کتاب مقاله بیماری آرایش

عکـس و گفتگوی خواندنی با ایرج نوذری

به قول سهراب سپهری «بزرگ بود و از اهالی امروز» آری او بزرگ بود و گویا با تمام افق‌های باز نسبت داشت، صدایش ماندگار می‌ماند در گوش ما که روزی و روزگاری یاد گرفتیم که بخندیم. او خنده را برایمان به ارمغان می‌آورد. برای ملتی که سال‌های غبارآلود تلاش برای تغییر رژیم از طاغوت به انقلاب اسلامی و سالیان جنگ تحمیلی رمقی برایش نگذاشته بود که بر لبانش خنده بروید. او ملتی را دوست داشت، که دوست داشتن برتر از عشق است. در سال‌هایی که غم و درد، قلب مردمان ایران را تنگ در آغوش گرفته بود، مردی یک تنه، شادی و لبخند را میهمان آنان می‌کرد و ما اینک در دومین سالگرد او یادش را گرامی می‌داریم. صحبت از «منوچهر نوذری» است، مردی که چهره‌اش و صدایش در یادها به یادگار مانده و خواهد ماند. روزهای بی‌او بودن به گواهی تاریخ و زمان دو ساله شد، دومین سالگرد منوچهر نوذری و نیز فرا رسیدن شب یلدا، بهانه‌ای بود تا یلدای امسال را در کنار خانواده ایرج نوذری باشیم تا با صدای پسر و ذکر خاطرات از زبان او خاطرات منوچهر خان نوذری را زنده کنیم. پسری که از پدر آموخت عشق را، وفاداری و مردم‌داری را. در این شب‌نشینی، خاطرات نوذری پدر را مرور کردیم در مراسم شب یلدا. از تفال زدن‌ها به لسان‌الغیب حافظ شیرازی و تلاش برای انجام این مراسم سنتی. به واقع که یلدای خانواده‌ نوذری بوی پدر می‌دهد. یادش را گرامی می‌داریم نه با چشمی به اشک نشسته، بل با لبی خندان که او چنین می‌خواست و بیش از نیم قرن برای باز کردن لب‌ها به خنده تلاش کرد. یادش را گرامی می‌داریم با به یاد آوردن هنرش که مسئولانه بود و صادقانه و امید آنکه روحش در الطاف و رحمات خداوندی آرام باشد و آسوده، چنان که آرامش و آسایش را برای ملتش آرزو داشت. آنچه پیش روی شما قرار دارد، گپ و گفتی است با ایرج نوذری که در مکتب پدرش آنچه را که باید می‌آموخت، آموخت و حقا که پسر خلف اوست، او آموخته، هنرش را تقدیم به مردم کشورش نماید و همواره در پیشگاه آنان با ادبی در خور خاندان نوذری ظاهر می‌شود، او آموخته که پر تلاش باشد و فعال و در خدمت به مردمان این دیار از هیچ کوششی فروگذار نکند، او نیز هنرمند است مثل پدر، اگر چه که رسیدن به جایگاه پدر دست نیافتنی است و هرچند خط و سبکی جدا دارد، ولی آموخته که:
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش
m-192-1-42.jpg
پیش از این‌که پرسش‌هایمان را از او آغاز کنیم می‌گوید:
«گذشته برایم خیلی پررنگ است، با خاطرات گذشته زندگی می‌کنم هر چند بشر با خاطرات، زنده است اما این امر برای من از شدت بیشتری برخوردار بوده تا حدی که زمان حال را برایم کمرنگ می‌کند و این تا حدی خطرناک است… شاید اگر در زمان حال خانواد‌ه‌ای نداشتم دو سال پیش با بابا رفته بودم»

با این حساب در گذشته خیلی باید به شما خوش گذشته باشد… نوذری: البته گذشته سختی هم داشتیم، تا این حد که دوبار زندگیمان را جمع کرده و به خارج از کشور رفتیم، اما همان لحظات شیرین چه کم،‌ چه زیاد برایم بسیار ارزشمند است. از این‌رو تنها و تنها چیزی که مرا می‌ترساند آلزایمر است یعنی قشنگترین بخش زندگی را که خاطره است از دست خواهی داد. من با آن خاطرات زیبا زندگی می‌کنم.

m-192-1-47.jpg

‌ پس به همین دلیل است که به آدم‌های گذشته تا این حد احترام می‌گذارید؟ نوذری: احترام تنها کاری است که ما می‌توانیم برای آدم‌های قدیمی قائل باشیم، مگر می‌شود حسین کلانی و حسن روشن را فراموش کرد؟!

فکر نمی‌کنید این ارتباط قوی که میان ایرج نوذری و گذشته برقرار است و با گذشته زندگی می‌کند، به این دلیل باشد که در دوران کودکی کمتر مشکلات و سختی‌ها را احساس می‌کردید؟
نوذری: اتفاقا یکی از مشکلات و شاید معضلات من این است که همیشه چندین سال جلوتر از سنم حرکت کردم و فهمیدم، برای همین مشکلات را کاملا حس می‌کردم. این ویژگی در کنار چند نکته مثبت، نکات منفی هم بسیار دارد، از جمله این‌که به دلیل درک مشکلات، زودتر می‌سوزی.

پدرتان چقدر در تشکیل خاطرات گذشته و زندگی امروز شما نقش داشته؟
نوذری: بخش اعظم و شاید تمام زندگیم نقش اوست. در وهله اول تصمیم اساسی زندگی علمی ما چهار نوه فامیل (که من بودم و خواهرم، نازنین که سه سال از من کوچکتر است و دو فرزند عمه‌ مهری یعنی مادلی و بی‌بی‌) را پدر به همراه خواهرش مهر‌انگیزگرفتند، تا جایی که ما را به مدرسه رازی که گران‌قیمت‌ترین مدرسه آن زمان شاید حتی در دنیا به حساب می‌آمد فرستادند، مدرسه‌ای که «ژنرال دوگل» افتتاحش کرد. در آنجا به ما زبان فرانسه می‌آموختند، در آن دوره کمتر کسی حتی زبان انگلیسی فرا‌ می‌گرفت و این‌گونه بود که تنها چهار نوه فامیل، زبان فرانسوی را کامل آموختیم. هرچند به همت پدرم من از سه سالگی با این زبان آشنا شده‌ بودم.
m-192-1-44.jpg
این زحمات در شما که به ثمر نشت در دختر و پسر عمه و خواهرتان چطور؟
نوذری: خواهرم دکتری زبان اسپانیایی دارد و تاکنون ۹ کتاب ترجمه کرده که اکثر این کتب مستقیما از زبان اسپانیایی ترجمه شده که بسیار هم سروصدا به راه انداخت، حتما می‌دانید اکثر کارهای مارکز و دیگر آثار اسپانیایی پیش از این به زبان انگلیسی ترجمه می‌شد. دخترعمه‌ام در خارج ژورنالیسم بین‌الملل خواند و پسرعمه‌ام هم در شوروی دکتری نفت گرفت،‌ ضمن این‌که قهرمان تکواندو هم هست. به هر حال در مقابل زحمات زیادی که برای این چهارنوه فامیل کشیده شد، قدرشناسی هم صورت گرفت که در این میان بی‌سواد‌شان منم!
m-192-1-49.jpg

از نظر خودتان چه خصلتی از پدر به شما منتقل شده است؟‌
نوذری: پدرم یا بهتر است بگویم منوچهر نوذری (که بی‌غرض‌تر باشد چون پدر، پدر است و احترامش واجب)، می‌گویم نوذری تا به عنوان یک غریبه از او صحبت کنم، نه پسرش. منوچهر نوذری یک خیرخواه به تمام معنا بود. ویژگی‌های خوب او به قدری زیاد است که فکر نمی‌کنم تمام آنها را بتوانم به زبان بیاورم، اما به هر حال سعی خود را می‌کنم، پدر برای چندین جوان محتاج، عروسی گرفت،‌ چند عروسی تمام و کمال بدون این‌که کسی بداند. شاید گفتن این واقعیت روی قشنگی نداشته باشد اما حالا که او نیست می‌گویم تا همه بدانیم دلیل ماندگاری منوچهر نوذری، هنر یکتا و یگانه‌اش از یک‌سو و از طرف دیگر انسانیت و مردمی بودنش بود، او این ویژگی را از مادرش به ارث برده بود، به یاد دارم مادربزرگم همیشه با آن دستپخت عالی و بی‌مثالش دیگ بزرگی غذا می‌پخت و بین فقرا و نیازمندان تقسیم می‌کرد. امروز من احساس می‌کنم این وظیفه به عهده من است، اگر می‌خواهم او و پدر از من راضی باشند باید راهشان را ادامه دهم، حال چه اندازه در ادای وظیفه موفق بودم چیزی است که خودم نمی‌توانم و نباید نظر بدهم. اما شاید بارزترین خصلتی که از پدر به من رسیده، ‌بی‌خوابی اوست، شاید در شبانه‌روز، دو تا سه ساعت می‌خوابید و امروز من نیز هم…

پسر کو ندارد نشان از پدر، در خصوص شما صادق است، اما چرا هیچ‌وقت در وادی هنر پدر گام برنداشتید؟‌
نوذری: من دوست نداشتم اتفاقی که برای پسر آمیتا باچان افتاد، برای من هم بیفتد، برای همین از همان روز اول شاخه هنری‌ام را از پدرم جدا کردم تا هیچ‌گاه با او مقایسه نشوم، آبیشک‌باچان از همان ابتدا مدام با پدرش قیاس می‌شد؛ هرچند برای من و مطمئنا برای ‌آبیشک افتخار است که با پدرمان مقایسه شویم، ولی معتقدم اگر من با منوچهر نوذری مقایسه شوم بی‌احترامی می‌شود به او، از این‌رو در عین حال ‌که همه چیزم را از او دارم و پند گرفتم از هنرش، اما خط و سبکم را از او جدا کردم، به قول معروف خرجمان را سوا کردیم،‌ تا هیچ‌وقت جسارت نکرده باشم . خیلی‌ها از من سوال می‌کنند چرا کار طنز را ادامه ندادم که در پاسخ می‌گویم؛ «وقتی استاد مطلقش بود، دیگر لوث می‌شد اگر من هم وارد می‌شدم، هر چند اگر الان یک کار خوب طنز پیشنهاد شود به یاد پدر کار می‌کنم ولی خیلی باید دقیق و درست انجام شود.»
m-192-1-48.jpg

استاد نوذری در منزل و در کنار خانواده هم طناز بود؟

نوذری: طنازی در ذات پدر وجود داشت به طوری که حاضرجوابی و بداهه‌گویی‌هایش شهره فامیل بود. این اواخر عده‌ای فکر می‌کردند کمی حالات عصبی دارد که به دلیل بیماری اش بود، اما حتی در روزهای آخر بستری شدنش در بیمارستان هم همواره طنازی می‌کرد، یادم می‌آید یک روز که دکتر اتابک (دکتر پدر) می‌خواست به دلیل جلوگیری از زخم بستر، پشت پدر را با دستگاه ماساژ بدهد، پدر که خیلی ضعیف شده بود فریاد ضعیفی زد و به دکتر گفت: «آره، آره پیست موتورسواریه، گاز بده، موتورسواری کن…» دکتر اتابک تا دقایقی دستگاه را رها کرد، دلش را گرفته بود و می‌خندید.

ما می‌دانیم پدر غیر از هنرنمایی در تلویزیون، رادیو و سینما، هنرهای دیگری هم داشته که دوست داریم به طور کامل از زبان ایرجش بشنویم…
نوذری: این مرد در اقیانوس هنر قرار داشت، یک دانشگاه کامل بود، در سال ۱۹۷۲ میلادی(۱۳۵۱ شمسی) فیلمی ساخت در مصر که چندین بار به نمایش درآمد ولی به دلیل روابط تیره ایران و مصر درآن دوره، فیلم هیچ‌گاه در ایران پخش نشد. یکی دیگر از هنرهای منوچهر نوذری، فعالیت ایشان در زمینه موسیقی بود که شاید کمتر کسی از آن خبر داشت. ضمن این‌که او یک لابراتور کامل و مجهز بود و برای یک فیلم همه‌کاره خودش بود. دلم می‌خواهد اینجا از طریق مجله شما دردلی کنم، چندی پس از فوت بابا مجله تخصصی و معتبر «فیلم» مطلبی به نوشته یک آدم آماتور به چاپ رساند که اصلا نام نویسنده‌اش را هم به یاد ندارم با این مضمون که منوچهر نوذری پست‌ترین کارها را از جمله جاروکردن استودیو انجام می‌داد، تا این‌که هوشنگ لطیف‌پور او را به بخش دوبله برد… منوچهر نوذری اصطلاحی داشت و همیشه تکرار می‌کرد؛ او معتقد بود کسانی در کار موفق هستند که از جارو کردن بلد باشند تا بالا… نمی‌دانم شاید آن فرد این جمله را اشتباهی متوجه می‌شود، نوذری از رادیو شروع کرد، آن زمان محمود نوذری برادرش صدابردار و فیلمبردار درجه یک تلویزیون بود، آقای لطیف‌پور هم دوست پدر به حساب می‌آمد، روزی او و دیگر دوستان به این نتیجه رسیدند که صدای منوچهر و استعدادش در این زمینه خیلی به درد کار دوبله می‌خورد و این‌گونه به بخش دوبله اضافه می‌شود، او هرگز جایی را جارو نزده، نه این‌که بگویم این کار ایرادی دارد… من متاسفم برای دوستانی که چنین مطالبی چاپ می‌کنند، امیدوارم سوء‌تفاهم بوده باشد و هنوز هم منتظر عذرخواهی بابت این سوء تفاهم هستم. ضمن این‌که من سال‌ها برای این مجله بدون هیچ‌گونه چشم‌داشتی مطالب سینمای هند را ترجمه می‌کردم هیچ‌گاه از آنان انتظار چنین رفتاری را نداشتم.

می‌خواهیم در لحظات باقیمانده این نشست‌ شنونده باشیم و شما گوینده، از پدرو خاطراتتان و شب یلدا‌های گذشته برایمان بگویید…
نوذری: تمام افتخارات من این است که در دانشگاهی این‌چنین، در دانشکده منوچهر نوذری متولد شدم، شما در نظر بگیرید در این چهل و چند سال اگر روزی یک واژه هم از او یاد گرفته باشم، بسیار برایم ارزنده خواهد بود، او هنوز هم دست از این کار برنداشته و مرا تنها نگذاشته، گاها به خوابم می‌‌آید و هنوز هم نگران است، نگران زندگی من، عروسش، نوه‌هایش، دخترش و با این کار باز به من نیرو و انرژی می‌دهد، افتخار می‌کنم فرزند ایشان هستم. خیلی دلم برایش تنگ شده است.
چند می‌گیری گریه کنی ؛ وصیت پدر زمانی‌که «چند می‌گیری گریه کنی» به پدر پیشنهاد شد، او برایم فیلم‌نامه را تعریف کرد، همان زمان گفتم این کار عجب قصه عجیبی دارد، شما ببینید یک نفر چقدر می‌تواند مورد لطف و عنایت پروردگار قرار بگیرد که چنین قصه‌ای در زمان مرگ به سراغش بیاید. این کار وصیت‌نامه پدر بود، اوایل کار، بابا پیشنهاد داده بود نقش پسر را که مخاطب درد دل پدر قرار می‌گیرد را من بازی می‌کنم، اما خب گروه معتقد بودند نقش طوری است که اگر غریبه باشد بهتر درمی‌آید. اما وقتی کار پخش شد به خصوص پیامی که بابا آخر فیلم می‌دهد که «بخند»، همه پشیمان شدند که چرا من بازی نکردم، اگر این‌گونه می‌شد، یک شاهکار جهانی شکل می‌گرفت، یعنی یک وصیتنامه کامل و واقعی، هرچند الان هم یک فیلم ارزنده و قابل احترام است.

حق پدر
چهل و دو یا چهل و سه روز از فوت بابا گذشته بود که «چند می‌گیری گریه کنی» در جشنواره پخش شد، که من به اتفاق یکی از عموهایم، مادر، خانم و خواهر و شوهر خواهرم به جشنواره رفتیم، پس از دیدن فیلم به حالت سکته افتاده بودم، در آن شرایط از من خواسته شد به جای پدر صحبت کنم، در کنار تمام این لحظات تلخ، واکنش مردم خیلی جالب بود، مضمون فیلم، طنز تلخی بود در شرایطی که نوذری نبود، این برایشان دردناک بود، هم از این بابت گریه می‌کردند و هم به خاطر من که در آن شرایط فیلم را می‌دیدم، با توجه به احساسات و ارتباطی که با پدر داشتم، در آن جشنواره منوچهر نوذری باید جایزه‌ای دریافت می‌کرد که متاسفانه برخی هنوز فکر می‌کنند چون فوت می‌کند پس دیگر اشکالی ندارد اگر حقش را ندهند، خیلی دلم شکست. بگذریم… اما دختران من در شرایط خاص دیگری این اثر را دیدند. آقای خاتمی دوست داشت این فیلم را در موزه سینما با خانواده نوذری و دیگر عوامل ببیند، اما چون سرکار همین فیلم «عاشق» بودم و لحظاتی از کار ضبط می‌شد که البته هیچ‌گاه در کار نمی‌بینم! نتوانستم بروم، از این‌رو همسرم، به همراه دخترانم فیلم «چند می‌گیری گریه کنی» را به همراه آقای خاتمی دیدند.

شب‌های یلدا
یادم می‌آید زمانی که بچه بودیم هر سال یا ما می‌رفتیم منزل یکی از اقوام یا بقیه می‌آمدند منزل پدر و هرسال پدر یک چیز جدید برای غافلگیر کردن بقیه داشت، تفال زدن به دیوان حافظ هم که جزء لاینفک این شب بود. پدر همواره این بیت شعر را زمزمه می‌کرد:

ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

از دوران کودکی همه چیز را به وضوح در خاطر دارم، برای مثال یک روز در سن چهارده سالگی بابا یک نخ سیگار روشن کرد داد دستم و گفت: بکش، با خودم گفتم: می‌دانم این رفتار پدر نکته‌ای دارد، اما چرا این کار را کرد؟ لحظاتی بعد گفت: اگر قراره سیگاری بشی، با خودم بکش،‌ از دست خودم بگیر تا منی که پدرت هستم برات روشن کرده باشم و گرنه فردا به چیز دیگه‌ای تبدیل می‌شد.
خب نتیجه این کار پدر کاملا روشن است که من حتی لب به سیگار هم نزدم… یا این‌که خودش برایم تعریف می‌کرد زمانی‌که هنوز حرف زدن نمی‌دانستم مرا می‌نشانده و کاملا ادبی با من صحبت می‌کرده، نه این‌که فقط حرف بزند، با کلماتی چون آن طور که مستحضر هستید،‌در استیلای و…، همین موضوع باعث سخنوری می‌شود. اگر دقت کرده باشید در هیچ برنامه‌ای با متن یا برگه‌ای که در آن نوشته باشم حاضر نشدم مگر این‌که بحث تخصصی باشد که آن هم ترجیح می‌دهم از قبل روی آن مطالعه کرده باشم و خدا را شکر خیلی کم اتفاق می‌افتد که تپق بزنم و این به دلیل کار کردن‌های اوست و سوادی که از همان کودکی در استخوان‌هایم تزریق ‌شد، آن هم توسط پدری که این‌قدر روشنفکر است.

ادای احترام کوئین وراج کاپور به نوذری
و یا یادم می‌آید زمانی را که آنتونی‌کوئین به ایران آمده بود و چون بابا به زبان انگلیسی و عربی تسلط کامل داشت، بدون مترجم یک مصاحبه با او انجام داد که از رادیو پخش شد، یا زمان دیگری که به دلیل فیلم «عبور از رود گنگ» راج کاپور به ایران آمده بود، فیلم دوبله شده به زبان فارسی را نگاه می‌کند و بعد از تماشای فیلم، می‌خواهد دست بابا را ببوسد که البته بابا اجازه نمی‌دهد، بعد که دلیل این کار را می‌پرسد، می‌‌گوید: «تو مرا به مردم ایران معرفی کردی، لحظاتی من در فیلم غرق ‌شدم بدون اینکه احساس کنم این صدای من نیست، حتی برخی اوقات تصور می‌کردم این خودم هستم که به ایرانی و با زبان فارسی حرف می‌زنم.» یک روز که بچه بودم، بابا از من پرسید که دوست دارم چه کاره شوم، از آنجایی که در روزهای نزدیک به عید نوروز به سر می‌بردیم و نیز، علاقه وافری به بازیگری و موسیقی داشتم، گفتم: «حاجی فیروز، من می‌زنم؛ شما برقص»، چند سال گذشت، تا اینکه در تئاتر «چه خبر» این اتفاق افتاد که من آهنگ می‌نواختم و پدر می‌خواند، پدر این خاطره را تعریف کرد، بعد همه در عین حال که دست می‌زدند اشک هم می‌ریختند.

و در پایان…
نوذری: انگیزه ما برای کار، محبت مردم است، هنرمند از مردم است و برای مردم همان‌طور که منوچهر نوذری بود و همان‌طور که من سعی می‌کنم باشم…
و در آخر:
روزی که بیامدی ز مادر عریان بودند همه خندان و تو بودی گریان کاری بکن ای دوست که وقت رفتن باشند همه گریان و تو باشی خندان این بود چکیده‌ای از شب‌نشینی‌ ما با خانواده‌ای که عشق منوچهر نوذری بود، ایرج پسرش و دلناز و دلربا نوه‌‌هایش که همیشه عکس‌شان را همراه داشت و تنها آرزویش دیدن عروسی آنها و خوشبختی‌شان بود. ایرج نوذری این روزها با توجه به مشغله زیاد کاری چه در زمینه موسیقی، بازیگری و ترجمه کتب به شدت تلاش می‌کند تا تحصیلاتش را در مقطع دکتری ادامه دهد، برای او در این زمینه و نیز هنرش آرزوی توفیق و موفقیت داریم.
خانواده سبز

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بیوگرافی عزت الله انتظامی

    انتظامی پس از انقلاب و بخصوص در دهه شصت در انواع و اقسام نقش ها به بهترین نحو ممکن ظاهر شد. بازی او در فیلمهای حاجی واشنگتن، اجاره نشینها ، گراند سینما، هامون، بانو ، خانه خلوت ، ناصرالدین شاه اکتور سینما ، روز فرشته ، روسری آبی ، خانه ای روی آب و گاوخونی اوج هنرنمایی او در کارنامه سینمایی اش است.

    نام اصلی: عزت الله

    نام خانوادگی اصلی: انتظامی

    سمت (در بخش های):  بازیگران،فیلمنامه،

    ………………………………..

    تاریخ تولد: ۱۳۰۴

    محل تولد: تهران

    ملیت: ایران

    ………………………………..

     مدرک تحصیلی: فارغ التحصیل  هنرهای زیبا

     

    روابط خانوادگی با دیگر هنرمندان  

    >>  مجید انتظامی (پسر)

     

    بیوگرافی

     

    فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبا از دانشگاه تهران در سال ١٣۵١.

    شروع فعالیت هنری به عنوان پیش پرده خوان.

    عزیمت به آلمان در سال ١٣٣٢.

    تحصیل در مدرسه شبانه تاتر و سینما در هانوفر.

    بازگشت به ایران در سال ١٣٣٧.

    مشارکت در دوبله فیلم و استخدام در اداره هنرهای زیبای ایران در سال ١٣٣٨.

    شروع فعالیت سینمایی با بازی در نقش کوتاهی در فیلم واریته بهاری (پرویز خطیبی) در سال ١٣٢٨.

    نمایش گاو نوشته غلامحسین ساعدی با بازی او و علی نصیریان و دیگر هنرمندان تازه کار اما بااستعداد آن زمان داریوش مهرجویی را وادار کرد تا از روی این نمایشنامه و با همان اکیپ گروه بازیگری، فیلم گاو را بسازد. فیلم گاو ساخته شد و بازی عزت الله انتظامی شد یکی از بهترین نقش آفرینی های تاریخ سینمای ایران.

    انتظامی پس از انقلاب و بخصوص در دهه شصت در انواع و اقسام نقش ها به بهترین نحو ممکن ظاهر شد. بازی او در فیلمهای حاجی واشنگتن، اجاره نشینها ، گراند سینما، هامون، بانو ، خانه خلوت ، ناصرالدین شاه اکتور سینما ، روز فرشته ، روسری آبی ، خانه ای روی آب و گاوخونی اوج هنرنمایی او در کارنامه سینمایی اش است.

    او برای اولین بار با مسعود کیمیایی یکی از کارگردانان صاحب سبک سینمای ایران و در سن ۷۹ سالگی در فیلم حکم همکاری کرد. شاید نقش رضا در فیلم حکم یک دن کورلئونه باشد. فیلمی که شاید حال و هوای پدرخوانده را برایمان زنده کند.

     

    بخشی از فیلم شناسی:

    ۱۳۸۵  مینای شهر خاموش ( امیرشهاب رضویان )  [بازیگر]

    ۱۳۸۴  ستاره ها – جلد اول: ستاره می شود ( فریدون جیرانی )  [بازیگر]

    ۱۳۸۳  حکم ( مسعود کیمیایی )  [بازیگر]

    ۱۳۸۲  جایی برای زندگی ( محمدرضا بزرگ نیا )  [بازیگر]

    ۱۳۸۲  گاوخونی ( بهروز افخمی )  [بازیگر]

    ۱۳۸۱  دیوانه ای از قفس پرید ( احمدرضا معتمدی )  [بازیگر]

    ۱۳۸۰  خانه ای روی آب ( بهمن فرمان‌آرا )  [بازیگر]

    ۱۳۸۰  سایه روشن ( حسن هدایت )  [بازیگر]

    ۱۳۷۸  باد و شقایق ( ضیاءالدین دری )  [بازیگر]

    ۱۳۷۸  میکس ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۷۷  کمیته مجازات ( علی حاتمی )  [بازیگر]

    ۱۳۷۶  جهان پهلوان تختی ( بهروز افخمی )  [بازیگر]

    ۱۳۷۵  طوفان ( محمدرضا بزرگ نیا )  [بازیگر]

    ۱۳۷۳  روز واقعه ( شهرام اسدی )  [بازیگر]

    ۱۳۷۳  روسری آبی ( رخشان بنی اعتماد )  [بازیگر]

    ۱۳۷۲  بازیچه ( تورج منصوری )  [بازیگر]

    ۱۳۷۲  روز فرشته ( بهروز افخمی )  [بازیگر-فیلمنامه نویس]

    ۱۳۷۲  جنگ نفت کش ها ( محمدرضا بزرگ نیا )  [بازیگر]

    ۱۳۷۰  بانو ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۷۰  خانه خلوت ( مهدی صباغ زاده )  [بازیگر]

    ۱۳۷۰  ناصرالدین شاه آکتور سینما ( محسن مخملباف )  [بازیگر]

    ۱۳۶۹  سایه خیال ( حسین دلیر )  [بازیگر]

    ۱۳۶۸  هامون ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۶۷  گراند سینما ( حسن هدایت )  [بازیگر]

    ۱۳۶۷  کشتی آنجلیکا ( محمدرضا بزرگ نیا )  [بازیگر]

    ۱۳۶۷  در مسیر تندباد ( مسعود جعفری جوزانی )  [بازیگر]

    ۱۳۶۶  شیرک ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۶۶  جعفرخان از فرنگ برگشته ( علی حاتمی محمد متوسلانی )  [بازیگر]

    ۱۳۶۶  طهران روزگار نو ( علی حاتمی )  [بازیگر]

    ۱۳۶۵  اجاره‌ نشین ها ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۶۵  شیر سنگی ( مسعود جعفری جوزانی )  [بازیگر]

    ۱۳۶۴  چمدان ( جلال مقدم )  [بازیگر]

    ۱۳۶۲  کمال ‌الملک ( علی حاتمی )  [بازیگر]

    ۱۳۶۲  خانه عنکبوت ( علیرضا داودنژاد )  [بازیگر]

    ۱۳۶۱  حاجی واشنگتن ( علی حاتمی )  [بازیگر]

    ۱۳۶۰  مدرسه‌ ای که می رفتیم ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۵۷  دایره مینا ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۵۵  ملکوت ( خسرو هریتاش )  [بازیگر]

    ۱۳۵۲  قیامت عشق ( هوشنگ حسامی )  [بازیگر]

    ۱۳۵۱  بی تا ( هژیر داریوش )  [بازیگر]

    ۱۳۵۱  صادق کرده ( ناصر تقوایی )  [بازیگر]

    ۱۳۵۱  ستارخان ( علی حاتمی )  [بازیگر]

    ۱۳۵۰  پستچی ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۴۹  آقای هالو ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۴۸  گاو ( داریوش مهرجویی )  [بازیگر]

    ۱۳۲۸  واریته بهار ( پرویز خطیبی )  [بازیگر]

     

    جوایز و انتخابها

     

    >>  کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (جایی برای زندگی)

     [ دوره ۲۳ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۳ ]

    ………………………………………………………..

    >>  کاندید لوح زرین بهترین بازیگر نقش اول مرد (اجاره‌ نشین ها)

    [ دوره ۵ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۵ ]

    ……………………………………………………….

    >>  برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (گراند سینما)

    [ دوره ۷ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۷ ]

    ……………………………………………………….

    >>  کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (هامون)

     [ دوره ۸ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۸ ]

    ………………………………………………………..

    >>  با تقدیر از بهترین بازیگر نقش اول مرد (خانه خلوت)

    [ دوره ۱۰ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۰ ]

    ……………………………………………………….

    >>  با تقدیر از بهترین بازیگر نقش اول مرد (ناصرالدین شاه آکتور سینما)

    [ دوره ۱۰ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۰ ]

    ……………………………………………………….

    >>  برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (خانه ای روی آب)

    [ دوره ۲۰ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۰ ]

    ………………………………………………………..

    >>  برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (روز فرشته)

     [ دوره ۱۲ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۲ ]

    ……………………………………………………….

    >>  برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد (گاوخونی)

    [ دوره ۲۲ جشنواره فیلم فجر (مسابقه بین الملل) - سال ۱۳۸۲ ]

    ………………………………………………………..

    >>  برنده مجسمه سپاس بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (آقای هالو)

    [ دوره ۳ جشنواره سپاس (مسابقه) - سال ۱۳۵۰ ]

    ………………………………………………………..

    >>  کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (ستاره ها – جلد اول: ستاره می شود)

    [ دوره ۲۴ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۴ ]

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • حمید لولایی مـردی بــرای تمــام فصـول

    < حمید لولایی> را از سال ۱۳۷۳ با مجموعه ساعت خوش می‌شناسیم، او خیلی زود توانست پله‌های ترقی را طی کند و خود را در عرصه بازیگری در وادی طنز بشناساند. لولایی با فرا رسیدن سال ۱۳۸۶، ۵۲ ساله شد و هنوز هم جا برای پیشرفت دارد. وی در سال ۱۳۳۴ از پدر و مادری گیلانی در محله عشرت‌آباد تهران در یک خانواده پر جمعیت به دنیا آمد. او در همان محله رشد کرد و ثمره ازدواجش دو دختر است، حمید لولایی هم اکنون به همراه خانواده‌اش در حوالی محله سیدخندان زندگی می‌کند.
    وی از کودکی عاشق بازیگری بود و با استفاده از جعبه‌های پودر لباسشویی و چسباندن عکس و گویندگی، بچه‌های محل را دور خود جمع می‌کرد. می‌گوید: < با پول‌های عیدی خود به سینما می‌رفتم. بهترین تفریح زمان کودکی‌ام سینما رفتن بود.> عشق به بازیگری در ۱۵ سالگی او را به کلاس‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کشاند. تا جایی که دوره کلاس‌های هنرهای زیبا را به صورت شبانه گذراند. وی کار تئاتر را به طور جدی در سال ۱۳۵۸ با بازی در نمایشی به کارگردانی مرحوم رضا ژیان و سیاوش طهمورث آغاز کرد.
    < پیکرتراش> فیلم سینمایی بود که از آن به عنوان کار دوم خود یاد می‌کند اما این فیلم به اکران عمومی در نیامد و هیچ وقت دیده نشد. در آغاز جنگ در فیلم سربداران هم نقش کوتاهی را ایفا کرد که این آخرین فیلم او قبل از آغاز جنگ
    تحمیلی بود.

    با شروع جنگ تحمیلی به مدت شش سال از عرصه هنر دور ماند. در زمان خدمت سربازی همچنان به کار تئاتر مشغول بود < سبزه دوست بچه‌ها> تئاتری بود که او در این دوران به همراه مرحوم رضا ژیان برای بچه‌ها اجرا می‌کرد. در سال ۶۹ در کلاس مدیریت سینما شرکت کرد و پذیرفته شد و مدیریت سینما را برعهده گرفت.
    مدیریت سینما آزادی او را دوباره به دوستان قدیمی‌اش رساند که این دیدار مجدد موجب روی آوردن دوباره لولایی به بازیگری شد. او به دنبال آرزوهای دوران کودکی‌اش بود. < فراموشخانه> مجموعه‌ای بود که با آن کار و بارش رونق یافت، به همین خاطر از مدیریت سینما استعفا داد و به بازیگری روی آورد. عشق و علاقه او به بازیگری حتی در زمان مدیریت سینما لحظه‌ای او را رها نمی‌کرد به طوری که هرگاه فرصتی به دست می‌آورد زود جیم می‌زد و خود را به سر صحنه می‌رساند.
    می‌‌گوید: با < ساعت خوش> قدم به عرصه طنز گذاشتم. داریوش کاردان اولین کسی بود که قابلیت‌های مرا در این وادی کشف کرد. در ساعت خوش بیشتر از همه عوامل با مهران مدیری و رضا عطاران رابطه صمیمانه برقرار کرد. ا ز طرفی مدیریت سینما مانع ازحضور مدام او در سریال ساعت خوش می‌شد. به همین دلیل بازیگری را به مدیریت سینما ترجیح داد. اما لولایی چند سال پیش با نقش خشایار مستوفی حسابی گل و خود را به جامعه طنز معرفی کرد. د ر بازیگری تنها مشوق خود را مادرش معرفی می‌کند و همیشه به خاطر صداقت و روراستی‌اش زبانزد خاص و عام است. نقاشی تنها هنری است که به بازیگری نزدیک می‌داند، او عاشق کارهای آنتوان چخوف است.
    صبر و تحمل زیادی دارد و بسیار کم‌حرف است اما خودش را هیچ وقت دست کم نمی‌گیرد. این از خصوصیات بارز مردی برای تمام فصول است.خودش معتقد است حمید لولایی آدم بی‌آزاری است. اخلاق او در منزل بسیار عالی است.بسیار دل رحم و مهربان است و بسیار علاقه دارد به دیگران ابراز محبت کند.
    عاشق سوارکاری است و فوتبال را خیلی دوست دارد.
    به بازی پرویز پرستویی علاقه فراوانی دارد و از عطاران به عنوان یک آدم خوشفکر و بسیار فروتن یاد می‌کند.
    از تلخ‌ترین خاطره‌های زندگی‌اش فوت مادر خانمش بود که روی او تاثیر زیادی داشت. از لولایی در آینده شاهد کارهای دیگری خواهیم بود. او همچنان به دنبال خوشحال کردن هموطنانش است.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بیوگرافی مهدی سلوکی

    سلوکی در ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۱ در اصفهان به دنیا آمد، پدرش افسر نیروی هوایی ارتش و اصالتا تهرانی است، زمانی که مهدی به دنیا آمد، سرهنگ سلوکی مامور به خدمت در پایگاه هشتم شکاری نیروی هوایی در اصفهان بود و به همین دلیل شناسنامه‌اش را در اصفهان گرفتند پس از پایان ماموریت پدر به همراه خانواده به تهران بازگشت

    مهدی سلوکی

    مهدی سلوکی در ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۱ در اصفهان به دنیا آمد، پدرش افسر نیروی هوایی ارتش و اصالتا تهرانی است، زمانی که مهدی به دنیا آمد، سرهنگ سلوکی مامور به خدمت در پایگاه هشتم شکاری نیروی هوایی در اصفهان بود و به همین دلیل شناسنامه‌اش را در اصفهان گرفتند پس از پایان ماموریت پدر به همراه خانواده به تهران بازگشت و در محله نارمک تهران سکنی گزید. او در هنرستان مالک اشتر تهران، درس خواند و در همین مقطع هم بود که جذب کار هنری و تلویزیونی شد . هنوز نقاشی هنر اول مهدی بود و تا قبل از پخش مجموعه نرگس مهدی نیز در تمام مصاحبه‌هایش رسما می‌گفت که بازیگری نه شغل اول اوست و نه عشق و هنر اول و همیشه تاکید داشت که نقاشی را ترجیح می‌دهد اما امروز دیگر چنین نیست. رانندگی پشت فرمان اتومبیل به همان اندازه که برای مهدی جذابیت تفریحی دارد، برای خانواده و دوستدارانش نگران‌کننده است چون او عاشق سرعت بوده و حتی در زندگی خصوصی هم معمولا با سرعت تصمیم گرفته و عمل می‌کند! البته مهدی راننده ماهر و باتجربه‌ای است، اما به دلیل همین سرعت به طور متوسط هرماه تصادفی می‌کند و هرگز کسی اتومبیل او را سالم ندیده! (اولین ماشین او رنوی سفید بود، بعد پراید خرید و حالا ۲۰۶ سبز دارد)… او عاشق پرسپولیس و رئال مادرید است، از بازی برزیل هم خوشش می‌آید، بهترین بازیکن فعلی ایران را علی کریمی و جهان را رونالدینیو می‌داند. او بهترین فوتبالیست‌های تاریخ ایران و جهان را، احمدرضا عابدزاده و مارادونا می‌داند… بهترین دوست ورزشی‌اش «علی انصاریان» است. بهترین شهر ایران را شیراز و بهترین مقصد برای سفر را شمال می‌داند… بهترین رنگ از نظر او قرمز است.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۴ فروردین ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • یوزارسیف: از بین ۳ هزار نفر انتخاب شدم

    تا می‌گویی یوسف، همه چهره‌ای را مجسم می‌کنند که با دیدنش اگر چاقو به دست داشته باشی حتماً دستت را خواهی برید؛ از این قصه که بگذریم، با خودم فکر می‌کردم پیدا کردن یوسف از میان خیل چشم رنگی‌هایی که عرصه سینما را به دست گرفته‌اند خیلی هم نباید سخت باشد…

    به گزارش فارس، نویسنده وبلاگ «عمومی» در تازه‌ترین پست‌ وبلاگ خود اقدام به انتشار مصاحبه‌ای با بازیگر نقش حضرت یوسف کرده است.
    بخش‌هایی از این مصاحبه را می‌خوانیم:

    هفته‌های اخیر سریال حضرت یوسف در حال پخش شدن است، سریالی که مورد توجه عموم مردم قرار گرفته است؛ فیلمی که در آن، «زلیخا» عاشق حضرت یوسف می‌شود. در اینجا قصد داریم با بازیگر نقش حضرت یوسف در جوانی مصاحبه‌ای داشته باشم.

    او خیلی اتفاقی گذارش به شهر پر وسوسه و خیال‌انگیز سینما افتاده و هنوز روزهای دوست‌داشتنی و دشوار شهرت برای او از راه نرسیده است؛ به همین خاطر می‌شود هر جایی نشست و با او از یوسفی حرف زد که به قول خودش هیچ شباهتی به آن که حالا می‌بینیم ندارد؛ گویا مو و چشم‌های رنگی‌اش را تیره کرده‌اند، می‌گوید: زیبایی را گرفته‌اند تا معصومیت ببخشند.

    دلش نمی‌خواهد او را از گروه همان چشم رنگی‌هایی ببینیم که راه دشوار سینما را به خاطر زیبایی چهره‌شان یک شبه پیموده‌اند. می‌گوید: به ضابطه معتقد است و بیش از آن به سرنوشت.
    ما هم نمی‌خواهیم مثل برخی منتقدان که او را نابازیگر شهرستانی معرفی کرده و [به قول خود زمانی] با سلیقه‌ای عمل کردن کینه خود را دردل او نشانده‌اند، بازیگری‌اش را به بوته‌ نقد بکشانیم.

    «مصطفی زمانی» متولد سال ۱۳۶۱ و دانشجوی رشته مدیریت است و برای ایفای این نقش آموزش‌های مختلفی را دیده و با حضور در کلاس‌های ورزشی و بدن‌سازی فیزیک خود را به این نقش نزدیک کرده است.


    از بین چند کاندیدا انتخاب شدید؟
    اطلاع داشتم برای نقش یوسف تست می‌گیرند. حتی یک بار از جلوی دفتر این پروژه رد شدم، اما نرفتم تست بدهم.

    هفته بعد یکی از دوستانم عکس مرا به آقای سلحشور نشان داده بود و با پیشنهاد او ۷ اردیبهشت ۸۳ اولین تست را دادم و ۳ روز بعد دو تا از سکانس‌های سریال را از من تست گرفتند که بعدها فهمیدم سخت‌ترین سکانس‌ها بوده است.

    پس از یک ماه، تست گریم دادم بعد با من قرارداد بستند با این شرط که اگر کاندیدای بهتری پیدا شد، با نظر کارگردان من کنار بروم. تا آنجا که اطلاع دارم از حدود سه هزار نفر تست گرفتند و زمانی که من را انتخاب کردند، گفتند تنها کاندیدایی هستی که روی آن اتفاق نظر دارند.

    از تاریخ عقد قرارداد یعنی تیرماه ۸۳ تا شروع فیلمبرداری در اوایل بهمن همان سال، شرایط بسیار سختی داشتم. برخی عوامل اصلی کار سعی در انتخاب یکی از بازیگران حرفه‌ای داشتند؛ حتی مدتی دنبال یک بازیگر خارجی گشتند. ولی همه ما می‌دانیم که تجربه ساخت فیلم «مصائب مسیح» توسط مل گیبسون ثابت کرد ایفاگر نقش پیامبر باید یک بازیگر ناشناخته باشد. آدمی که روی او ذهنیت خاصی وجود ندارد. به هرحال از آنجا که بازیگری برای من آنقدر اهمیت نداشت که به خاطر آن از همه چیز بگذرم، با همه اینها کنار آمدم. من به مفهوم واقعی عاشق بازیگری و شهرت نبودم، به هرحال یا بازی می‌کردم یا نمی‌کردم.
    با جلساتی که گذاشتند و حمایت‌های آقای سلحشور رفتم جلوی دوربین پس از یک هفته هم بازیگر ثابت این نقش شدم. الان هم حدود یک سال است کار می‌کنم.

    از نظرخودتان هم بهترین گزینه بودید؟
    من حس می‌کنم این نقش نیاز به کسی دارد که بدون توجه به دوربین و عوامل پشت صحنه حرف بزند که این کارسختی است.

    آنهایی که حرفه‌ای هستند ناخودآگاه مجبورند به این چیزها توجه کنند؛ صحنه‌هایی بود که احساس می‌کردم فقط باید با دلم حرف بزنم. خیلی جاها من اصلاً به کاراکتر فکر نمی‌کردم. او را بازی نمی‌کردم، خودم بودم. حس می‌کنم برای این کار نیاز به آن داریم که درونمان را قوی کرده باشیم و من این کار را پیشتر انجام داده بودم. شاید به خاطر نوع زندگی‌ای که خداوند برایم رقم زده است. البته به نظر من یک بازیگر حرفه‌ای نمی‌تواند این نقش را برای مردم ارائه کند. من برای مردم بازی می‌کنم…

    فکر می‌کنید چهره‌تان چه ویژگی خاصی برای ایفای این نقش داشته است؟
    قضیه یوسف یک قضیه باطنی است. زیبایی ظاهری با توجه به زاویه دید مردم تغییر پیدا می‌کند. پس مطلق بودن را باید در این زمینه کنار گذاشت و دیگر این که بعضی چهره‌ها هستند که بدون داشتن زیبایی ظاهری صمیمیت دارند. آدمها با آنها احساس نزدیکی می‌کند و این به انسانیت آدم‌ها بر می‌گردد. فکر می‌کنم کارگردان بیشتر دنبال همین بوده است که از این نظر تا حدودی به خودم مطمئن هستم، به اضافه یک زیبایی ظاهری که البته در گریم بسیاری از جذابیت‌های چهره پوشانده شده است…

    معمولاً کارگردان در تمام جزئیات شما را راهنمایی می‌کند یا ایده‌های خودتان را هم به کار می‌گیرید؟

    آقای سلحشور معتقدند کار باید براساس دید کارگردان پیش برود نه بازیگر. الان متأسفانه در سینمای ما اغلب بازیگران دوست ندارند کسی به آنها بگوید که مثلاً این صحنه را این طوری بازی کن. شاید ما قادرباشیم بازی بسیار قوی هم ارائه کنیم، گاه لازم است به خاطر سایر بازیگران سطح بازی‌ها یکدست شود. ولی بسیاری از بازیگران راضی به این کار نمی‌شوند… من فقط باید نقش کسی را بازی کنم که در بالاترین مراتب انسانیت قرار دارد، از جهاتی حائز اهمیت است. هر چند شاید به خاطر نبود یک الگوی خاص کسی نمی‌تواند انتقادی به نقش وارد کند؛ همین موضوع مسئولیت مرا سنگین‌تر می‌کند…اما این طور هم نیست که ایده‌های ما را نادیده بگیرند.

    با اشاره‌ای که به نقش یوسف به خاطر نداشتن الگوی زنده و مشخص کردید، به نظر می‌رسد ترسیم پرقدرت این نقش کار ساده‌ای نیست؟
    نقش یوسف را واقعاً یک آدم درد کشیده باید بازی کند. من به جرأت می‌توانم بگویم در صحنه‌های زندان ۷۰ درصد خودم را بازی کردم…

    چند بار فیلمنامه را خوانده‌اید؟
    حدود ۱۳ بار.

    در این زمینه مطالعه دینی هم داشتید؟
    مطالعه دینی زیادی نداشتم. اما کتاب‌های مختلفی خواندم از جمله خود قرآن. از طرفی فیلمنامه براساس شرایط نوشته می‌شود نه واقعیت. بین آنچه در فیلمنامه هست و آنچه ممکن است با مطالعه عمیق به دست بیاید، گاه دوگانگی وجود دارد که عوض کردنش سخت است. واقعیت گاه باورپذیر نیست…

    پیش از شروع فیلمبرداری چقدر تمرین داشتید؟
    درمدت ۶ ماه قبل از فیلمبرداری، دو تا معلم بازیگری و یک مربی سوارکاری به صورت خصوصی داشتم. آقای داوود دانشور یکی از استادان بازیگری‌ام بود که من آشنایی با تئوری سینما را مدیون او هستم. شمشیربازی را هم با خود کارگردان تمرین کردیم.

    اولین صحنه‌ای که بازی کردید کدام صحنه بود؟
    اولین صحنه داخلی زندان بود که خبری برای من می‌آورند مبنی براین که زلیخا دستور داده شما را شکنجه کنند؛ این اولین پلانی بود که بازی کردم.

    در این مدت با عوامل مشکلی نداشته‌اید؟
    بعضی‌ها بودند که الان نیستند و خیلی دلشان نمی‌خواست که من این نقش را بازی کنم؛ آنها اغلب سینمایی بودند. البته من اوایل آدم بسیار خشکی بودم. فکر می‌کردم اگر روابطم بیش از یک سلام و علیک باشد ممکن است این تصور پیش بیاید که به خاطر گرفتن نقش حاضرم اخلاقم را زیر پا بگذارم و این موجب ناراحتی خیلی‌ها شده بود. اما الان به همه آنها احترام می‌گذارم.

    بازیگر نقش کودکی یوسف هم با شما نسبت فامیلی دارد. او چگونه انتخاب شد؟
    بله، پسر عمه من است. پس از حدود ۲ سال همدیگر را در یک مجلس عروسی دیدیم و من حس کردم آن معصومیتی که اینها دنبالش هستند در چهره او هست. همانجا چند تا دیالوگ به او دادم که خیلی خوب جواب داد و گفت بازیگر اول استان مازندران بوده است. به این ترتیب او را معرفی کردم و با تستی که از او گرفتند، ظرف سه روز جلوی دوربین رفت.

    پیش از این پروژه مشغول چه کاری بودید؟
    در رشته مدیریت صنعتی دانشگاه غیرانتفاعی تحصیل می‌کردم و حسابدار یک شرکت کوچک بودم.

    تجربه سینمایی هم داشتید؟
    نه. فقط چند بار در تئاترهای مدرسه و دانشگاه بازی کرده بودم.

    بعد از یوسف دلتان می‌خواهد چه نقشی را بازی کنید؟
    دوست دارم نقش یکی از رجال بزرگ ایرانی با تفکرات ایرانی را بازی کنم.

    فرد خاصی در نظرتان هست؟
    بله. اما چون قرار است ساخته شود اسم آن را نمی‌آورم تا ذهنیت خاصی پیش نیاید. به هرحال دوست دارم بازی کنم. از بیکاری متنفرم. اما موافق استفاده ابزاری از چهره‌ها هم نیستم.

    غیر از بازیگری به چه کارهایی می‌پردازید؟
    ورزش می‌کنم و اکثر اوقات در خانه هستم. کتاب می‌خوانم و فیلم می‌بینم. دو تا دوست دارم که یکی از آنها را هر دو ماه یک بار می‌بینم و یکی دیگر را هم هفته‌ای یک بار…

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۵ بهمن ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش