در عشق اتفاقات مرموزی میافتد
شهر کوچکی بود به اسم آدریاناپولیس، شصت مایلی یالتا در طرف خشک رشتهکوههای کریمه. از ساحل با تاکسی رفته بودم آنجا و در فرودگاه منتظر هواپیمای مسکو بودم که به یک آمریکایی برخوردم. هر دویمان طبیعتاً از دیدن کسی که انگلیسی حرف میزد خوشحال شدیم و به سالن غذاخوری رفتیم و نوشیدنی سفارش دادیم. او مهندس شرکت تولیدکننده کود شیمیایی در کوهستان بود و برای تعطیلاتی شش ماهه به آمریکا برمیگشت.
میزی کنار پنجره گرفته بودیم که رو به باندِ فرودِ کمپرواز بود، شبیه آن فرودگاههای خصوصی وطنی که در حومه میبینی و بیشتر پروازهای اختصاصی از آنها استفاده میکنند. سالن، سیستم بلندگوی عمومی داشت و زن جوانی با صدای صاف و آهنگدار به روسی اعلان میخواند. نمیفهمیدم چه میگوید اما فکر کنم از ایگور واسیلیویچ کریوکوف میخواست که لطفا به باجه بلیت آئروفلوت مراجعه بفرمایند.
داستان یک: اشباح
پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه ای چند است ؟ پیشخدمت پاسخ داد:۵۰ سنت. 
یک روز بعدازظهر، زنگ تفریح ساعت چهار، مرا به گوشهای از حیاط کشید. حالتی جدی داشت که به دلم هراس انداخت. چرا که
هر وقت افسرده می شوم خرید می کنم. موجودی کارت و صورت حسابها مرا افسرده می کنند…
در آن شب کذایی، از کنار ده بیست انبار و سوله دنج و راحت عبور کردم، بیآنکه حتی یکی از آنها به مذاقم خوش بیاید؛ چراکه جادههای «ورسسترشایر»۱ پرپیچوخم و گلآلود هستند. تقریباً هوا تاریک شده بود که کلبهای خالی پیدا کردم که کنار جاده توی یک باغ خیس و گلآلود واقع شده بود. پیشتر در همان روز باران سختی باریده بود و در اثر آن هنوز از درختهای میوه شبنم میچکید.
سالها قبل، در گوشهای از این دنیای پهناور و در شهری بزرگ، قاضی عالمی بر مسند قضاوت نشسته بود که همیشه در کارش رضای خدا را در نظر گرفته بود و کوشیده بود تا بیرق قانون را در آن شهر برافراشته نگه دارد و دو کفه ترازوی عدالت را متعادل. صدالبته که در این کار موفق هم شده بود و در نکتهسنجی و اجرای عدالت، مشهور و زبانزد خاص و عام شده بود. 