کتاب مقاله بیماری آرایش

انفجار زمان

شب غریبی است. همه چیز عجیب و باور نکردنی بنظر می رسد. اصلا من در این اتوبوس چه می کنم؟ آدمها؟! بعضی از آنها را می شناسم. اما هرگز تصورش را هم نمی توانستم بکنم که با آنها همسفر باشم. سفر؟!
بعضی ها با هم خوش و بش می کنند، عده ای خاموش و در خود فرو رفته اند. با کمی دقت، متوجه می شوم که راننده هم خودی است. ولی بامداد که رانندگی بلد نبود. تازه او که چند سال پیش از دنیا رفته بود. یعنی، برده بودندش.
خوشحال می شوم. همیشه آرزو می کردم دوباره ببینمش. بلند می شوم و راه می افتم. هنوز چند قدمی نرفته ام، که صدایی، میخکوبم می کند. با وحشت، سرم را بطرف صدا بر می گردانم.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • تنهایی غربت

    از وقتی بازنشسته شده ام ، مدام به این فکرهستم که چگونه اوقات فراغت خود را پربار ومفیدتر کنم . معمولا صبح ها را به نگارش و مطالعه می پردازم . اما بعدازظهرها را دوست دارم به گونه ای متفاوت بگذرانم . دیشب که مشغول تماشای تلویزیون
    بودم ، برنامه ای را مشاهده کردم که تا ساعت ها فکر مرا به خود مشغول نموده بود. برنامه راجع به خانه سالمندان بود. تماشای مردان و زنانی که اکثر آنها دارای فرزند و زندگی بودند، ولی اینک در دوران کهولت طعم تنهایی وانزوا را می چشیدند، انسان را متاثر کرده و به تامل وامی داشت . این رسم عجیب طبیعت است که پدر و مادر همه هستی خود را به پای فرزندان شان می ریزند، اما درست در زمانی که آنها به فرزندان شان و مهرومحبت و حمایت آنهانیاز دارند، این گونه مورد بی مهری واقع می شوند. اگر بخواهم صادقانه بگویم ، تماشای این برنامه مرا به فکر واداشت . اینک که پا را از مرز۶۰سالگی فراتر نهاده و دارای تنها یک دخترهستم ، اگر روزی او نتواند به نیازهای جسمی وروحی من پاسخ مناسب بدهد، چه باید بکنم ؟ آیامی توانم زندگی بدون حضور او را در جمعی که همه مثل خودم هستند تحمل کنم یا نه ؟ پاسخ به این سوال چندان هم مشکل نبود، تصمیم گرفتم باحضور در جمع این عزیزان و شنیدن حرف ها ودرددل های شان پاسخ پرسش خود را بیابم . بادخترم ترانه تماس گرفته و اطلاع دادم که درغیبت چند ساعته من نگران نشود، بعدازظهر پس از صرف ناهار و خواندن نماز به راه افتادم . مسیررا تا حدودی بلد بودم ، باید از جاده بهشت زهرامی رفتم و این توفیقی بود که سری هم به اموات ومهمانان آن دیار بزنم . نزدیکی های بهشت زهرا ازپسربچه ای که در کنار جاده گل و گلاب می فروخت ، یک دسته گل و یک شیشه گلاب خریدم تا قبر پدرم را با آن شستشو دهم . تقریبانیم ساعت بر سر مزار پدر نشسته و با او درد دل می کردم . بعد از خواندن فاتحه و چند سوره قرآن آنجا را ترک نمودم . از درب قدیمی بهشت زهرا به سمت خانه سالمندان رفتم و مقابل درب اصلی ایستاده و با دفتر مرکزی موسسه هماهنگ نمودم . آنها مرا به دفتر راهنمایی کردندو در آنجا یکی از پرستاران دلسوز مرا همراهی نموده و توضیح داد: شرح زندگانی بعضی از این سالمندان را اگر بخواهی بنویسی یک کتاب هم بیشتر می شود، در میان آن ها همه نوع آدمی دیده می شود. فقیر یاغنی ، باسواد و بی سوادوخلاصه از هر قشری می توانی در میان این هاپیدا کنی . البته داستان زندگی بعضی از آنها نسبت به دیگران از ویژگی خاصی برخوردار است . من می توانم شما را برای ملاقات جمعی از آنهاهمراهی کنم . در اولین اتاق راهنمایم مرا با آقایی آشنا کرد که او به خوبی به زبان انگلیسی صحبت می کرد. وقتی از او پرسیدم که کجا انگلیسی راآموخته است ، گفت که سال ها در آمریکا زندگی نموده و با نگاه کردن به چشمانش دریافتم که اندوهی عمیق در نگاهش موج می زند. دلم نیامداز او بپرسم بعد از زندگی در آمریکا، چگونه گذرش به خانه سالمندان افتاده است ! دلم نیامدکه شادی موقت او را در جمع دوستانش خدشه دار کنم . یقینا خاطرات خیلی شیرینی برای تعریف کردن نداشت . خواستم اتاق آنها را ترک کنم که آقای خودش مرا صدا زد و گفت که می خواهد در حیاط با من به طور خصوصی صحبت کند. وقتی با هم تنها شدیم او با چهره ای خندان پرسید: حتما می خواهی بدانی که چرامن در این جا هستم . گفتم به هر دلیلی که باشدامیدوارم الان از حضورتان در اینجا نهایت استفاده را نموده و لذت ببرید. گفت : درست است که این جا همه چیز است و دوستانی که دراین جا هستند تقریبا همه ، وضعیتی مشابه من رادارند، اما همه سعی می کنند که اندوه شان را درپشت چهره خندان شان پنهان کنند و جالب است که خیلی از افرادی که اینجا هستند، فریب کسانی را خورده اند که یک عمر بخاطرشان تلاش نموده و گاه حلال و حرام کرده و به هر دری زده اند ودر اوج ناباوری و حیرت ، درست در زمانی که به آنها نیاز داشته اند، فرزندان شان تنهای شان گذاشته اند.
    گفتم : این جبر زمان است ، ما هرگز نمی توانیم از فرزندان مان به اندازه ای که آنها از ما انتظاردارند توقع داشته باشیم . او که مشتاق بود تاحرف هایش را بشونم گفت : من تاجری بسیارموفق بودم که سال ها در بازار تهران به کارتجارت فرش اشتغال داشتم و زندگی بسیار خوبی را می گذراندم . همسرم زنی بسیار باتدبیر و کدبانوبود. سه فرزند پسر و یک دختر داشتیم . همیشه فکرمی کردم که باید همه دنیا را برای فرزندانم مهیاکنم . هر روز از صبح تا شب کار کرده و شب خسته به خانه باز می گشتم ، اما با دیدن همسر و فرزندانم تمام خستگی را از یاد می بردم . همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که پسر بزرگم تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به آمریکا برود. من خوشحال از این فکر، مقدار زیادی از سرمایه ام را به صورت دلار درآورده و او را راهی آمریکا کردم . بعد ازگذشت چند سال دو پسر دیگرم هم از من خواستند که آنها را پیش برادر بزرگ شان بفرستم ،من هم که خواهان آینده ای روشن برای آنهابودم ، این کار را کردم . خانواده مان خیلی کوچک شده بود، من و همسرم تمام هم و غم خود را برای پرورش دختر نوجوانمان گذاشته بودیم . فکر می کردم که خیلی خوشبختیم . اما ازآنجا که در هیچ گاه روی یک پاشنه نمی گردد، من در ناباوری کامل همسرم را در یک تصادف ازدست دادم . دنیا در نظرم تیره و تار شده بود،دخترم بهانه مادرش را می گرفت و من یک مردبودم و نمی توانستم خواسته های یک دخترنوجوان را درک کنم . از مادرم که در شهرستان زندگی می کرد خواستم که تهران بیاید و مرا درنگهداری از دخترم یاری کند. با آمدن او زندگی ما رنگ و رویی دیگر گرفت و دخترم خیلی زود بااو مانوس شده و این مساله نگرانی مرا تا حدزیادی کاهش داد. ده سال از فوت همسرم گذشته بود که پسرانم به من گفتند که برای گرفتن کارت سبز برای من و خواهرشان اقدام کرده اند. پریسادخترم از این فکر استقبال نکرد، ولی من که فکرمی کردم پسرانم با رفتن من به آمریکا موافق هستند، او را مجاب نمودم که با من به دبی بیاید تاکارهای مان را انجام دهیم . شبی از شب ها که مشغول جمع و جور کردن وسایل و رسیدگی به حساب هایم بودم ، مادرم به کنارم آمد و گفت :پسرم سعی کن تمام پل های پشت سرت را خراب نکنی ، حجره ات را در بازار نگهدار و کمی هم پس انداز برای خودت بگذار. بچه های این دوره و زمانه وفا ندارند. با خشم به مادرم نگاه کردم وگفتم که بچه های من این گونه نیستند. مادرم گفت :بحث بچه تو و بچه دیگران نیست ، این رسم ناجوانمردانه طبیعت است که بچه ها وفا ندارند.در ضمن تو که نمی دانی پسرانت در آن طرف دنیابا چه کسانی حشر ونشر دارند، شاید اخلاقشان عوض شده باشد. برای این که به این بحث خاتمه بدهم ، جواب دیگری به مادرم ندادم و از اوخواستم که آماده بشود تا دوباره او را به شهرستان بفرستم . وقتی او را در ایستگاه راه آهن دیدم که چگونه پریسا را در آغوش گرفته و زار می گریست ،از خودم پرسیدم که چرا من که فرزند او هستم این گونه از دوری اش پریشان نیستم . وقتی مادرم را درگرفتم او برایم آرزوی موفقیت نمود و باردیگر تاکید کرد که در اشتباهم و من او را مطمئن کردم که این طور نیست . چند روز بعد به همراه پریسا و با مقادیر زیادی ارز به سمت آینده ای رفتم که برای خودم هم نامعلوم بود. فرزندانم را در فرودگاه دیدم فکر می کردم که خدا دنیا را به من داده است . البته در همان وهله اول تغییر رفتارشان کاملا مشهود بود، اما من خودرا قانع نمودم که این فرهنگ زندگی در غرب است .
    اوایل زندگی در آن جا خیلی برایم سخت بود،گاه گاهی که می خواستم رفتارهای ایرانی خود راحفظ کنم ، فرزندانم به من هشدار می دادند، به پیشنهاد دخترم پریسا در یک کلاس زبان که مخصوص خارجی ها بود شرکت کردم . تجربه بسیار خوبی بود، زیرا می توانستم با افراد مختلف از کشورها و با فرهنگ های مختلف آشنا شوم وبهتر از همه این که چند نفر ایرانی هم در بین آنهابودند که من با محمودآقا بیشتر از همه انس داشتم . او یک دبیر بازنشسته بود که مثل من به عشق بودن با فرزندانش ، به همراه همسرش به آمریکا رفته بود. به نظر زوج خوشبختی می آمدند، روحیات همسرش مرا به یاد فریده می انداخت . مدتی از اقامتم نگذشته بود که اقوامم در ایران خبر دادند که مادرم به رحمت خدا رفته است . از شنیدن این خبر خیلی متاثرشدم . از پسرم خواستم برایم بلیط تهیه کند تا به ایران بیایم و در مراسم مادر شرکت نمایم ، بهانه آورد که پول هایم را در سرمایه گذاری مهمی بکارانداخته و فعلا نمی تواند برداشتی داشته باشد.فراموش کردم بگویم که من پس از رفتن به آن جاچون زبان بلد نبودم و جایی را نمی شناختم ، همه پول ها را به پسرانم دادم تا برایم در بانک پس انداز کنند، تا بعد از این که خودم در زبان پیشرفت کردم به کار قبلی خود یعنی فروش فرش بپردازم . از شنیدن این خبر جا خوردم و کمی سروصدا نمودم ، ولی فایده نداشت ، چون من کاری نمی توانستم بکنم . ناچار شدم سکوت کنم ،چون به قول مادر خدا بیامرزم تمام پل های پشت سرم را خراب کرده بودم . دو سال پس ازاقامت مان پریسا به من خبر داد که با پسری ایرانی آشنا شده و قرار است با هم ازدواج کنند. از اوخواستم که قبل هر اقدامی با برادرانش مشورت کرده و حتما مرا در جریان امور قرار دهد. پریسا باتمسخر خندید و گفت : برادرانم آن قدر سرگرم کارهای خودشان هستند که برای شان تفاوتی نمی کند که من چه می کنم و شما پدر، در موردپسری که بیست سال است در آمریکا زندگی می کند چه نظری می توانی بدهی ؟ آیا می توانی آن قدر در مورد او شناخت پیدا کنی که به من بگویی ازدواجم با او درست است یا نه ؟ راستش ،صحبت های مان را با هم کرده ایم و قرارهای مان را هم گذاشته ایم و من باز هم جز سکوت چاره ای نداشتم . فکر می کردم آن قدر فریاد در سینه خفه شده دارم که قفسه سینه ام می خواهد بشکند. فقطگهگاهی حرف های دلم را برای آقا محمودمی زدم ، زیرا او هم از اختلاف فرهنگی که بافرزندانش پیدا کرده بود شکایت داشت .می توانم بگویم تنها چیزی که مرا در آن جا سر پانگه می داشت ، عشق به ایران و بازگشت دوباره به این جا بود. تعجب من از این است که ما ایرانی هاتا زمانی که در این جا هستم دلمان می خواهدبرویم آن طرف دنیا و زمانی که به آن جا می رویم ،دلمان بهانه این جا را می گیرد. سخنان آقای (ک )به این جا که رسید، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و به فکر فرو رفت . من که خود سال ها طعم زندگی در غرب را چشیده بودم ، دقیقا می توانستم احساس او را درک کنم ، ولی زمانه آن قدرها که در مورد او بی مهری کرده بود در مورد من نکرده بود. زیرا هدف هر دوی ما کاملا متفاوت بود، من فقط برای درس خواندن رفته بودم و او برای بودن با فرزندانش و سیراب شدن از جام محبت آنها، محبتی که یک عمر بی دریغ به پایشان ریخته بود. خواستم چیزی بگویم که آقای (ک ) از تفکربیرون آمده و ادامه داد: پریسا با وجود همه مخالفت های من به ازدواج با امیر تن داد. اوجوانی بود بی انگیزه که فقط به عشق بهره مادی بردن از کنار پریسا به این ازدواج فکر کرده بود.اما پریسا جوان بود و بی تجربه ، هرچه سعی کردم او را متقاعد کنم فایده ای نداشت . من که عمری رابه پای پریسا زحمت کشیده و خون دل خورده بودم و برایش آرزوهای قشنگی داشتم ، از درون شکستم و باز هم سکوت … شبی در منزل آنهامهمان بودم و مشغول تماشای تلویزیون ، که دیدم پریسا و امیر بگومگو می کنند، هر چند آن دو به زبان انگلیسی صحبت می کردند اما من جسته گریخته از بین حرف های شان فهمیدم که قضیه مادی است . امیر به او می گفت که تو مرا فریب دادی ، مگر تو نگفتی که پدرم تاجر فرش است ،پس کو؟…و پریسا سعی می کرد به او تفهیم کند که برادرانش پول های مرا به نام خودشان در بانک گذاشته اند و من کاری نمی توانم انجام دهم . امیراز او می خواست که با طرح شکایت علیه برادرانش حق و حقوق خودش را بگیرد و پریسا ازاین کار امتناع می کرد. من که دیگر طاقت نداشتم ،مداخله نموده و با امیر بحث کردم و او با نهایت وقاحت به من گفت که اگر ناراحتم می توانم ازخانه اش بیرون بروم و پریسا با نگاهش به من فهماند که اگر بروم بهتر است و بعد به برادرش تلفن کرد که بیاید و مرا با خودش ببرد. او می گفت که امیر آن قدر گستاخ می باشد که ممکن است به پلیس تلفن کرده و علیه من شکایت نماید. برای لحظاتی فکر کردم که قلبم از حرکت ایستاده ودارم خفه می شوم ، می خواستم آن قدر فریادبزنم که از صدا بیفتم و برای اولین بار به تلخی گریستم . پریسا که تحت تاثیر قرار گرفته بود، امیر راتهدید کرد که از او جدا خواهد شد و جالب بودکه امیر اصلا تعجبی نکرد و شاید خوشحال هم شد. به همراه ایرج پسرم به خانه اش برگشتم درراه او برایم صحبت کرد که پدر چرا نمی خواهی بفهمی که این جا آمریکاست ، این جا کشوری آزاداست که هر کس هر کاری بخواهد می کند و تونباید دردسرساز باشی . چرا مدام به پروپای مامی پیچی ؟ یا از کارهای ما ایراد می گیری یا با امیرو پریسا بحث می کنی … و بعد کم کم مطرح کرد که این به اقتضای سن شماست که ما نمی توانیم شما رادرک کنیم و اگر شما در میان گروهی باشید که همه همسن و سال خودتان باشند، بهتر می توانی زندگی کنی . فهمیدم که او چه می خواهد بگوید،دیگر تحمل این یکی را نداشتم ، اگر قرار بود درخانه سالمندان باشم ، ترجیح می دادم همه همزبان و هم وطن خودم باشند. در پاسخ ایرج که می خواست بداند نظرم چیست ، چیزی نگفتم وتصمیم خود را گرفتم . هنوز با خودم مقداری پول داشتم که چون به تنهایی جایی نمی رفتم آنها راخرج نکرده بودم . فردا پسرم از خانه خارج شد بادوستم ، آقا محمود تماس گرفتم و او با گرمی مراپذیرفت و گفت که هر کاری از دستش بربیایدبرایم انجام می دهد. تمام وسایلم را جمع نموده وپاسپورتم را نیز برداشتم و با گذاشتن یادداشتی برای آنها منزل را ترک کردم . وقتی به منزل آقامحمود رسیدم ، از پسر او خواهش کردم که هرچه سریع تر برایم یک بلیط برگشت به ایران را تهیه نماید. مسعود پرسید که آیا همه فکرهایم را کرده ومصمم هستم …و من او را مطمئن کردم که هیچ وقت این قدر مصمم نبوده ام . مسعود برای همان روز بعدازظهر برایم بلیط گرفت ، چون فصل تعطیلات نبود بلیط به راحتی تهیه می شد.آنها مرا به فرودگاه رساندند، محمود را به گرمی در آغوش گرفتم و از تمامی زحمات برادرانه اش تشکر کردم . موقع خداحافظی آقا محمود پاکتی را به من داد که نمی خواستم قبول کنم ، ولی او بااصرار خواست که این آخرین هدیه یک دوست غربت زده را بپذیرم . من در نهایت شرمندگی و باغروری خرد شده آن را پذیرفتم . وقتی که خلبان خبر فرود ما را در فرودگاه مهرآباد داد آن قدرذوق زده بودم که اشک هایم سرازیر شده بود.زمانی که پایم را بر روی خاک وطنم قرار دادم فکر می کردم که همه چیز با من آشناست ، حتی درو دیوار و آسفالت خیابان ها. با پانصددلاری که آقا محمود به من داده بود به یک هتل رفتم و بعداز دو سه روز اقامت به شهر زادگاهم یعنی مشهدرفتم ، چون می دانستم که مادرم اموالی را برایم به ارث گذاشته است . وقتی بر سر مزار مادرم رفتم ،پس از دقایق زیادی که گریستم ، با او درد دل کردم و از او به خاطر جهالت ها و خامی هایم عذرخواستم . شرح تمام جور و جفاهایی را که در این سال ها بر من رفته بود با او گفتم ، هر چند که می دانم او خودش ناظر تمام کارهای من بوده است . وقتی که با وکیل قانونی مادرم تماس گرفتم ،فهمیدم که آن خدابیامرز چنین روزی را برای من پیش بینی می کرده و اموال زیادی را برایم باقی گذاشته بود. با کمک وکیل او قدری از املاکش رابه آستان قدس رضوی هدیه کردم تا ذخیره ای برای آخرتش باشد و بقیه را به صورت نقددرآورده و به آسایشگاه خیریه دادم تا در ازای آن خودم هم در این جا زندگی کنم . نمی دانم چند سال دیگر زنده هستم ، اما خوشحالم که درمیان مردمی زندگی می کنم که کسی در ازای محبت به همسایه او را به دادگاه نمی فرستند. هرچند که زمانه خیلی بی رحم شده ، ولی هنوز هم مردم ما، در مهر و عاطفه یک سروگردن از هم مردم دنیا بالاترند. انگار حرف های آقای (ک )تمامی نداشت . هوا تقریبا تاریک شده بود.نمی دانم چند وقت بود که این حرف ها را دردلش انبار کرده بود و دنبال گوش شنوایی می گشت . از او اجازه خواستم که حرف هایش رادر مجله مورد علاقه ام بنویسم و او در حالی که ازاین پیشنهاد من استقبال می کرد گفت : فقط این یک جمله را بنویس : (هیچ کجا وطن آدم نمی شه )
    وقتی از آسایشگاه بیرون می آمدم هوا کاملاتاریک شده بود و من به یاد ترانه بودم که حتما تاالان نگران من شده بود. خدایا چرا ما پدر ومادرها در همه حال به فکر فرزندان مان هستیم ولی آنها ما را زود از یاد می برند. در این فکر بودم و سعی می کردم به خاطر بیاورم به جز امروز،آخرین باری که بر سر مزار پدرم حاضر شده بودم کی بود، ولی نتوانستم ! خدا کنه عاقبت همه سبزباشد…

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • تلاش برای ساخت قرص عاشقی

    ایسنا: یک پژوهشگر آمریکایی ادعا کرده در تلاش برای تولید قرصی است که با خوردن آن انسان، عاشق می‌شود.

    لاری یانگ ــ پژوهشگر مرکز تحقیقات ملی اولیه یرکز در دانشگاه ایموری در آتلانتا ــ طی مطالعات خود روی اساس شیمیایی تمام احساسهای مهم انسان از جمله عشق آزمایش و بررسی می‌کند.

    دکتر یانگ تاکید دارد که هدف نهایی وی از انجام این مطالعات در واقع عاشق کردن مردم نیست، بلکه وی قصد دارد به حقایقی درباره بیماریهای سخت روانی مانند اوتیسم که روی توان ایجاد ارتباطات اجتماعی تاثیرگذار است، دست یابد.

    وی در حال مطالعه روی ترکیبات شیمیایی مغزی است که در ارتباطات احساسی نقش دارند.

    یانگ درباره تحقیقات خود می‌گوید: بیولوژیست ها به زودی می‌توانند وضعیت‌های روانی خاصی را که با عشق در ارتباط هستند به زنجیره‌ای از اتفاقات زیست شیمی هستند، کاهش دهند.

    نتایج این تحقیق در مجله نیچر منتشر شده است

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پرستوهای عاشق

    - متشکرم دخترم… شما تنها با پدر و مادر این جا زندگی می کنین…؟!
    - بله… یه خواهرم شهرستانه، یه برادرم هم خارج از کشور زندگی می کنه یه برادرم که با خونوادش توی تهرونه… اما خب گرفتار کار و زندگیه… چطور مگه؟!
    - آخه تا جایی که (میلاد) برام گفته شما دانشجو هستین… اونوقت کی از پدر و مادر نگهداری می کنه…
    - خودم… آقای فرحزادی…من تقریبا سه چهار ساله که به این وضعیت عادت کردم. یعنی از وقتی که برادر کوچکم هم ازدواج کرد و رفت البته قبلشم خیلی فرق نداشت چون از شش، هفت سال پیش که پدرم سکته کرد و زمین گیر شد من و مادرم بهش رسیدگی می کردیم و بعدشم که از چهار سال پیش مامان هم دچار ناراحتی قلبی شد و یه بارم که متاسفانه تصادف کرد و از اون به بعد علی رغم عمل جراحی با عصا مجبور شد راه بره و بعضی کارهای شخصی شونو نمی تونستن انجام بدن من فقط کمک می کردم.

    - که این طور… خدا واقعا اجرت بده دخترم. جوونای حالا کمتر از این لطف و حوصله ها نسبت به پدر و مادرشون دارن. من خودم هم تا وقتی پدرم زنده بود، نگهش می داشتم… حتی خودم حمومش می کردم… با اون که براش پرستار گرفته بودم که بهش رسیدگی کنه اما خودم به کار شخصیش می رسیدم. و همسرش می گوید:
    - بله… البته جون من و بچه ها رو تموم کردی آقا… هیچ وقت یادم نمی ره… ده، یازده سال اول زندگیم چقدر سختی کشیدم… هر جا می خواستیم بریم، باید اول کلی حرص و جوش می خوردیم که آقاجونو چیکارش کنیم…؟ آقاجونو پیش کی بذاریم… یه روز پرستار نبود یه روزم که بود آقاجون با پرستار مشکل داشت… آقای فرحزادی دلشون نمی یومد آقاشونو تنها بذارن…
    - خانم باز شروع کردی… بیچاره پدرخدابیامرز من چه کار به کار ما داشت… اون که بنده خدا اصرار داشت بذاریمش آسایشگاه زندگیمونو بکنیم… من راضی نمی شدم… همه چی من از آقام بود… آقام چقدر برای من زحمت کشیده بود من یه پسرش بودم اون کاری که واسه من کرد برای دختراش نکرد. اونوقت می تونستم بی انصاف باشم و بذارمش آسایشگاه و توی خونه و زندگی اون با خونوادم راحت زندگی کنم.
    - همچین می گین خونه که انگار بعدش همه اش مال ما شد… شما که الحمدا… بیشترشو بخشیدین به خواهراتون… همون خواهرهایی که اصلا به فکر باباشونم نبودن…
    - ای بابا خانم ما حالا اومدیم این جا برای (میلاد)خواستگاری… این جا که جای این حرفا نیست… بس کن دیگه… خوبیت نداره…
    میلاد از وقتی مادرش را در شش سالگی از دست داد و فقط دو سالی را که پیش پدربزرگ و مادربزرگ و عمه فروغ زندگی می کردند، آرامش داشت و بعد از آن، از وقتی رفعت پا به خانه آقای فرحزادی گذاشت، آزار و اذیتش هم رفته رفته افزوده شد. البته چند ماهی ظاهرسازی کرد… اما بعد، کاری کرد که آقای فرحزادی مجبور شد خانه پدری را رها کرده و به خاطر آسایش و راحتی همسر جدیدش خانه ای نزدیک خواهر او اجاره کند…
    از آن روز به بعد میلاد هم دیگر رنگ آرامش را ندید، اگر چه بابابزرگ و مادربزرگ و عمه فروغ دلشان می خواست میلاد را پیش خودشان نگه دارند و تازه رفعت هم ته دلش راضی نبود، پسر شوهرش سربار زندگی او باشد اما فرحزادی رضایت نداد پسرش در خانه دیگری جز خانه پدر زندگی کند.فرحزادی مشغول دفتر و مغازه مقاطعه کاری بود و سال بعد هم که (مرجان) به دنیا آمد دیگر همه توجهش به عهد و عیال و دختر بچه تازه واردش بود و کم کم میلاد ماند و تنهایی هایش و اگر پا می داد وقتی به بهانه ای ایام تعطیل به خانه پدربزرگ می رفت، روزهای خوش تر داشت.
    میلاد با هوش بود اما دل در گروی درس و مشق نمی سپرد. در عوض علاقه خاصی به تعمیر لوازم خانه داشت. آقای فرحزادی دلش نمی خواست پسرش از مدرسه گریزان باشد. میلاد هم از پدرش حساب می برد، اما وقتی دو سال بعد (منصور) و (مهشید) خواهر و برادر دوقلویش به دنیا آمدند دیگر، فرحزادی وقتی برای رسیدگی به مشکل میلاد نداشت. رفعت می دانست فرحزادی مرد کار و خانواده است… و هر چه سرش بیشتر گرم باشد بیشتر به خانواده جدید تعلق خاطر پیدا می کند… آن قدر که حتی از خانواده پدریش هم غافل شده بود… گاهی ایام عید سر می زد یا تماس تلفنی می گرفت… حتی وقتی فروغ ازدواج کرد چون می دانست که فروغ بالاخره به پدر و مادرش سر می زند، نیازی نمی دید خودش را نگران آنها کند… اما از وقتی مادرش فوت کرد و فروغ هم به خاطر کار شوهرش ناچار شد به شهرستان نقل مکان کند فرحزادی چاره ای ندید که به پدر پیرش رسیدگی کند. رفعت که می دانست با کمی گذشت می تواند صاحب ثروت پدرشوهر شود ناگهان از در محبت درآمد و شوهر را برانگیخت تا برای آسایش پدرش به خانه او نقل مکان کند. فرحزادی که خیال می کرد همسرش دلواپس پدر پیر اوست با او همراه شد… و بعد از آن که پیرمرد سکته کرد و حالش رو به وخامت گذاشت و قطعه زمین شهریار را به نام پسرش کرد… کم کم با اطمینان این که بقیه اموال او را هم صاحب خواهد شد مدتی از او پرستاری کردند…
    اما آقابزرگ روز به روز زمین گیرتر شد و سکته دوم حال و روزش را بدتر از قبل کرد… آن قدر که نه قادر به راه رفتن بود و نه انجام کارهای شخصیش. رفعت که دیگر با وجود سه فرزند تحمل این وضعیت را نداشت… کم کم صدایش درآمد… اما چاره ای نبود… رفعت نمی دانست آقاجون چه طور دستش را خوانده و قبل از فوت چه آشی برای پسر و همسرش پخته است.وقتی آقاجون هم فوت کرد و وصیت نامه قانونیش که نزد وکیلش بود قرائت شد تنها کسی که پریشان شده بود رفعت بود. چون آقا جون به جز برخی اموال مثل زمین کرج و شمال که وقف کرده بود و سهم دخترانش که از خانه قدیمی عین الدوله پرداخت می شد، سند مغازه و خانه خودش را به نام (میلاد) زده بود.
    (فرحزادی) با آن که غافلگیر شده بود ته دلش راضی و خشنود بود چون می دانست با وجود رفعت هرگز نمی توانست تا این اندازه نسبت به آینده میلاد زمینه اطمینان بخشی فراهم کند. میلاد ۱۹ ساله بود و کم کم باید برای آینده اش فکر می کرد.
    بعد از سربازی میلاد کرکره مغازه آقابزرگ را بالا کشید و پدرش هم طبقه بالای خانه را علی رغم میل رفعت برای او به طور مستقل آماده کرد. حالا صاحبخانه میلاد بود.میلاد، راحله را از همان سال های دور نوجوانی می شناخت مادر راحله دوست و همسایه صمیمی مادربزرگش بود. میلاد می دانست برادران راحله هم هرگز نسبت به پدر و مادرشان متعهد نبودند و راحله از همان نوجوانی درست زمانی که دانش آموز مدرسه بود تا امروز که ۲۲ ساله است و دانشجوی حسابداری، به پدر و مادر پیر و بیمارش رسیدگی می کند. پدر راحله بازنشسته راه آهن است اما حقوق بازنشستگی او کفاف دارو و درمان او و همسرش را به زور می دهد و از آن جا که خانه دو طبقه قدیمی آنها در اصل یک خانه محسوب می شود امکان اجاره دادن یکی از طبقات هم وجود نداشته و راحله ناچار است به خاطر آن که هم از پدر و مادرش نگهداری هم مخارج زندگی و تحصیلش را تامین کند، در خانه کار کند. راحله به جز دو روز در هفته که دانشگاه می رود و آن روز معصومه خانم همسایه قدیمی دیوار به دیوار خانه شان حواسش به پدر و مادر تنهای اوست بقیه مواقع حساب و کتاب دو شرکت را به خانه می آورد، این کارها را هم از یکی از اساتیدش دارد که او را به شرکت هایی که می شناخت معرفی کرد تا راحله راحت تر بتواند به خانواده اش برسد. برای راحله پدر و مادر پیرش بیش از هرچیز اهمیت دارد، او تا امروز، خواستگاران مناسبی را به خاطر آنها از دست داد، اما هرگز خم به ابرو نیاورده. میلاد پدر و مادر راحله را دوست دارد، چون او را به یاد پدربزرگ و مادربزرگش می اندازند.
    (فرحزادی) ته دلش از راحله خوشش می آمد… او خوب می فهمید که راحله همسر ایده آلی برای پسرش خواهد بود. به نظر او دختری که تا این اندازه برای خانواده اش از خودگذشتگی دارد، برای شوهرش همسر باگذشتی است اما رفعت خوش نداشت این وصلت سر بگیرد. برای همین قضیه بیماری پدر و مادر راحله و نگهداری از آنها را پیش کشید، راحله در همان برخورد نخست به خاطر حساسیت نسبت به خانواده اش نقطه ضعفش را به رفعت نشان داده بود… و او می دانست اگر کمی بیشتر او را بیازارد به نتیجه می رسد.
    - خب… با این حساب خانوم… اگر شوهر کنین… اون وقت قراره پدر و مادرتون هم سرجهیزیه تون باشن، یا این که براشون تصمیم دیگه ای گرفتین؟
    - منظورتون چیه؟ چه تصمیمی باید بگیرم؟!
    - ببخشین ها… آسایشگاه سالمندان رو برای همچنین مواقعی گذاشتن…
    - راحله احساس کرد دیگر قادر به تحمل نیست. از جایش برخاست. پدر راحله چندان متوجه حرف ها نشده بود اما مادر راحله که آرام صحبت می کرد، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود تلاش کرد، راحله را آرام کند…
    - نه خانوم ما مزاحم خوشبختی بچه مون نمی شیم. خونه رو می فروشیم یه جای کوچک تر می گیریم بعدشم یه پرستار… این دختر تا همین حالا هم وظیفه ای نداشته من دلم نمی خواد عمرش رو روی ما بذاره…
    - این چه حرفیه مادر…؟ این خانوم و آقا معلومه که برای سر گرفتن وصلت نیومدن… تازه من اصلا حاضر نیستم زن پسری بشم که آنقدر بی اراده است و از اول که اومده اجازه داده هر چی می خوان خونوادش به ما توهین کنن…
    - ببخشین اگه به خاطر دوستی مادرم با مادرتون نبود اصلا حاضر نمی شدم ازتون پذیرایی کنم من که اصراری برای ازدواج ندارم. یک سال دیگه درسم تموم می شه… تا اون وقتم اصلا قصد ازدواج ندارم. منو ببخشین. میلاد باز هم در سکوت نشسته بود. او به احترام پدرش چیزی نمی گفت اما خون خونش را می خورد. می خواست یک بار هم شده فرصت دهد تا چهره واقعی رفعت برای پدرش هویدا شود.
    - میلاد دقایقی بعد آرام برخاست مقابل مادر راحله ایستاد و گفت:
    - منو ببخشین خانم… به خدا نمی خواستم این طور بشه… اگه سکوت کردم به خاطر این نبود که جرات عمل نداشتم… به شما ثابت می کنم که میلاد زیر بار این حرفا نمی ره… شما هم درس تون را بخونین. راحله خانوم من با این که خودم ادامه تحصیل ندادم، راضی نیستم مسبب عدم پیشرفت شما باشم اما می خوام همین جا ازتون یه قول بگیرم… شما جلوی مادر به من قول بدین که منو به غلامی پدر و مادرتون قبول می کنین منم به شما قول می دم یه سال دیگه برگردم… قول می دم اون موقع دیگه اجازه ندم نه کسی حرفی بزنه نه به خودش اجازه توهین بده… این جا مجبور بودم به خاطر بابام کوتاه بیام. رفعت از وقتی توی زندگی ما پاگذاشت آرامش رو از ما گرفته، اما او سه تا بچه داره نمی خوام زندگی اونارو خراب کنم.
    - مادر! شما یه چیزی بگین…
    مادر راحله اشک هایش را پاک کرد. سرش را تکان داد. میلاد خم شد و چادر سفید مادر را بوسید و خداحافظی کرد و رفت.
    راحله بغضش ترکید. آن شب راحله تا صبح نخوابید… او اشک می ریخت و در تاریکی به پدر و مادرش که هر کدام در گوشه ای از اتاق یکی روی تختخواب و دیگری روی زمین خوابیده بودند نگاه می کرد.
    مادر هم آن شب نخوابید اما پلک هایش را روی هم گذاشته بود تا راحله متوجه او نشود. مادر آرام اشک می ریخت…
    صبح که راحله می خواست داروهای مادرش را بدهد متوجه شد… مادر حالش خوب نیست راحله قرص زیر زبانی اش را آورد و زیر لب به رفعت و فرحزادی نفرین کرد.
    (راحله) نمی توانست مادر را در آن حال رها کرده و به دانشگاه برود. آن روز باید از خیر کلاس می گذشت. تمام روز با خود فکر می کرد. عاقبت باید چه کرد؟ حرف های رفعت و بعد (میلاد) او را به فکر انداخته بود. فکر می کرد چرا (مینا) خواهر بزرگش بعد از پنج سال هنوز تصمیم ندارد برای دیدن پدر و مادر بیمارش به ایران بیاید، چرا داداش (رضا) که سالی دو سه بار همسرش را تا شمال نزد خانواده اش می برد، سالی هفت هشت بار هم پذیرایی فامیل او در خانه اش است، وقت ندارد لااقل ماهی یک بار یا دو ماهی یک بار به خانواده خودش سر بزند و یا چرا داداش (رامین) هر وقت که با زنش به تهران می آید، یک بند حرف فروش خانه را پیش می کشد، بالا رفتن قیمت ملک و نفع در کوبیدن آن ساختمان قدیمی و بنا کردن چند دستگاه آپارتمان؟!
    _ _ _
    - زنگ زدم آقای دکتر پورمند یه سر بیان فشارتون رو بگیرن یه معاینه ای بکنن. فکر کنم دلتون هواشون رو کرده ها…
    صدای زنگ آمد مادرجون…
    - من که صدای زنگ نشنیدم.
    - اما من شنیدم مادرجون…
    - خب بگو حوصله شنیدن حرفم رو نداری…
    - چرا چرا… دارم مادر اما حرف های خوب بزنین… دوباره ناراحت می شم. دیدین راستی راستی در می زدن…
    (دکتر پورمند) مثل همیشه آرام، خونسرد و مهربان فشارخون مادر (راحله) را گرفت و بعد با وسواس، پدر راحله را معاینه کرد.
    - حاج آقا این روزها کمتر حرف می زنن… چیکارشون کردین حاج خانم؟!
    - چی بگم… یه هفته ای هست که فقط وقتی آب می خواد به زبون می یاره و بقیه چیزها رو با اشاره به ما نشون می ده…
    دستش را از روی قلب پدر راحله برداشت بعد هم گوشی را از داخل گوش هایش و گفت:
    - حاج آقا زیاد وضعش خوب نیست چه اتفاقی افتاده… به نظر می رسد… دوباره در وضعیت بحران قرار داره… غذا می خوره…؟ داروهاش رو به موقع خورده؟
    - بله آقای دکتر…
    - باید حتما بستری بشه…
    - یعنی چی… وضع شون خوب نیست… اصلا خوب نیست همین امروز باید بستری بشه راحله خانم.
    (راحله) مضطرب و عصبی متعجب با دهان باز به پدرش خیره مانده بود. به نظر نمی رسید پدر حالش بد باشد… عصر همان روز پدر در بیمارستان بستری شد.
    (رامین) چند ساعت بعد و (رضا) فردای آن روز بالای سر او بودند… معلوم نشد چه کسی به (مینا) خبر داده بود که دو شب بعد از (فرانکفورت) خود را به پدر رساند.
    (راحله) عصبانی بود نمی توانست خواهر و برادرانش را درک کند او خوب می دانست آنها برای پدر نیامده اند… پدر سه شب بعد درگذشت… هفت پدر نگذشته بود که برادران تصمیم گرفتند خانه پدری را بفروشند… (راحله) مقاومت می کرد… اما آنها مادرشان را بهانه کردند که دیگر سخت است در خانه ای زندگی کند که توالت آن توی حیاط قرار گرفته است.
    خانه پدری فروخته شد سهم مادر و راحله را دادند… قرار بود، آپارتمانی برای آنها خریده شود اما قرارها خیلی زود فراموش شد… وقتی حساب ها بسته شد همه رفتند و (راحله) بار دیگر تنها ماند…
    (راحله) را خوب می شناختم… آدمی نبود که تن به خستگی دهد. باورش مشکل بود اما یک آپارتمان رهن کرد… وام گرفت کار چند شرکت را خانه آورد… به سختی تلاش می کرد و در اوقاتی که اداره بود از مادرش پرستاری می کرد…
    از بر و بچه های دانشگاه تقریبا همه هم دوره ای های ما ازدواج کرده بودند، اما (راحله) حاضر نبود مادرش را ترک کند… حاضر نبود حتی به دوری او فکر کند. (میلاد) را یک بار در پیچ کوچه مان دیده بودم. درباره او از (راحله) شنیده بودم اما باورم نمی شد، بعد از گذشت هفت هشت سال او دوباره پا به این محل بگذارد. چند بار سرتاسر کوچه بن بست را رفت و برگشت… زنگ خانه قبلی (راحله) را نواخت، مردد بودم پایین بروم یا نه… می دانستم که راحله دلش با (میلاد) است اما از زخم زبان های نامادری او هنوز ناراحت و دلگیر است.
    - ببخشین آقای فرحزادی!
    - بله…
    - سلام دنبال (راحله) هستین؟
    - بله شما؟!
    - من دوست و همسایه سابقشون هستم… اونا خیلی وقته از این جا رفتن. این جا رو برادراش فروختن… مدتی اجاره نشین بودن اما یکی دو سالی هست که قسطی یه آپارتمان خریده و با مادرش زندگی می کنه…
    - کجا خانوم…؟ آدرسی دارین؟
    - می دونم… من راجع به شما از راحله شنیدم اما…
    - پس می دونین که من اومدم تا به قولم عمل کنم الان پنج شش سالی هست که می یام و می رم اما کسی از اونا خبر نداره…
    - ما این جا رو اجاره داده بودیم تازگی برگشتیم، چند وقتی شهرستان بودیم. اما من آدرس (راحله) رو دارم. ولی خونوادتون قبول می کنن که…
    - دیگه کسی نیست که بخواد واسه من تصمیم بگیره… پدرم به خاطر بیماریش سه سال پیش با زن و بچه هایش رفتن آلمان موندگار شدن، نمی خوام فرصتم از دست بره. من جز (راحله) هیچ وقت، هیچ کسی رو در نظر نگرفتم.
    خاطره انگیزترین و صمیمی ترین مجلس عروسی آن هم در هوای خوش اردیبهشت ماه زیر درختان بهار نارنج در باغ (فرحزاد) تنها با حضور ۱۴ نفر از آشنایان، از آن مراسمی بود که نمی شود از یاد برد.
    مادر (راحله) اشک هایش را پاک می کرد اما نشاط و شادابی از چهره تکیده و بیمارش می بارید… (راحله) و (میلاد) دو پرستوی عاشق آشیانه عشقشان را بنا کردند.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پدر دوست دارم

    مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر ۴ ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • عشق، ثروت، موفقیت> داستان کوتاه

    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید..
    به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
    آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
    زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
    آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
    عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
    شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
    زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
    زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
    زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
    فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
    مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
    عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
    پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
    آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دزد و خورجینش (بر اساس داستانهای عامیانه):

    دزدی نیمه شب به خانه ای رفت.صاحب خانه در گوشه ی اتاق خوابیده بود.دزدخورجینی راکه با خود داشت روی زمین انداخت تااثاثیه ی خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چیزی نیافت.دیگر نا امید شد و به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و برود.در همین موقع صاحب خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید.دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت:عجب بخت و اقبالی دارم من ، چیزی بدست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم ! سپس به راه افتاد تا برود. صاحب خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید.دزد ایستاد و به صاحب خانه گفت:من زیر انداز برای تو آوردم و حالا در را باز می گذارم شاید دیگری رو انداز برایت بیاورد! تو از باز بودن در ضرر نکردی و نخواهی کرد.!

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دو درویش (بر اساس داستانی از قابوس نامه):

    دو درویش با هم سفر می کردند.یکی لاغر بود و فقط هر روز یک بار غذا می خورد و دیگری اندامی قوی داشت و با خوردن روزی سه بار غذا هم سیر نمی شد.
    آن ها به شهری رسیدند، ماموران شهر که در جستجوی دو جاسوس می گشتند آن دو را به اشتباه به جای جاسوس گرفتند و به زندان انداختند و در را به روی آن ها بستند و به آن ها آب و غذا هم ندادند.
    دو هفته گذشت و جاسوس های واقعی به دام افتادند و بی گناهی آن دو درویش معلوم شد.ماموران بی درنگ به زندان رفتند و در را گشودند. درویش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درویش قوی پرخور مرده بود.
    ماموران خیلی تعجب کردند.آن ها نمی فهمیدند چرا درویش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درویش قوی مرده است.
    مرد دانایی به آن ها گفت: اگر غیر از این بود باید تعجب می کردید!درویش قوی و پرخور نتوانست دو هفته گرسنگی را تحمل کند و مرد،اما درویش لاغر و کم خور به نخوردن عادت داشت و توانست زنده بماند.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • نصیحت لقمان به پسرش(حتما بخون)


    روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۴ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش