»۱

    قسمت اول :

    اشاره:

    مشهوریک روز بعدازظهر، زنگ تفریح ساعت چهار، مرا به گوشه‌ای از حیاط کشید. حالتی جدی داشت که به دلم هراس انداخت. چرا که میشوی بزرگ ، پسری بود قوی پنجه و من به هیچ قیمت حاضر نبودم که او دشمنم باشد. با صدای دهاتی‌وار و نخراشیده‌اش به من گفت: «گوش کن، گوش کن، دوست داری عضو باشی؟»
    مغرور و مسرور از اینکه در معیت میشوی بزرگ ، کسی شده‌ام، پاسخ دادم: «بله».

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستان های ۱۰ کلمه ای

    داستان های ۱۰ کلمه ای

    داستان های 10 کلمه ایهر وقت افسرده می شوم خرید می کنم. موجودی کارت و صورت حسابها مرا افسرده می کنند…
    نوشته: جی شانون

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • شبی در یک کلبه

    شبی در یک کلبه

    شبی در یک کلبهدر آن شب کذایی، از کنار ده بیست انبار و سوله دنج و راحت عبور کردم، بی‌آنکه حتی یکی از آنها به مذاقم خوش بیاید؛ چراکه جاده‌های «ورسسترشایر»۱ پرپیچ‌و‌خم و گل‌آلود هستند. تقریباً هوا تاریک شده بود که کلبه‌ای خالی پیدا کردم که کنار جاده توی یک باغ خیس و گل‌آلود واقع شده بود. پیش‌تر در همان روز باران سختی باریده بود و در اثر آن هنوز از درختهای میوه شبنم می‌چکید.
     
    سقف کلبه سالم به نظر می‌رسید و دلیلی نداشت که داخلش خشک نباشد؛ حداقل خشک‌تر از هر جای دیگری که می‌توانستم پیدا کنم.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • طعم شیرین عدالت

    طعم شیرین عدالت

    بخش اول:

    طعم شیرین عدالتسالها قبل، در گوشه‌ای از این دنیای پهناور و در شهری بزرگ، قاضی عالمی بر مسند قضاوت نشسته بود که همیشه در کارش رضای خدا را در نظر گرفته بود و کوشیده بود تا بیرق قانون را در آن شهر برافراشته نگه دارد و دو کفه ترازوی عدالت را متعادل. صدالبته که در این کار موفق هم شده بود و در نکته‌سنجی و اجرای عدالت، مشهور و زبانزد خاص و عام شده بود.
    روزی از روزها نوبت به محاکمه مردی رسید که در روز روشن و جلوی چشم مردم و بازاریان، وارد حجره جواهرفروش معتبری شده بود و جعبه‌ای را حاوی یکصد انگشتری جواهرنشان دزدیده بود و اقدام به فرار کرده بود؛ اما هنوز از بازار خارج نشده توسط مردم و گزمه‌ها به دام افتاده بود.
    در ظاهر امر آن روز قاضی قضاوت سخت و پیچیده‌ای را در پیش نداشت؛ این را تمام کسانی که برای مشاهده قضاوت قاضی در محکمه حاضر شده بودند، به اتفاق قبول داشتند. جرم محرز بود و شاکی یا همان مرد جواهر‌فروش و چندین شاهد هم حی و حاضر. خود مجرم هم در محضر دادگاه به جرمش اعتراف کرد و گفت که آماده است هرچه را قاضی عادل حکم می‌کند از جان و دل بپذیرد و به سزای عمل ناشایستش برسد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مسافر

    مسافر

    هر آن به من نزدیک می شد. این بار نیز او سر وقت آمد. این من بودم که به خاطر عجله ای که داشتم زود تر رسیده بودم. می خواستم هر چه سریع تر تکلیفم را با او یک سره کنم .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش