کتاب مقاله بیماری آرایش

قانون نامه حمورابی

حمورابی را بهتر بشناسیم

من حاکمی هستم که نگاهبان آنم… ساکنان سرزمینهای سومر و اکد را در قلب خود حمل کردم… و به حکمت خود آنان را مقید ساختم، تا توانا بر ناتوان ستم نکند، و دادگری به یتیم و بیوه زن برسد…

بابل، از لحاظ تاریخ و نژاد مردم آن، نتیجه ی آمیختن اکدیان و سومران با یکدیگر به شمار می رود. از این اتحاد است که جنس نژادی بابلی برخاسته؛ در نژاد جدید، غلبه با عنصر سامی بوده است؛ جنگهایی که میان آن دو قوم در گرفت، در پایان، به پیِروزی اکد انجامید و بابل به صورت پایتخت تمام قسمت سفلای بین النهرین در آمد. در آغاز این تاریخ، شخصیت نیرومندی همچون شخصیت حموربی (۲۱۲۳-۲۰۸۱ ق م) در برابر ما جلوه گر می شود که کشور گشای قانونگذاری بوده و مدت چهل و سه سال سلطنت کرده است. از مهرها و نقشهایی که بر جای مانده تصویری، هر چند غیرکامل، از سیمای وی به دست می آید و معلوم می شود که وی جوانی سرشار از حدت و حرارت و نبوغ بوده؛ در جنگ برسان گردباری ناخن فتنه را می گرفته، بندهای دشمنان را از هم می گسیخته، در گردنه های سخت به دنبال خصم می شتافته و در هیچ جنگی روی شکست نمی دیده است. وی دولتهای کوچک پراکنده در قسمت سفلای بین النهرین را یکی کرد و پرچم امن و آسایش را بر فراز آنها برافراشت و، با قانون نامه ی بزرگ تاریخی خویش، نظم و آیینی در آن سرزمینها برقرار ساخت.

قانون نامه ی حموریی، که بر روی ستونی از سنگ دیوریت به صورت زیبابی نبشته شده در سال ۱۹۰۲، از میان کاوشهای باستانشناسی شوش به دست آمد؛ چنانکه معلوم است آن را به عنوان غنیمت جنگی در زمانهای گذشته از بابل به عیلام انتقال داده بودند (حوالی ۱۱۰۰ قم). می گویند که این قانون نامه، مانند شریعت موسی، از آسمان نازل شده؛ چه بر یکی از اطراف استوانه صورت شاه دیده می شود که در حال گرفتن قوانین از شمش، یعنی خود خدای خورشید، است مقدمه ی این قانون نامه، که بیشتر رنگ قدسی و آسمانی دارد، چنین است:

در آن هنگام که آنو، پادشاه توانای آنوناکی، و بل، پروردگار آسمان و زمین، فرمانروایی همه ی نوع بشر را به مردوک سپردند؛… در آن هنگام که نام بلند بابل را بر زبان راندند؛ در آن هنگام که شهرت آن را در سراسر جهان پراکنده ساختند و در میان آن، مملکت ابد مدتی برپا داشتند که استواری آن همچون استواری آسمان و زمین است – در آن هنگام، آنو و بل به من، که حموربی و شاهزاده ی والامقام و پرستنده ی خدایانم، فرمان دادند تا چنان کنم که عدالت بر زمین فرمانروا باشد؛ گناهکاران و بدان را بر اندازم؛ از ستم کردن توانا بر ناتوان جلوگیرم… و روشنی را بر زمین بگسترم و آسایش مردم را فراهم سازم. حموربی، که بل او را به حکومت برگزیده، منم، این منم که خیر و برکت را آورده و هر چیز را برای نیپور و دوریلو کامل کرده ام؛… این منم که به شهر اوروک حیات بخشیده و آب فراوان در دسترس مردم آن گذاشته ام؛ این منم که شهر بورسیپا را زیبا ساخته ام؛… این منم که برای اوراش مقتدر غله ذخیره کرده ام؛… این منم که، هنگام سختی، دست کمک به جانب ملتم دراز کرده ام، و مردم را بر آنچه در بابل دارند ایمن ساخته ام؛ من حاکم ملت و «خدمتگزاری» هستم که کارهای او مایه ی خشنودی آنونیت است.

کلماتی که در این مقدمه «در گیومه گذاشته ایم» طنین دیگری دارد؛ براستی که انسان، برای آنکه بپذیرد مرد گوینده ی این کلمات «فرمانروای خودکامه ی» خاوریی است که در ۲۱۰۰ ق م می زیسته، یا تصور کند که ریشه ی این قانون نامه از قوانین سومری گرفته شده، که اکنون شش هزار سال از زمان آن می گذرد، دچار شک و تردید می شود. قدمت ریشه های این قانون نامه، و اوضاع و احوالی که در آن زمان در بابل برقرار بود، قانون حموربی را به صورت ترکیب غیر یکنواختی در آورده است. از ستایش خدایان آغاز می شود، ولی پس از آن، در این قانونی که از هر جهت از داشتن رنگ دینی بر کنار است، دیگر توجهی به خدایان نمی شود. در این قانون نامه عالیترین و آزاد منشانه ترین قانونها، با سخت ترین و وحشیانه ترین کیفرهای پهلوی یکدیگر دیده می شود؛ قانون «جان در برابر جان» و داوری با روش آزمایش (اوردالی) را، با روشهای قضایی بسیار دقیق و کارهای حکیمانه ای که از سختی و استبداد مرد نسبت به همسرش جلوگیری می کند، کنار یکدیگر می توان دید. به طور کلی، ۲۸۵ ماده ی قانون که در این قانون نامه به صورت عالمانه ای، زیر عناوین حقوق متعلق به اموال منقول و اموال غیر منقول تجارت، صناعت، خانواده، آزارهای بدنی، و کار ذکر شده، بدون شک، مجموعه ی قوانینی را می سازد که از مجموعه ی قوانین آشور، که بیش از هزار سال پس از آن تدوین یافته ، بسیار مترقیتر و به اصول تمدن نزدیکتر است و، از پاره ای جهات، «به اندازه ی قانون یک کشور جدید اروپایی خوب است.» در تاریخ قوانین جهان کمتر به عباراتی از این قبیل بر می خوریم که آن بابلی بزرگ قانون نامه ی خود را با آنها پایان می بخشد.

قوانین عادلانه ای که حموربی، آن شاه حکیم مقرر داشته و [به وسیله ی آنها] برای مملکت تکیه گاه استوار و حکومت پاک و صالح فراهم آورده است… من حاکمی هستم که نگاهبان آنم… ساکنان سرزمینهای سومر و اکد را در قلب خود حمل کردم… و به حکمت خود آنان را مقید ساختم، تا توانا بر ناتوان ستم نکند، و دادگری به یتیم و بیوه زن برسد… پس، هر کس که دعوایی دارد باید در برابر تصویر من، که شاه عدالتم، بیاید و نقشی را که بر اثر یادگار من است بخواند و به کلمات سنگین من توجه کند! باشد که این اثر من راهنمای وی در مرافعه باشد و، از آن رو، بتواند دعوای خود را فهم کند! شاید که قلبش آرام گیرد [و چنین گوید که:] «براستی حموربی حاکمی است که برای ملت خویش همچون پدر حقیقی است… وی برای ابد اسباب پیشرفت و آسایش ملت خویش را فراهم ساخته و در این سرزمین، حکومت پاکیزه و صالحی برقرار ساخته است»…

در روزهایی که پس از این در همه ی زمانهای آینده خواهد آمد، باشد که شاهی که بر این سرزمین حکومت می کند، جانب کلمات عدالتی را که من بر این اثر یاد بود خویش نقش کرده ام نگاه دارد!

این قانون جامع یکی از کارهایی است که به دست حموربی صورت گرفته است. به فرمان وی ترعه ی بزرگی میان کیش و خلیج فارس حفر شد، که سرزمینهای پهناوری را آبیاری می کرد و شهرهای جنوبی را از خطر طغیان مخرب دجله محفوظ می داشت. از زمان این شاه کتیبه ی دیگری به ما رسیده که در آن بر خود می بالد که چگونه آب (یعنی همین ماده ی شریف و بی قیمتی که امروز قدر آن را نمی دانیم و در ایام گذشته یکی از وسایل تجمل به شمار می رفت) و امنیت و حکومت صالح را در میان بسیاری از قبایل فراهم آورده است؛ از میان الفاظی که برای مفاخره در این کتیبه به کار رفته (و این مفاخره، خود، یکی از صفات نجیبانه ی خاور زمین است)، بانگ حاکم مقتدر و سیاستمدار توانا چنین شنیده می شود:

در آن هنگام که آنو و انلیل [خدایان اوروک و نیپور] سرزمینهای سومر و اکد را برای فرمانروای به من سپردند و چوگان شاهی را به دست من دادند، من آبراهه ی «حموربی نوخش – نیشی» (حموربی – فراوانی مردم) را حفر کردم ، که آب فراوان به زمین سومر و اکد می رساند. هر دو کناره ی آن را به زمینهای کشاورزی مبدل ساختم؛ توده هایی از دانه گرد کردم و آبی را که خشک نمی شود به اراضی رساندم… مردم پراکنده را جمع کردم؛ برای آنان آب و چراگاه فراهم ساختم؛ من سبب فراوانی و نعمت برای آنان شدم و ایشان را در خانه های امن منزل دادم.

نکته دیگر در باره این پادشاه این است که حمورابی در همان حال که ارگ و قلعه می ساخت، به ساختن معابد نیز فرمان می داد؛ برای خشنود ساختن کاهنان بابلی، به دستور وی، در بابل، برای مردوک و همسرش (دو خدای ملی) ضریح بزرگ و، در کنار آن، انبار وسیعی ساختند تا در آن انبار، برای این دو خدا و کاهنان ایشان، گندم ذخیره شود. این دو هدیه و نظایر آنها، در واقع، به منزله ی سرمایه ای بود که به مرابحه داده شده باشد، و نتیجه ای که از آنها به دست می آمد فرمانبرداری کامل ملت و حس احترامی بود که نسبت به وی در ایشان پیدا می شد. با مالیاتهایی که می گرفت، قشونی را که برای نگاهداری نظم و حمایت قانون لازم بود اداره می کرد؛ آن اندازه برای وی می ماند تا بتواند روز به روز پایتخت خود را زیباتر کند. در همه جا کاخها و پرستشگاهها ساخته شد؛ پلی بر روی فرات بستند تا شهر، در هر دو طرف این رود، توسعه پیدا کند؛ کشتیهایی که کمتر از ۹۰ کارگر نداشت بر روی فرات به بالا و پاین رفت و آمد می کرد. دو هزارسال قبل از میلاد مسیح، بابل یکی از ثروتمند ترین شهرهایی بود که تاریخ قدیم و جدید شاهد آن بوده است.


قانون نامه حمورابی

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • سالروز تولد لئو تولستوی

    ۶ شهریور ، ۲۸ اگوست ، سالروز تولد لئو تولستوی ( نویسنده روسی)

      . زندگی نامه 

      . گالری تصاویر 

      . لیست آثار 

    .

     «جنگ و صلح» در سرزمین رئالیسم «لئو نیکلای ایلیچ تولستوی» نویسنده ارجمند روسی در ۲۸ اوت ۱۸۲۸ در دهکده «یاسنایاپالیانا» «Iasnaia – Poliana» واقع در شهر «تولا Tula» در ۱۱۰ کیلومتری مسکو پا به عرصه وجود گذاشت.

    «تولستوی» داستان های «کودکی» و «دوران جوانی» و برخی داستان های دیگر از حوادث جنگی را در قفقاز نوشت و در همانجا به نوشتن داستان «قزاقها» پرداخت.

    در سال ۱۸۵۲ «نکراسوف» شاعر نامدار روس «داستان کودکی» وی را در مجله خود به نام «معاصر»، منتشر کرد و انتشار این داستان یک باره باعث شهرت تولستوی شد و او را در ردیف  برجسته ترین نویسندگان روس قرار داد.

    از آثار او می توان: «آناکارنینا»، «اعتراف» ، « حاجی مراد»، «اسیر قفقاز»، «نیروی جهل»، «رستاخیز»، «هنر چیست»، «آهنگ کرتزر»، «شیطان»،« یک تیر کشور دو زخ»، «تابش نور وظلمت»، «انتقام شوهر»، «زناشوئی ناپسند»، «میوه ها ی خرد»، «سه مرگ» و«دوسرباز» را نام برد.

    سالروز تولد لئو تولستوی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۹ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مرگ ار مقدر است ندارم شکایتی

    مرگ ار مقدر است ندارم شکایتی

    اظهارنظر شاعران انقلاب درباره محمود شاهرخی

    مرگ ار مقدر است ندارم شکایتیخبرگزاری فارس: علی‌رضا قزوه، محمدرضا ترکی، حسین اسرافیلی و پرویز بیگی حبیب‌آبادی درباره مرحوم محمود شاهرخی اظهار نظر کردند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • سرباز حقیقت

    سرباز حقیقت

    زادروز هنریک پونتوپیدان
     

    ادبیاتهنریک پونتوپیدان

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ۱۳ مرداد سالروز درگذشت هانس کریستین آندرسن

    ۱۳ مرداد ،۴ اگوست ، سالروز درگذشت هانس کریستین  آندرسن (نویسنده دانمارکی)

    · زندگی نامه

    · گالری تصاویر

    .  لیست آثار

    « هانس کریستین آندرسن HANS-CHRISTIAN-ANDERSEN» در دوم آوریل ۱۸۰۵ در کلبه محقری در جزیره «فیونی» دانمارک از پدری کفش دوز و بسیار تهیدست متولد گردید و در چهارم اوت ۱۸۷۵ درگذشت.

    هانس اولین مجموعه شعرش را «سفری پیاده از کانال هولمن تا شرق آماگار» نام نهاد. این کتاب را می توان ترانه های رنج بار تنهایی و گرسنگی و در به دری نام نهاد که آن را در سن ۲۲ تا ۲۵ سالگی تنظیم و منتشر کرد.

    از آندرسن قریب ۳۵ جلد کتاب باقی مانده است که از مهمترین آنها، می توان «مجموعه قصه» و «داستان»، «افسانه های کوتاه» او کتاب دلکش و عمیقی به نام «زندگی من» و «تصاویر بی تصویر» رانام برد.

    «ژراردو نروال» نابغه ی بزرگ ادبیات معاصر درباره وی می گوید.

    « همه چیز در آثار او زنده است و محسوس » و واقعا نیز چنین است.

    ۱۳ مرداد سالروز درگذشت هانس کریستین آندرسن

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۴ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • شعر و ادب پارسی

    زندگی نامه یدالله اشکوری

    مفتون امینی در سال ۱۳۰۴ در شهرک شاهین دژ از توابع تبریز به دنیا آمد. او فارغ التحصیل رشته حقوق قضایی از دانشگاه تهران است. تاکنون مجموعه های دریاچه ۱۳۳۶، کولاک ۱۳۴۴، انارستان ۱۳۴۶، نهنگ یا موج ۱۳۵۷ و فصل پنهان (گزینه اشعار) انتشار یافته است. همچنین  یک مجموعه شعر ترکی  از وی  منتشر شده است .

    آفتاب را به تو نمی دهم

    تا خرده خرده بشکانی اش، و از آن هزار ستاره بسازی

    ماه را به تو نمی دهم

    تا به خاطر کوه نور، دریای مروارید را انکار کنی

    ستاره ها را به تو نمی دهم

    تا بگویی خوشا شبهای بی مهتاب

    آسمان را به تو می دهم

    تا ندانی که چه باید کرد.

    شعر «گران بخشی» از مجموعه ی «فصل پنهان» ص ۱۱۹

    یدالله مفتون امینی، سخنوری لطیف طبع و نواندیش است که به طور پیگیر در عرصه ی شعر معاصر حضوری مؤثر داشته است. مفتون امینی بیشتر به غزل و شعر غنائی گرایش دارد؛ اما آثاری که تاکنون در مجموعه های " دریاچه " ، " کولاک " و " فصل پنهان " از او به چاپ رسیده است، نشان می دهد که او در انواع دیگر شعر بالاخص شیوه های نو، دارای ارزش و اعتبار است. عشق به خطه ی آذربایجان و مردم آن و طرح نکات اجتماعی در اشعار او جایگاه خاصی دارد. از اشعار نو او طراوت و رنگ و بوی تجدد  محسوس است. اشعار مفتون در عین تازگی ، ریشه در شعر کلاسیک فارسی دارد و از این رو با خواننده مأنوس است. او ترکیبات و جملات نو را به راحتی در کنار تعبیرات شعری مرسوم قرار می دهد. مفتون در اشعارش با دیدی ژرف و باز به احوال انسان و جهان می نگرد. او شاعری است محتواگرا و مضمون ساز، که مضامین رئالیستی و بیشتر عینی، ابراز کار او را تشکیل می دهد. انعکاس عینی طبیعت در شعر او و نیز کند و کاو در پدیده های عینی، سیما و شکلی مشخص از شعر را نمایان می سازد . به طور کلی شعر مفتون امینی دارای زبانی مستقل و مشخص با مضمونی اجتماعی است که رگه هایی از امید به آینده و اعتراض به بی عدالتی ها در آنها  موج می زند. تصاویر نو، دریافت های اجتماعی و زبان پر کنایه و طنزآمیز از مشخصه های بارز شعر اوست.

    شعر و ادب پارسی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • روز بزرگداشت دکتر علی شریعتی

    زندگی نامه دکتر علی شریعتی

    دکتر علی شریعتی در مزینان خراسان متولد شد. مادرش زنی روستایی بود که مهربانی را بی دریغ نثار همه می کرد و علی حساسیت های لطیف انسانی، اقتدار روحی و صلابت عقیده اش را از مادرش به ودیعه گرفته بود.

    پدر و مادر وی شخصیتی درونگرا داشتند و با زبان و به صورت ظاهری محبتشان را بروز نمی دادند. علی به سال ۱۳۱۹ – در سن هفت سالگی – در دبستان ابن یمین مشهد ثبت نام می کند. اما وقتی به دلیل بحرانی شدن اوضاع کشور،  پدر وی خانواده اش را به ده می فرستد علی نیز ناچار مجدداً به مکتب می رود.

    در دوره دبیرستان علی با فلسفه و عرفان آشنایی پیدا می کند، چنان که می گوید: مغزم در این زمانه با فلسفه رشد می کرد و دلم با عرفان داغ می شد و گر چه بزرگترهایم بیمناک شده بودند و خود نیز کم کم با یأس و درد آشنا می شدم، ولی به هر حال] از مطالعاتم[پر بودم و سیراب لذت…؛ با هر چند که کارم سخت است و دردم سخت و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است محروم اما… این بس است که می فهم! خوب است… احمق نیستم.

    شریعتی در ۱۶ سالگی سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانشسرای مقدماتی شد.

    او دانشسرا را دوست نداشت و ترجیح می داد به هر طریق تحصیلات عالیه اش را بدون وقفه ادامه دهد، اما پدرش تأکید داشت که وی وارد دانشسرا شود؛ با گرفتن دیپلم از دانشسرای مقدماتی، علی در اداره فرهنگ استخدام شد. ضمن کار، در دبستان در کلاس های شبانه ادامه تحصیل داد و دیپلم کامل ادبی گرفت. در همان ایام در کنگره حقوق نیز شرکت کرد. علی به تحصیل در رشته ی فیزیک هم ابراز علاقه می کرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن به آن باز داشت.

    در مهرماه سال ۱۳۳۴ دانشکده علوم انسانی و ادبیات انسانی، دانشگاه مشهد با همت دانشمند بزرگ دکتر علی اکبر فیاض تاسیس و افتتاح شد. دکتر فیاض با دشواری و کمبود استاد، شروع به کار کرد. وی استادانی از تهران برای تدریس، به این دانشکده دعوت کرد. از جمله ی استادان این دوره دانشکده می توان از آقایان دکتر غلامحسین یوسفی، احمد خراسانی و حبیب اللهی نام برد. شرط ثبت نام در این دانشکده شرکت اجباری در تمام ساعات درسی بود و علی و چند نفر دیگر که در این ایام کارمند وزارت فرهنگ بودند، تقاضای ثبت نام کردند. رؤسای دانشکده طبق مقررات تقاضای آنها را رد کردند. اما آنها ساعاتی که می توانستند به صورت مستمع آزاد در کلاس ها شرکت می کردند و به اعتراضات مسوولین توجهی نشان نمی دادند.

    در پی تشکیل جلسات متعدد مرحوم دکتر فیاض، رئیس دانشکده، با اعضای هیأت مدیره و هیأت علمی دانشکده و مکاتبه با مسؤولین دانشگاه تهران از این دانشجویان حمایت کرد و قرار شد در کلاس ها حضور یابند ودر پایان سال تحصیلی آنها اجازه یافتند در امتحانات شرکت نمایند. بدین ترتیب ادامه تحصیل کارمندان دولت قانونی شد و علی و دیگران توانستند همزمان با تدریس، به تحصیل ادامه دهند.

    علی در دانشکده، مسوول انجمن ادبی دانشجویان بود. این محافل غالباً با شرکت استادان تشکیل می شد. در همین سال هاست که آثاری از اخوان ثالث مانند کتاب ارغنون (۱۳۳۰)، زمستان (۱۳۳۵) و آخر شاهنامه (۱۳۲۸) به چاپ رسید و او را سخت تحت تأثیر قرار داد. اخوان ثالث خود به نقل از آقای شفیعی کدکنی که از هم  رشته های شریعتی در دانشکده بود، نقل کرده است: وقتی زمستان و چاووشی و آواز مرگ در تهران منتشر شد، به مشهد هم رسیده بود. مرحوم دکتر علی شریعتی اولین بار در دانشکده ادبیات مشهد، چاووشی را به درستی و رسایی تمام از بر، برای ما روایت کرد.

    در این سالها علی خود نیز شروع به طبع آزمایی در شعر نو کرد که از نمونه های آن می توان از اشعاری چون «من چیستم؟» و «غریب»  نام برد.

    مجموعه این عوامل باعث شد تا وی نزد استادان دانشکده  ، منزلت  ادبی خاصی پیدا کند و این موقعیت خاص علی ، روابط ویژه ای میان او و استادان دیگر ایجاد کرده بود، شرکت فعال او در محافل ادبی مشهد، باعث می شد که با استادانش در خارج از دانشگاه نیز رابطه داشته باشد و به رغم حضور نامنظم در کلاس ها از درس عقب نیفتد و استادها نیز غیبت های مکرر او را نادیده بگیرند.

    دکتر پوران شریعت رضوی در مورد از دواج با دکتر شریعتی می گوید: «اولین برخورد من با علی شریعتی، در اوایل دی ماه سال ۱۳۳۵، در کلاس درس در دانشکده ادبیات مشهد بود. مرحوم حبیب اللهی، استاد ادبیات فارسی ما که شاعر هم بود، روزی ضمن صحبت گفت: آیا می دانید که شما با نویسنده جوان و دانشمندی همکلاس هستید؟ می خواهم آقای علی شریعتی مزینانی را که کتاب «ابوذر غفاری» را ترجمه کرده و همچنین «تاریخ تکامل فلسفه» را نوشته، به شما معرفی نمایم و بعد اشاره کرد به علی شریعتی که عقب کلاس، بسیار آرام با لبخندی بر لب نشسته بود و گفت: آقا بلند شوید تا شما را ببینند، علی شریعتی برخاست و اظهار ادب نمود و دانشجویان برایش کف زدند.

    در اولین برخورد، او را جوانی متواضع یافتم، بعدها در ارتباط های درسی او با سایر دانشجویان و کمک هایی که به همه می کرد – که من هم گاهی به این جمع می پیوستم – بیشتر با او، بینش و تفکرش آشنا می شدم. ولی او به گفته ی خودش، اولین دفعه با نام خانوادگی من، شریعت رضوی، پس از شهادت سه دانشجو در کریدور دانشکده فنی دانشگاه تهران در ۱۶ آذر ماه ۱۳۳۲ آشنا می شود. خلقیات من با روحیات او بسیار متفاوت بود، منطقی بودم و واقعیتگرا، دوست دار نظم ، فعال و علاقمند به زندگی آرام، به خصوص بعد از ضربه ای که از شهادت برادر دومم، که درست مصادف با دوران جوانی من بود، خورده بودم، نیاز شدیدی به زندگی آرام داشتم. البته با جوی که بر خانواده ی ما حاکم بود نسبت به اوضاع اجتماعی و سرنوشت طبقات محروم جامعه غافل نبودم، اما نقش خود را در تغییر بنیادی آن ناچیز می انگاشتم، شاید هم آمادگی آن را نداشتم که مسؤولیت سنگینی بپذیرم، نقشی که الزامات و خطرات بیشماری داشت که تصور یکی از آنها ممکن بود مرا به کلی از میدان به در کند.

    من وظیفه خود را محدود به کمک های مختلف مادی و معنوی به مردم و مستمندان وتوجه به مشکلات آنان می دانستم، ایده آل من از ازدواج و زندگی مشترک، بسیار کلاسیک بود.

    استاد محمد تقی شریعتی(پدر علی) ترجیح می داد پسرشان با دختری ازدواج کند که خواسته هایش با محیط  و شرایط خانوادگی آنها، انطباق داشته باشد و طبیعتاً انتخاب علی با سلیقه ی پدر و اطرافیانش سازگار نبود. ظاهراً او نسبت به هر چه گفته می شد و می گذشت، بی اعتنایی تحسین برانگیزی از خود نشان می داد. زیرا اطمینان داشت که انتخابش از روی احساس مطلق نیست، حتی در انتخاب همسر و علیرغم این که من چندین بار و با دلایل منطقی، به درخواست او جواب منفی داده بودم، او پاسخ می داد که هرگز نمی خواهد نظرش را بر من تحمیل کند. و به طور خلاصه او هرآنچه را که برایم مهم بود تأیید می کرد. می گفتم : «اول باید تحصیلاتم را تمام کنم»- و می ترسم ازدواج مانع ادامه تحصیلم بشود – علی می گفت:«خواست او هم همین است و غیر از این نمی خواهد، ولی ازدواج مانعی برای رسیدن به هدف نیست.»

    او می گفت: « مخالف درک سنتی، از زن است و هرگز نخواهد گذاشت که ازدواج، مانع پیشرفت های من در زندگی گردد» و بعدها در زندگی مشترکمان عملاً نشان داد که به همه قول هایی که داده بود، وفادار است.

      به هر حال، علی آنقدر با آرامش و متانت برخواسته ی خود پافشاری کرد و دو سال و نیم صبر کرد تا توانست رضایت من و خانواده اش را جلب کند و بالاخره، من هم با عشق و علاقه به او پاسخ مثبت دادم. اولین دفعه استاد محمد تقی شریعتی، خودشان با قرار قبلی به منزل ما آمدند و در این مورد با پدرم صحبت کردند و موافقت دو خانواده قطعی شد. شناخت و علاقه توانسته بود به همه اختلافات پایان دهد و پس از آمد و رفت هایی ازدواج سر گرفت. پدرش هم اهل تشریفات نبود و خود علی نیز از کسی در این مورد کمک نمی خواست، خودش به تنهایی دست به کار شد و کار تدارک مقدمات عروسی را به عهده گرفت.

    به هر حال، روز انجام مراسم تعیین شد. و آقای حاج شیخ کاظم دامغانی، که از شخصیت های مذهبی مهم آن دوره و دوست استاد بود، به عنوان عاقد، تأکید کرد که مراسم باید در ساعت خجسته ده صبح روز ۲۷ تیر ماه انجام گیرد. در آن روز، همه ی اقوام و دوستان قبل از ساعت تعیین شده، به خانه ی ما آمدند، اما داماد دست تنها، برای تهیه میوه و شیرینی رفته بود. همه با نگرانی منتظرش بودند تا اینکه او با سر و وضع نامرتب رسید و من که بسیار عصبی بودم، از او خواستم که لباسش را عوض کند و بالاخره مراسم عقد برگزار شد.

    ورود من، به خانواده ای که جنبه های سنتی خود را تا حدودی حفظ کرده بود، برخلاف انتظار همگان به سهولت انجام گرفت. روحیه ی اجتماعی من، همراه با صمیمیت و سادگی روستایی مادر علی، با هم آمیخت و به زودی تمام تنشهای قبل از ازدواج فروکش کرد.

    دکتر علی شریعتی پس از پایان دوره دانشکده و ارائه پایان نامه خود، نامه ای دریافت کرد که به او اطلاع می داد بورس دولتی شامل حالش شده  و می تواند برای ادامه تحصیل به یکی از کشورهای اروپایی برود.

    انتخاب محل تحصیل برای علی کار مشکلی نبود، زیرا هم استادان رفتن به فرانسه را به او پیشنهاد می کردند و هم آشنایی نسبی او با زبان فرانسه، این امکان را به وی می داد که تردید چندانی نداشته باشد. بدین ترتیب اوایل اردیبهشت ماه ۱۳۳۸ او رهسپار فرانسه شد.

    پس از بازگشت از سوی اداره فرهنگ در سال ۱۳۴۳ حکم «انتساب» با رتبه ی چهار ِ آموزگاری برای او فرستاده شد. او در همین سال تقاضای انتقال از وزارت فرهنگ آموزش و پرورش به وزارت علوم را کرده بود. که جواب منفی دریافت می کند. در سال ۴۴، پس از اعلام آگهی استخدام استادیاری در روزنامه، مجدداً تقاضای شرکت در آزمون استادیاری به می کند. از طرف اداره آموزش و پرورش نامه ای دریافت می کند که: نامه ی جناب عالی راجع به استادیاری به دانشکده ادبیات مشهد ارسال گردید.

    و در نامه ی بعدی به او گفته می شود در اولین فرصت برای اطلاع از تاریخ امتحان مسابقه استادیاری رشته تاریخ دانشکده ادبیات مشهد به دفتر دانشکده ادبیات تهران مراجعه فرماید.

    از سال ۱۳۴۵ دکتر به عنوان استادیار رشته تاریخ در دانشکده مشهد استخدام می شود. موضوعات اساسی تدریس او: تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدن های غیر اسلامی تقسیم می شد.

    آثار شریعتی را می توان به سه رکن اندیشه ی وی استوار دانست: اجتماعیات- اسلامیات و کویریات .  فهرست مجموعه آثار شریعتی به شرح زیر می باشد:

    مجموعه آثار ۱، با مخاطب های آشنا

    مجموعه آثار ۲، خودسازی انقلابی

    مجموعه آثار ۳ ، ابوذر

    مجموعه آثار ۴ ، بازگشت. بازگشت به خویش بازگشت به کدام خویش؟

    مجموعه آثار۵ ، ما و اقبال

    مجموعه آثار ۶، تحلیلی از مناسک حج

    مجموعه آثار۷ ، شیعه

    مجموعه آثار۸ ، نیاش

    مجموعه آثار ۹ ، تشیع علوی و تشیع صفوی

    مجموعه آثار ۱۰ ، جهت گیری طبقاتی در اسلام

    مجموعه آثار۱۱ ، تاریخ تمدن جلد یک

    مجموعه آثار ۱۲ ، تاریخ تمدن جلد دوم

    مجموعه آثار ۱۳ ، هبوط در کویر

    مجموعه آثار ۱۴ ، تاریخ و شناخت ادیان جلد اول

    مجموعه آثار ۱۵ ، تاریخ و شناخت ادیان جلد دوم

    مجموعه آثار ۱۶ ، اسلام شناسی ۱ درسهای حسینیه ارشاد

    مجموعه آثار ۱۷ ، اسلام شناسی ۲ درسهای حسینیه ارشاد

    مجموعه آثار ۱۸ ، اسلام شناسی ۳ درسهای حسینیه ارشاد

    مجموعه آثار ۱۹  ، حسین وارث آدم

    مجموعه آثار ۲۰ ، چه باید کرد؟

    مجموعه آثار ۲۱ ، زن

    مجموعه آثار ۲۲ ، مذهب، علیه مذهب

    مجموعه آثار ۲۳ ، جهان بینی و ایدئولوژی

    مجموعه آثار۲۴ ، انسان

    مجموعه آثار۲۵ ، انسانی بی خود

    مجموعه آثار۲۶ ، علی

    مجموعه آثار۲۷ ، بازشناسی هویت ایرانی – اسلامی

    مجموعه آثار۲۸ ، روش شناخت اسلام

    مجموعه آثار۲۹ ، میعاد با ابراهیم

    مجموعه آثار۳۰ ، اسلام شناسی

    مجموعه آثار۳۱ ، ویژگی های قرون جدید

    مجموعه آثار۳۲ ، هنر

    مجموعه آثار۳۳ ، گفتگو های تنهایی بخش اول و دوم

    مجموعه آثار۳۴ ، نامه ها

    مجموعه آثار۳۵ ، آثار گونه گون بخش اول

    مجموعه آثار۳۶ ، آثار گونه گون بخش دوم

    دکترشریعتی روز ۲۶ اردبیهشت سال ۱۳۵۶ از ایران به مقصد بلژیک سفر کرد ، وی دو یا سه روز در هتل بین المللی بروکسل اقامت کرد و بعد تصمیم گرفت به انگلیس برود.

    دکتر علی شریعتی مزینانی: مجاهد بزرگ، جامعه شناس برجسته و اسلام شناس به طور مرموزی  در ۲۹ خرداد سال ۱۳۵۶ (۱۵ ژوئن سال ۱۹۷۷)  در انگلستان به شهادت رسید.

    روزنامه پست انتلی در تاریخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۷۸ نوشت: مرگ شریعتی که تصور می رفت بر اثر سکته قلبی  باشد در پرده ابهام است ؛ به طوری که بعداً معلوم شد که وی به شهادت رسیده است.

    روز بزرگداشت دکتر علی شریعتی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بزرگداشت حافظ

    حافظ: انسان کامل، یا کاملاً انسان؟

    نگارنده ی این سطور به سائقه و سابقه ی انس سی ساله ی خود با شعر حافظ و با اعتقاد به این اصل که شعر حافظ آیینه ی تمام نمای روح و روحیه و عقیده و سلیقه و نگاه و نگرش او به انسان و جهان و طبیعت و ماوراء طبیعت است در این چند نکته تردیدی ندارد که حافظ: (۱) مسلمانی پاک اعتقاد و راسخ در علم است. چه علم را به معنای ایمان بگیریم، چنان که بعضی از قدمای مفسران گرفته اند، چه به معنای معارف گوناگون و معارف دینی به خصوص علم کلام، عرفان نظری، و از همه بالاتر و والاتر علوم قرآنی؛ و مهمترین وجهه ی همت او قرآن شناسی است. (۳) ۲) حافظی که من می شناسم ایمانش آمیزه ای از معنویت و رهیافت عرفانی حافظ مشروح تر خواهد آمد. ۳) حافظ در اصول عقاید، یعنی مکتب کلامی، پیرو اشعری و در فروع (مذهب فقهی) شافعی است، و در عین حال آشکارا گرایش به تشیع دارد. اما شیعی کامل عیار نیست و مسلم است که مثل هم مسلمان پاک اعتقاد بی تعصب صاحبدلی دوستدار خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام است. (۴) ۴) طنز حافظ درباره مقدماتی چون نماز و روزه و حج و مسجد و تسبیح و سجاده و خرقه و خانقاه حاکی از این است که «درد دین» دارد. می کوشد به مدد طنز و در کمال خوشباشی و کرامت نفس و عظمت روح، بدون تلخ زبانی و هجو، ارزشهای تحریف شده را از تحریف و تباهی براند. فی المثل آنجا که می گوید:

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • سالروز درگذشت جلال آل احمد

    زندگی نامه جلال آل احمد (از زبان خودش)

    در خانواده ای روحانی (مسلمان – شیعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهرهایم در مسند روحانیت مردند. و حالا برادرزاده ای و یک شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. که الباقی خانواده همه مذهبی اند. با تک و توک استثنایی. برگردان این محیط مذهبی را در«دید و بازدید» می شود دید و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهای دیگر.

    نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال ۱۳۰۲ بی اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هیچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکی سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و یکی دیگر در سی و پنج سالگی به سرطان رفت. کودکیم در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. تا وقتی که وزارت عدلیه ی «داور» دست گذشت روی محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اینکه فقط آقای محل باشد. دبستان را که تمام کردم دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازی، بعد سیم کشی برق، بعد چرم فروشی و از این قبیل و شب ها درس. و با درآمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداری سیم کشی های متفرقه. بَـردست «جواد»؛ یکی دیگر از شوهر خواهرهایم که اینکاره بود. همین جوری ها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگه ی وجودم – در سال ۱۳۲۲ – یعنی که زمان جنگ. به این ترتیب است که جوانکی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل. که برای ما کشتار را نداشت و خرابی و بمباران را. اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ی قوای اشغال کننده را.

    جنگ که تمام شد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) را تمام کرده بودم. ۱۳۲۵٫ و معلم شدم. ۱۳۲۶٫ در حالی که از خانواده بریده بودم و با یک کروات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال های آخر دبیرستان با حرف و سخن های احمد کسروی آشنا شدم و مجله «پیمان» و بعد «مرد امروز» و «تفریحات شب» و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده… و با این مایه دست فکری چیزی درست کرده بودیم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ی انتظام، امیریه. و شب ها در کلاس هایش مجانی فنارسه (فرانسه) درس می دادیم و عربی و آداب سخنرانی و روزنامه دیواری داشتیم و به قصد وارسی کار احزابی که همچو قارچ روییده، بودند هر کدام مأمور یکی شان بودیم و سرکشی می کردیم به حوزه ها و میتینگ هاشان(meeting)… و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند وکدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل… تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعی به حزب توده بپیوندیم. جز یکی دو تا که نیامدند. و این اوایل سال ۱۳۲۳٫ دیگر اعضای آن انجمن «امیر حسین جهانبگلو» بود و «رضا زنجانی» و «هوشیدر» و «عباسی» و «دارابزند» و «علینقی منزوی» و یکی دو تای دیگر که یادم نیست. پیش از پیوستن به حزب، جزوه ای ترجمه کرده بودم از عربی به اسم «عزاداری های نامشروع» که سال ۲۲ چاپ شد و یکی  دو قِران فروختیم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بودیم که انجمن یک کار انتفاعی هم کرده. نگو که بازاری های مذهبی همه اش را چکی خریده اند و سوزانده. این را بعدها فهمیدیم. پیش از آن هم پرت و پلاهای دیگری نوشته بودم در حوزه ی تجدید نظرهای مذهبی که چاپ نشده ماند و رها شد.

    در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته ی حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره. و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر برای دانشجویان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ی «مردم» که مدیر داخلیش بودم. و گاهی هم در «رهبر». اولین قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز ۲۴٫ که آن وقت ها زیر سایه «صادق هدایت» منتشر می شد و ناچار همه جماعت ایشان گرایش به چپ داشتند و در اسفند همین سال «دید وبازدید» را منتشر کردم؛ مجموعه ی آنچه در «سخن» و «مردم برای روشنفکران» هفتگی درآمده بود. به اعتبار همین پرت و پلاها بود که از اوایل سال ۲۵ مامور شدم که زیر نظر طبری «ماهانه مردم» را راه بیندازم. که تا هنگام انشعاب، ۱۸ شماره اش را درآوردم. حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سی» و لطمه ای که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ی «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همین چاپخانه ای که در اختیارشان بود «از رنجی که می بریم» درآمد. اواسط ۱۳۲۶٫ حاوی قصه های شکست در آن مبارزات و به سبک رئالیسم سوسیالیستی! و انشعاب در آغاز ۱۳۲۶ اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتی که ما بودیم – به رهبری خلیل ملکی – و رهبران حزب که به علت شکست قضیه آذربایجان زمینه افکار عمومی حزب دیگر زیر پایشان نبود. و به همین علت سخت دنباله روی سیاست استالینی بودند که می دیدیم که به چه می انجامید. پس از انشعاب، یک حزب سوسیالیست ساختیم که زیربار اتهامات مطبوعات حزبی که حتی کمک رادیو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چندانی نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت.

    در این دوره ی سکوت است که مقداری ترجمه می کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) یادگرفتن. از «ژید» و «کامو» و «سارتر». و نیز از «داستایوسکی». «سه تار» هم مال این دوره است که تقدیم شده به خلیل ملکی. هم در این دوره است که زن می گیرم. وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چاردیواری خانه ای می سازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن، از آن به خانه شخصی و زنم سیمین دانشور است که می شناسید. اهل کتاب و قلم و دانشیار رشته زیبایی شناسی و صاحب تالیف ها وترجمه های فراوان و در حقیقت نوعی یار و یاور این قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگر درنیامده؟) از ۱۳۲۹ به این ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده است که سیمین اولین خواننده و نقـّادش نباشد.

    و اوضاع همین جورهاهست تا قضیه ملی شدن نفت و ظهور جبهه ملی و دکتر مصدق. که از نو کشیده می شوم به سیاست و از نو سه سال دیگر مبارزه در گرداندن روزنامه های «شاهد» و«نیروی سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگی» که مدیرش ملکی بود، علاوه بر اینکه عضو کمیته نیروی سوم و گرداننده تبلیغاتش هستم که یکی از ارکان جبهه ملی بود و باز همین جورهاست تا اردیبهشت ۱۳۳۲ که به علت اختلاف با دیگر رهبران نیروی سوم، ازشان کناره گرفتم. می خواستند ناصر وثوقی را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و با همان «بریا» بازی ها . که دیدم دیگر حالش نیست. آخر ما به علت همین حقه بازی ها از حزب توده انشعاب کرده بودیم و حالا از نو به سرمان می آمد.

    در همین سال ها است که «بازگشت از شوروی» ژید را ترجمه کردم و نیز «دست های آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زیادی» هم مال همین سال ها است آشنایی با «نیما یوشیج» هم مال همین دوره است و نیز شروع به لمس کردن نقاشی. مبارزه ای که میان ما از درون جبهه ملی با حزب توده در این سه سال دنبال شد به گمان من یکی از پربارترین سال های نشر فکر و اندیشه و نقد بود.

    بگذریم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خویش پای محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملی و بُرد کمپانیها در قضیه نفت که از آن به کنایه در «سرگذشت کندوها» گـَپی زده ام – سکوت اجباری محدودی را پیش آورد که فرصتی بود برای به جد در خویشتن نگریستن و به جستجوی علت آن شکست ها به پیرامون خویش دقیق شدن. و سفر به دور مملکت و حاصلش «اورازان – تات نشین های بلوک زهرا- و جزیزه خارک» که بعدها مؤسسه تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشکده ادبیات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ی نشریاتی را در این زمینه سرپرستی کنم و این چنین بود که تک نگاری (مونو گرافی) ها شد یکی از رشته ی کارهای ایشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاری ایشان را ترک گفتم. چرا که دیدم می خواهند از آن تک نگاری ها متاعی بسازند برای عرضه داشت به فرنگی و ناچار هم به معیارهای او و من این کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاری از نو شناختن خویش بود و ارزیابی مجددی از محیط بومی و هم به معیارهای خودی. اما به هر صورت این رشته هنوز هم دنبال می شود.

    و همین جوری ها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست بازی ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانی ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع به صورت دنبال روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدلش می کند به مصرف کننده ی تنهای کمپانی ها و چه بی اراده هم. و هم اینها بود که شد محرک «غرب زدگی» -سال ۱۳۴۱ – که پیش از آن در «سه مقاله دیگر» تمرینش را کرده بودم. «مدیر مدرسه» را پیش از این ها چاپ کرده بودم- ۱۳۲۷- حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسائل استقلال شکن.

    انتشار«غرب زدگی» که مخفیانه انجام گرفت نوعی نقطه ی عطف بود در کار صاحب این قلم. و یکی از عوارضش این که «کیهان ماه» را به توقیف افکند. که اوایل سال ۱۳۴۱ براهش انداخته بودم و با اینکه تأمین مالی کمپانی کیهان را پس پشت داشت شش ماه بیشتر دوام نیاورد و با اینکه جماعتی پنجاه نفر از نویسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بیشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگی» را در شماره اولش چاپ کرده بودیم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات ودیگر قضایا …

    کلافگی ناشی از این سکوت اجباری مجدد را در سفرهای چندی که پس از این قضیه پیش آمد در کردم. در نیمه آخر سال ۴۱ به اروپا. به مأموریت از طرف وزارت فرهنگ و برای مطالعه در کار نشر کتاب های درسی. در فروردین ۴۲ به حج. تابستانش به شوروی. به دعوتی برای شرکت در هفتمین کنگره ی بین المللی مردم شناسی و به آمریکا در تابستان ۴۴ . به دعوت سمینار بین المللی و ادبی و سیاسی دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از این سفرها سفرنامه ای که مال حجش چاپ شد به اسم «خسی در میقات» و مال روس داشت چاپ می شد؛ به صورت پاورقی درهفته نامه ای ادبی که «شاملو» و «رؤیایی» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهی نیز از کنگره مردم شناسی داده ام در «پیام نوین» ونیز گزارش کوتاهی از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهنی» در می آورد و باز چهار شماره بیشتر تحمل دسته ی ما را نکرد. هم در این مجله بود که دو فصل از «خدمت و خیانت روشنفکران» را درآوردم. و این ها مال سال ۱۳۴۵٫ پیش از این «ارزیابی شتابزده» را در آورده بودم – سال ۴۳ – که مجموعه ی هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سیاست معاصر. که در تبریز چاپ شد. و پیش از آن نیز قصه «نون و القلم» را –  سال ۱۳۴۰ – که به سنت قصه گویی شرقی است و در آن چون و چرای شکست نهضتهای چپ معاصر را برای فرار از مزاحمت سانسور در یک دوره تاریخی گذاشتم و وارسیده.

    آخرین کارهایی که کرده ام یکی ترجمه «کرگدن» اوژن یونسکو است – سال ۴۵ – و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست یونگر که به تقریر دکتر محمود هومن  برای «کیهان ماه» تهیه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همین روزها از چاپ «نفرین زمین» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهی است در طول نه ماه از یک سال و آنچه براو واهل ده می گذرد. به قصد گفتن آخرین حرفها درباره آب و کشت و زمین و لمسی که وابستگی اقتصادی به کمپانی از آنها کرده و اغتشاشی که ناچار رخ داده و نیز به قصد ارزیابی دیگری خلاف اعتقاد عوام سیاستمداران و حکومت از قضیه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضی جایش زده اند. پس از این باید« در خدمت و خیانت روشنفکران» را برای چاپ آماده کنم . که مال سال ۴۳ است و اکنون دستکاری هایی می خواهد و بعد باید ترجمه «تشنگی و گشنگی» یونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگی و گوری» که قصه ای است درباب عقیم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جدید» که قصه ی دیگری است از نسل دیگری که من خود یکیش … و می بینی که تنها آن بازرگان نیست که به جزیره کیش شبی ترا به حجره خویش خواند و چه مایه مالیخولیا که به سرداشت…

    دی ماه ۱۳۴۶

    سالروز درگذشت جلال آل احمد

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۸ فروردین ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ۱۰ اردیبهشت سالروز درگذشت قائم مقام فراهانی

    شرح زندگی نامه قائم مقام فراهانی

    ۲۹صفرسال ۱۲۵۱هجری قمری، میرزا ابولقاسم قائم مقام فراهانی ادیب و سیاستمدار دوره قاجار به دستور محمد علیشاه قاجار بقتل رسید. او فرزند میرزا بزرگ از مردم هزاوه اراک بود .میرزا ابولقاسم مشاغل دیوانی را با وزارت عباس میرزا آغاز کرد . بعد از مرگ فتحعلیشاه به مقام صدارت محمد شاه رسید ولی همچون گذشته با دشمنی های درباریان که وجود او مانعی برای مقاصد شوم خود می دانستند، از مقام خود عزل شد. بدین ترتیب میرزا ابولقاسم قائم مقام فراهانی در باغ نگارستان زندانی و سپس کشته شد .گفتنی است که وی افزون بر تبحر در سیاست وکشور داری ، در شعر و ادب نیز صاحب نظر بود و از پیشروان سبک جدید ادبی ایران بشمار می رفت . «منشآت قائم مقام» از جمله آثار ارزنده اوست .

    میرزا ابوالقاسم فراهانی، فرزند سید الوزراء میرزا عیسی، معروف به میرزا بزرگ از سادات حسینی و از مردم هزاره فراهان، از توابع اراک بود. در سال ۱۱۹۳ ه. ق  به دنیا آمد و زیر نظر پدر دانشمند خود تربیت یافت و علوم متداوله زمان را آموخت. در آغاز جوانی به خدمت دولت درآمد و مدتها در تهران کارهای پدر را انجام می داد. سپس به تبریز نزد پدرش، که وزیر آذربایجان بود، رفت. چندی در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفرهای جنگی با او همراه شد و پس از آن که پدرش انزوا گزید، پیشکاری شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامی را که پدرش میرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقیب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگلیسی سپاهیان ایران را منظم کرد و در بسیاری ازجنگهای ایران و روس شرکت داشت.

    در سال ۱۲۳۷ ه.ق پدرش میرزا بزرگ قائم مقام درگذشت و بین دو پسرش، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی، بر سر جانشینی پدر نزاع افتاد و حاجی میرزا آقاسی به حمایت میرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتیجه نرسید و سرانجام میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نائل آمد و لقب سیدالوزراء و قائم مقام یافت و به وزارت نایب السلطنه ولیعهد ایران رسید و از همین تاریخ بود که اختلاف حاجی میرزا آقاسی و قائم مقام و هم چنین اختلاف "بزیمکی(خودی)" و "اوزگه(بیگانه)" به وجود آمد.

    قائم مقام که ذاتاً مردی بینا و مغرور بود با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می کرد، پس از یکسال وزارت در اثر تفقین بدخواهان به اتهام دوستی با روسها از کار برکنار شد و سه سال را در تبریز به بیکاری گذراند.

    اما پس از سه سال معزولی و خانه نشینی، در سال ۱۲۴۱ ه.ق دوباره به پیشکاری آذربایجان و وزارت نایب السلطنه منصوب شد.

    در سال ۱۲۴۲ ه.ق فتحعلی شاه به آذربایجان رفت و مجلسی از رجال و اعیان و روحانیون و سرداران و سران ایلات و عشایر ترتیب داد، تا درباره صلح یا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در این مجلس تقریباً عقیده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائم مقام بر خلاف عقیده همه با مقایسه نیروی مالی و نظامی طرفین، اظهار داشت که ناچار باید با روسها از در صلح درآمد. این نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه ای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روسها متهم کردند. پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد.

    جنگ با روس ادامه یافت و به شکست ایران انجامید؛ تا در ماه ربیع الثانی سال ۱۲۴۳ ه.ق برابر با نوامبر ۱۸۲۷ م. قوای روس به فرماندهی "گراف پاسکوویچ" تا تبریز راند. شاه قائم مقام را از خراسان خواست و دلجویی کرد و با دستورهای لازم و اختیار نامه عقد صلح به نام ولیعهد، به تبریز روانه نمود.

    میرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جدیت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تزار را حامی خانواده عباس میرزا ساخت و پادشاهی را با وجود برادران بزرگ و مقتدر دیگر در فرزندان او مستقر کرد.

    عهد نامه ترکمن چای در پنجم شعبان ۱۲۴۳ ه.ق برابر ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ میلادی به خط قائم مقام تنظیم و امضا شد و قائم مقام که خود حامل نسخه عهد نامه بود، به تهران آمد و درباره ی آن توضیحات لازم داد و شش کرور تومان غرامت را که مطابق عهدنامه بایستی به دولت روس پرداخت شود، گرفت و بار دیگر با سمت پیشکاری آذربایجان و وزارت ولیعهد به تبریز مراجعت کرد.

    در اوایل سال ۱۲۴۹ ه.ق نایب السلطنه برای دفع فتنه یاغیان افغانی عازم هرات شد و قائم مقام را نیز همراه برد. عباس میرزا که بیماری سل داشت، در مشهد بستری شد و فرزند خود، محمد میرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس میرزا در گذشت و قائم مقام، که جنگ را صلاح نمی دانست، با یارمحمد خان افغانی عهدنامه صلح بست و به تهران بازگشت. محمد میرزا در ماه صفر سال ۱۲۵۰ ه.ق به تهران وارد شد و در همان ماه جشن ولیعهدی او به جای پدر برپا شد و ولیعهد ایران به فرمانروایی آذربایجان و قائم مقام به وزارت او عازم تبریز شدند.

    چندی نگذشت که فتحعلی شاه در جمادی الاخر سال ۱۲۵۰ ه.ق در اصفهان درگذشت. این خبر به آذربایجان رسید و محمد شاه قصد عزیمت به پایتخت را کرد. قائم مقام جهانگیر میرزا و خسرو میرزا، دو برادر شاه را، که در قلعه ی اردبیل زندانی بودند، نابینا کرد و وسایل جلوس او را فراهم آورد. در ماه رجب، در تبریز، خطبه به نام او خوانده شد و شاه به زودی به همراهی قائم مقام به تهران حرکت کرد و روز ۱۴ شعبان به تهران وارد شد و مجدداً مراسم تاجگذاری برگزار و قائم مقام به منصب صدارت مشغول مملکت داری شد و ظل السلطان، فرمانفرما، ملک آرا، رکن الدوله و سایر اعمام شاه و گردنکشان دیگر را به جای خود نشاند. اما با این همه خدمت، به صدارت محمد شاه دیر نپایید و سختگیریهای او و سعایت حاسدان و مخصوصاً فتنه انگیزیهای بیگانگان، عاقبت شاه را بر وی بدگمان کرد تا در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل ییلاقی خانواده ی سلطنتی، زندانی و پس از چند روز خفه کردند و بدین قرار به زندگانی مردی که از بزرگان ایران و ابلغ المترسلین آن زمان بود، پایان داده شد.

    قائم مقام مردی فوق العاده با هوش و صاحب فکر و ثابت عزم و خلاصه «یک دیپلمات صحیح و به معنی ایرانی» بود که به واسطه ی اطلاعات و تجارب خود، به اوضاع و احوال سیاست همسایگان ایران به خوبی آشنا و به قدر تسلط کاردینال مازارن بر لویی  چهاردهم، در مزاج شاه جوان ایران نفوذ داشت و با این حال محال بود از او امتیازاتی که به ضرر دولت باشد، به دست آورد. انگلیسیها یقین داشتند تا او مصدر کار است، ممکن نیست بتوان در امور داخلی ایران رخنه کرد. نویسندگان انگلیسی، که در آن تاریخ در ایران سیاحتمی کردند، مانند لیوتنان کونولی، دکتر وولف و فریزر، همه در عین ستایش، قائم مقام را به دوستی با روسها و تحریک عباس میرزا، نایب السلطنه، به سرپیچی از نصایح دوستان انگلیسی و طرح نقشه ی تصرف هرات متهم می کنند و حس بدبینی و دشمنی فوق العاده خود را نسبت به این مرد بزرگ، که در آن هنگام تنها کسی بود که می توانست ایران را به خوبی اداره کند، پنهان نمی دارند.

    مجموعه رسائل و منشات قائم مقام ، که حاوی چند رساله و نامه های دوستانه و عهد نامه ها و وقفنامه هاست و محمود خان ملک الشعرا مقدمه ای بر آن نوشته، به اهتمام فرهاد میرزا در سال ۱۲۸۰ ه.ق در تهران چاپ شده است.

    ۱۰ اردیبهشت سالروز درگذشت قائم مقام فراهانی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۱ فروردین ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش