کتاب مقاله بیماری آرایش

تصویری متفاوت از علیرضا داود نژاد

منبع: وبلاگ حیدریم

funpatogh . com

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۰ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • نمایندگان بوسنی و هند در اسکار ۲۰۱۰ معرفی شدند

    جام جم آنلاین: فیلم های «نگهبانان شب» و«کارخانه» به ترتیب به عنوان نمایندگان سینمای بوسنی و هرزگوین و هند در هشتاد و دومین دوره‌ جوایز اسکار معرفی شدند.

    انجمن فیلم‌سازان بوسنی‌ وهرزگوین اعلام کرد، فیلم «نگهبانان شب» ساخته‌ «نامیک کابیل» نماینده این کشور در بخش بهترین فیلم غیرانگلیسی آکادمی اسکار در سال ۲۰۱۰ خواهد بود.

    این فیلم سال گذشته در جشنواره‌ ونیز اکران جهانی شد.

    همچنین فدراسیون فیلم هند دیروز اعلام کرد، فیلم «کارخانه» از این کشور به اسکار معرفی شده است.

    به گزارش ورایتی، این فیلم با کنارزدن ۱۵ نامزد دیگر موفق شد نماینده‌ بالیوود در اسکار نام بگیرد.

    این برای دومین‌بار پس از سال ۲۰۰۴ است که یک فیلم ماراتی‌زبان از هند به اسکار فرستاده می‌شود. «پارش موکاشی» این فیلم را کارگردانی کرده است.

    طبق اعلام آکادمی اسکار روز دوم اکتبر مهلت پایانی کشورها برای معرفی نماینده‌شان به بخش بهترین فیلم غیرانگلیسی خواهد بود.

    تاکنون ۱۹ کشور قزاقستان، رومانی، آلمان، کره‌جنوبی، هنگ‌کنگ، تایوان، ژاپن، سوئد، فرانسه، بلژیک، ایران، اسلوونی، فنلاند، سوئیس، برزیل، لیتوانی، ارمنستان، بلغارستان و صربستان فیلم‌های موردنظرشان را به آکادمی اسکار معرفی کرده‌اند.

    نامزدهای نهایی هشتاد ‌و دومین دوره جوایز اسکار روز دوم فوریه اعلام خواهند شد و مراسم اعطای جوایز نیز روز هفتم مارس برگزار می‌شود.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۸ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • جایزه بهترین بازیگر سال برای«پنه‌ لوپه کروز» ***

     

    پنه‌لوپه کروز، بازیگر جوان سینمای اسپانیا جایزه بهترین بازیگر سال را از جشنواره فیلم سانتا باربارا دریافت خواهد کرد. به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، برگزارکنندگان بیست‌وچهارمین جشنواره فیلم سانتا باربارا اعلام کردند، «پنه‌لوپه کروز» روز ۳۱ ژانویه سال آینده طی مراسمی جایزه بهترین بازیگر سال را دریافت می‌کند.

    «کروز» که هم‌اکنون درحال بازی در فیلم «۹» است، امسال در فیلم‌های «ویکی کریستینا بارسلونا» ساخته‌ی «وودی آلن» و «مرثیه» اثر اقتباسی از رمان «فیلیپ راث» نقش‌آفرینی داشته است. وی در سال ۲۰۰۷ برای فیلم «بازگشت» نامزد اسکار شده بود.

    به گزارش اسکرین‌دیلی، پیش از این «هلن میرن»، (۲۰۰۷)، «آنجلینا جولی» (۲۰۰۸) و «هیث لجر» (۲۰۰۶) این جایزه را کسب کرده بودند.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۹ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • جوابیه سیاوش خیرابی به حواشی اخیر


    http://www.rooz8.com/catch/data/a4918/1224169744.jpg

    هنرمندان-سیاوش خیرابی- چند روزقبل وقتی از سر فیلمبرداری به محل اقامتم در انزلی بازگشتم طی تماسی که مدیر سایت هنرمندان با من داشت از مصاحبه ای منسوب به من در فضای اینترنت منتشر شده است با خبر شدم  که در آن از عشق من به دختری ۱۷ ساله سخن به میان آمده است..

     خیلی فکر کردم که چه واکنشی به این حرکت که از توهم صاحب وبلاگ نشات میگرفت نشان بدهم خواستم چیزی نگویم اما وقتی دیدم عده ای از هموطنان این موضوع را باور کرده اند و بر علیه اینجانت جبهه منفی گرفته اند ترجیح دادم مستقیمآ و رو در رو و بدون واسطه با شما صحبت کنم.

    اول در مورد موضوع خنده دار عشقم به دختری ۱۷ ساله میگویم!اگر کمی فکر کنید درک خواهید کرد که ناشی ترین فرد هم در مصاحبه از عشق خود سخن به میان نمی آورد و آن را جار نمی زند چه رسد به من که در این برهه از زمان زیر ذره بین هستم و سعی می کنم روی تک تک کلمات و حرکاتم کنترل داشته باشم تا مبادا اگر کسی از من الگو بر میدارد برایش الگوی بدی باشم

    نکته خندهدار دیگر این مصاحبه عنوان کردن اس ام اس بازی با کیوان و محسن بود!حالب است،اولآ من اهل اس ام اس بازی نیستم و دومآ بنده کیوان ساکت اف را تنها یک بار در لوکیشن ترانه مادری دیدم و دیگر هیچ وقت نه او را دیده ام و نه با اون اس ام اس بازی کرده ام البته که کیوان را خیلی دوست دارم اما با او رابطه خاصی ندارم و این نیز یکی از قسمت های جالب این مصاحبه بود.

    جالبترین بخش این گفت و گوی خیالی به چشم میخورد آخرین عروسی است که من رفته ام که در آن مصاحبه عنوان شده که آخرین عروسی که رفته ام عروسی دختر دایی ام است.جالب است،اما باید بگویم که من اصلآ دختر دایی ندارم که بخواهد ازدواج کند.

    همچنین مطالب توهین آمیزی هم در این مصاحبه به من نسبت داده شده که حتمآْ از مراجع قانونی پیگیری خواهم کرد تا دیگر کسی به همین راحتی با آبروی دیگران بازی نکند.

    همچنین ازهمین جا اعلام می کتم تنها مرجعی که میتوانید در اینترنت اخبار موثق من را در آن ببینید فقط و فقط سایت هنرمندان است و تنها راه ارتباطی با بنده از طریق ایمیل است و هیچ یک از شماره تلفن ها و ایمیل های منتشر شده در فضای نت متعلق به این حقیر نمی باشد.همچنین بنده یک مصاحبه در اینترنت داشته ام آن هم مصاحبه با سایت هنرمندان بوده است و مصاحبه های دیگری که به نام من انتشار می یابد کذب محض است.

    در پایان از شما مردم خوب و همیشه مهربان میخوام زود به  اخبار و شایعاتی که میشنوید اعتماد نکنید و جبهه گیری نکنید.

    ممنون از اینکه وقت گذاشتید و نوشته این خدمتگذار هرچند کوچک خود را مطالعه کردید.

    بی حرمتی به محضر خوبان قشنگ نیست                                                     باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۵ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گفتگوی عمری و پروپیمان بهرام رادان با استاد عزت‌ا… انتظامی


    سینمای ما – پروردگار بزرگ را شاکرم، اکنون که کمی بیش از شش ماه است، تصمیم به گفت‌وگو با چهره‌های محبوبم را گرفته‌ام، سه تن از ماندگارترین‌شان قدم روی چشمانم گذاشتند و افتخار هم صحبتی‌شان را به این حقیر دادند.پس از رضا کیانیان عزیز (ایده‌آل، شماره ۹) و همایون ارشادی دوست داشتنی (ماهنامه فیلم ۳۷۷) اینک در شعف مصاحبه با قله بازیگری سینمای‌مان چنان غوطه ورم که اطمینان دارم، در شب چاپ این شماره خواب به چشم‌ام نخواهد آمد.
    ایده این گفت و گو و عکس خاص، «چهار نسل انتظامی» ،کمی قبل از نوروز امسال و برای شماره ویژه نوروزی به ذهنم آمد. با استاد در میان گذاشتم، مطلوب‌شان نبود، پذیرفتم و صبر کردم.
    نمی‌دانستم چه کسی را جانشین‌شان کنم. تا اینکه در میانه بهار امسال، وقتی در آلمان برای سومین مرتبه(پس از گاوخونی و حکم) در فیلم زادبوم (ابوالحسن داودی) همبازی ایشان بودم، پیشنهاد را دوباره مطرح کردم و ایشان نیز با سعه صدر فراوان پذیرفتند و بالاخره اندکی پیش از سالروز تولدشان این مهم انجام شد.
    در هنگام صحبت، همان‌قدر که حواسم به پرسیدن سوال‌های کمتر پرسیده شده بود، مایل بودم که استاد خسته نشوند. هیچ وقت تصور نمی‌کردم که ۹۳ دقیقه بدون وقفه صحبت کنیم. در این میان بی‌نهایت سپاسگزار خانواده محترم آقای مجید انتظامی و به خصوص دختر مهربان‌شان هستم که مرا یاری دادند.
    در آخر، این مقال را در تابلوی افتخاراتم ثبت می‌کنم و آن را مدیون آقای بازیگر سینمای‌مان هستم که محبت‌شان شامل من کوچک شد و امیدوارم که از این مصاحبت راضی بوده باشند. آمین.

    انتظامی نامی که از خانواده مادری آمد می‌خواهم بدانم زندگی شخصی شما چگونه بوده. یعنی این عزت‌الله‌خان انتظامی از کجا می‌آید؟

    ما خانواده پر جمعیتی بودیم، مادر من ۱۴ شکم زاییده بود که پنج‌تا مردند. ولی ۹تای بقیه هستند. من پنج برادر و چهار خواهر دارم و اولین فرزند مادر و پدرم بودم. خلاصه این خانه فوق‌العاده شلوغ بود. اصلا داستان ازدواج پدر و مادر من جالب است. چون پدر من از اشتهارد آمده بود تهران، که دوره سربازی را بگذراند، خانواده مادری من، قوم و خویش انتظام‌دربار بودند. حالا اینکه چه‌طور این دو نفر با هم آشنا شدند خدا می‌داند. به هر حال با هم ازدواج کردند و من هم اولین فرزندشان بودم.

    آیا فامیل مادر شما، اشراف‌زاده بودند؟

    بله، انتظامی دربار بودند.

    پس شما فامیل مادرتان را برداشتید؟

    وقتی که من متولد شدم، سجل اصلا نبود. پشت قرآن می‌نوشتند. بعد که زمان رضاشاه رفتند سجل بگیرند پرسیدند اسمش چیه؟ مادرم می‌گوید: عزت‌الله. می‌پرسند اسم پدرش چیست؟ مادرم نمی‌دانسته چون پدرم با رضا‌شاه به جنگ ترکمن رفته بود.

     مادرتان فامیل پدرتان را نمی‌دانسته؟

    اسمش را هم نمی‌دانسته، اسم پدرم «نیت‌الله» بوده اما مادرم می‌گوید؛ «یدالله»! آن موقع که مثل الان نبوده آدم بتواند همه جزییات طرف را بفهمد. خلاصه وقتی من به دنیا آمدم و رفتند برایم سجل بگیرند، چون مادرم فامیل پدرم را نمی‌دانسته، فامیل خودش را روی من می‌گذارد. معلوم نیست سنم را چه‌قدر بالا بردند یا پایین آوردند.

    نام فامیل پدرتان چه بود؟

    ابراهیم اشتهاردی.

     سجل اولی را هنوز دارید؟

    نه، وقتی عوض کردیم گرفتند. البته من یک گرفتاری هم پیدا کردم، وقتی من تصدیق شش ابتدایی را گرفتم، مادرم رفت برایم رونوشت بگیرد، می‌گویند چرا در پرونده خانوادگی اسم‌اش نیست؟ اسم پدرم اصلاح می‌شود . اسم بقیه بچه‌ها ردیف بوده ولی هرچه می‌گردند، پدری برای من پیدا نمی‌کنند، در خانواده ابراهیم اشتهاردی یک اسم تک به نام عزت‌الله انتظامی وجود داشته که پدرش مشخص نیست. البته نام مادرم یعنی «عذرا انتظامی» بوده است. بعد برای من نامه آمد که باید به دادگاه اداره سجل و ثبت احوال بروم، از من پرسیدند پدرت کیست؟ گفتم: پدرم است. پرسیدند: پس یدالله‌خان کیست؟ گفتم اسمش همین است دیگر. اینها فکر می‌کردند که من پدر متمولی داشته‌ام و برای این که وقتی فوت کرد مادرم مال و اموالش را بگیرد اسم خودش را روی من گذاشته است، خلاصه تحقیق کردند و بعد قرار شد فامیل من به شرطی انتظامی بماند که من از صاحبان این فامیل اجازه بگیرم. صاحب این فامیل دکتر فتح‌الله انتظامی بود که تحصیل کرده فرانسه و معلم زبان فرانسه محمدرضا شاه بود و خیلی هم به من علاقه داشت.

    شما نواده فتح‌الله‌خان بودید؟

    نه، قوم و خویش مادرم بود. وقتی مشکل را به فتح‌الله‌خان گفتم، گفت من امتیاز فامیل انتظامی را به تو واگذار می‌کنم.

    در کدام محله زندگی می‌کردید؟

    سنگلج، پارک‌شهر کنونی. به مدرسه عنصری می‌رفتم که در محله دباغ‌خانه بود. آن مدرسه دیگر وجود ندارد اما محله و باغ‌خانه و درخونگاه هنوز هست، تقریبا پشت تالار سنگلج است که منزل شعبان جعفری هم در همان محل بود.

    مصائب دوره تحصیل دوران مدرسه‌تان چه‌طور گذشت؟

    من مدرسه که می‌رفتم جزو بچه‌های طبقه سه بودم. یعنی از نظر مالی سطح پایین بودم. شاگردی که کنار من می‌نشست نوه «مجدالدوله» معروف بود.

    همه به یک مدرسه می‌رفتید؟

    بله، همه کنار هم می‌نشستیم. پسری که نوه مجدالدوله ثروتمند بود، کنار من می‌نشست که پسر یک کارمند ساده بودم.

     این اسم «طبقه سه» را چه کسی روی شما می‌گذاشت؟

     کسی نگذاشت. خودمان می‌گفتیم. من یک خاطره دارم که در کتابم هم گفته‌ام. ما می‌خواستیم به امجدیه برویم که بازی تماشا کنیم، بچه پولدارها لباس رکابی و شلوار مشکی ورزشی می‌پوشیدند ولی برای من مقدور نبود که چنین لباس‌هایی تهیه کنم و از آنجا که من آن موقع محبوب بودم بین بچه پولدارها هم مقبولیت داشتم، این لباس را به من هم دادند.

     علت محبوبیت‌تان چه بود؟

     با همه می‌ساختم، اهل بلوا نبودم. تمام کتابچه‌های پاکنویس بعضی از بچه‌ها را از شب تا صبح من می‌نوشتم و آنها به من پول می‌دادند. گفتم که کنار نوه مجدالدوله می‌نشستم و او در جیبی که سمت من بود خوراکی‌هایش را می‌گذاشت و می‌گفت عزت بخور. از بچه‌هایی بود که وسط کلاس برایش خوراکی می‌آوردند، نوکر می‌آمد دنبالش، دوچرخه و لباس شیک داشت. در این شرایط با اینطور افراد زندگی می‌کردم پاکنویس‌شان را هم می‌نوشتم. بعد از آن من به مدرسه صنعتی رفتم، در دبیرستان محمد جعفری، هوشنگ بهشتی، آقای قنبری، نصرت کریمی و کهنمویی هم بودند. همه اینها از من یک سال بالاتر بودند. دوره دبیرستان ما شش ساله بود و در آخر دوره دیپلم می‌دادند. بهشتی و من و جعفری همه، رشته برق می‌خواندیم، آنها کار هنری هم می‌کردند ولی من نمی‌کردم. نصرت کریمی هم برق می‌خواند، اما وسط کار درس را رها کرد، ولی ما تمام کردیم. اگر دو سال دیگر می‌خواندیم مهندس می‌شدیم که برای من از لحاظ مالی مقدور نبود.

     از چه سنی از نظر مالی از خانواده مستقل شدید؟

     تقریبا از وقتی که دیپلم گرفتم و در تئاتر جا افتادم، یعنی حدود سال‌های ۲۴٫ اتفاقاتی برای من افتاد که دیگر نمی‌توانستم با خانواده‌ام زندگی کنم.

    جدی شدن تئاتر و مخالفت‌های خانواده تئاتر برای‌تان از کی جدی شد؟

    از ۱۳ سالگی که به لاله‌زار پیچیدم و انگیزه‌ام دیدن تئاترهای روحوضی بود. دقیقا خاطرم هست که در جنگ دوم جهانی، ۲۰ شهریور ۱۳۲۰ به کار تئاتر وارد شدم. اصولا وقتی من وارد لاله‌زار شدم، تئاتری در کار نبود. آن‌موقع نام همه تئاترها تماشاخانه بود؛ تماشاخانه کشور، تماشاخانه هنر، تماشاخانه فرهنگ، تماشاخانه تهران و تماشاخانه صادق‌پور. وقتی نوشین در سال ۱۳۲۶ آمد، اسم تماشاخانه فرهنگ را گذاشت «تئاتر فرهنگ». بعد هم تئاتر فردوسی را ایجاد کرد، کم‌کم نام تئاتر جای تماشاخانه را گرفت. سال‌های اولی که من پیش‌پرده می‌خواندم، کارهای دیگر هم می‌کردم یعنی هم رل‌های کوچک بازی می‌کردم و هم کارهای پشت صحنه را انجام می‌دادم.پس از سال‌ها فعالیت در تئاترهای لاله‌زار، نقشی که نوشین در تئاتر فردوسی به من داد، نقش بازپرس در نمایش مستنطق پریستلی بود که در آخرین صحنه وارد نمایش می‌شود. وارد سن که می‌شدم یک لحظه پشت پرده توری بودم و فقط سایه‌ای از من دیده می‌شد. بعد رل بزرگ‌تری بازی کردم.

     از نظر خانوادگی مخالفت و مساله‌ای نداشتید؟

    چرا. پدر و مادر من خیلی عصبی بودند. ولی من مدرسه صنعتی می‌رفتم و رشته برق را انتخاب کردم. اساسا این رشته را به خاطر تامین نیازهایم انتخاب کردم چون وضعیت خانواده من طوری نبود که بتوانند مخارج من را فراهم کنند. من تمام تعطیلات تابستان را در قهوه‌خانه و سلمانی کار کردم. خیلی‌ها نمی‌دانند که من برای چندرغاز چه کارهای سختی انجام داده‌ام. اما از همان کودکی که کار می‌کردم تحت‌فشار بودم،‌ پدرم نظامی بود و بسیار متعصب، مادرم هم روضه‌خوان زنانه و بسیار معتقد مذهبی بود. مادرم فکر می‌کرد چون من رشته برق خوانده‌ام در تئاتر کار برقی می‌کنم. پدرم به من می‌گفت یک وقت از این لباس‌ها نپوشی، یعنی اصلا تئاتر ندیده بود. یک بار پدرم فهمید من در رادیو خوانده‌ام، بلوایی به پا کرد که نگو . مادرم برای اینکه این آشوب بخوابد رفت سراغ همان فتح‌الله خان، بزرگ خانواده انتظامی. فتح‌الله خان هم که می‌دانست من کار هنری می‌کنم می‌آید پیش پدرم، پدر من هم یک آدم خشن بود. به پدرم می‌گوید تو چه کار به این بچه داری؟ شاید یک روز عزت‌الله آدم بزرگ و معروفی شود. پدر من اصلا از هنرپیشگی و مسائلی از این قبیل اطلاعی نداشت. به هر حال پدرم آرام شد ولی هیچ وقت کار من را تایید نکرد. البته مادر تا دیر وقت منتظر من می‌ماند و از من می‌پرسید که چه می‌کنم؟ من هم می‌گفتم کارهای برق و دکور را انجام می‌دهم. بعد از ماجرای رادیو، خانواده‌ام خیلی به کار من کاری نداشتند، در این ضمن من یک سنتور هم خریده بودم و لای رختخواب گذاشته بودم، مادرم خبر داشت، من هم گاهی برای خودم دنگ دنگ می‌زدم. پدرم از این موضوع اطلاع نداشت تا اینکه یکبار دیدم پشتم یخ کرد و برگشتم دیدم پدرم پشت سرم ایستاده، به من گفت دیگر این را اینجا نبینم، من هم ردش کردم رفت.

    مادرتان اطلاع داشتند؟ مگر ایشان مذهبی نبودند؟

     مادرم می‌دانست که من تئاتر می‌روم ولی نمی‌دانست بازی هم می‌کنم. مادر من سال ۵۷ فوت کرد. قبل از آن در سینما و تلویزیون بازی کرده و شناخته شده بودم. پدر من سال ۶۲ فوت کرد. من سال ۴۸-۴۷ فیلم گاو را بازی کرده بودم ولی پدرم هیچ‌کاری از من را ندید.

    یعنی تا ۱۵ سال بعد از اینکه در فیلم گاو بازی کرده بودید و مشهور شده بودید هم فیلم‌های شما را ندیدند؟ نمی‌خواستند ببینند؟

     نه، دوست نداشت. نمی‌خواستند شما را به عنوان بازیگر ببینند؟ بازیگری چیه؟ مطربی بود، بدنامی بود. بعدها یک هنرستان هنرپیشگی ایجاد شد که سه سال دوره داشت.


     آشنایی باشعبان جعفری گفتید با «شعبان جعفری» هم‌محلی بودید، او را دیده بودید؟

     زیاد.

    چه کار می‌کرد؟ در محل نوچه داشت؟

     نه، یک باشگاه زورخانه داشت. بعد از ۲۸ مردادسال ۱۳۳۲ شعبان جعفری شد.


    شعبان جعفری قبل و بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ چه وضعیتی داشت؟ آیا اساسا به لوطی‌گری مشهور بود یا نه؟

    زمانی که من در مدرسه صنعتی رشته برق می‌خواندم، برادر شعبان به نام حسن، مستخدم مدرسه بود. گاهی شعبان به آنجا می‌آمد که برایش کار پیدا کند. همه معلم‌های مدرسه به غیر از معلم ادبیات فارسی، آلمانی بودند. وقتی که تئاتر سنگلج باز شد، باشگاه و زورخانه شعبان نزدیک ما بود که برای پیس «پهلوان اکبر می‌میرد» عباس جوانمرد، یک شب همه اهالی زورخانه را به تئاتر دعوت کردیم.

    آیا در محل آدم‌های شلوغی بودند یا سرشان به کار خودشان بود؟

    اینها به هر حال جاهل‌های یکه بزن محل بودند، زورخانه داشتند. در محل‌شان پسری پیدا نمی‌شد که بتواند به دختری نگاه کند.

     آیا مراقب نوامیس بودند یا آنها را برای خودشان می‌خواستند؟

     اینطور نبود، یا لااقل ما ندیدیم. کسی هم جرات این کار را نداشت. خودشان هم در محل این کارها را نمی‌کردند. خلاصه شعبان را از مدرسه می‌شناختم بعد هم سر اجرای تئاتر «پهلوان اکبر می‌میرد» کل زورخانه را دعوت کردیم و به آنها بالکن دادیم. شعبان من را شناخت و وقتی در زورخانه گلریزان داشتند چندبار من را دعوت کرده بود. چون من در آن زمان در تلویزیون کار می‌کردم و کمی سرشناس بودم. اینها آمدند تئاتر را ببینند، من آن شب می خواستم بروم تالار فرهنگ یک باله ببینم، گفتم آقای جعفری من دارم می‌روم. گفت: کجا؟ لخت شو برو ببینم چه کار می‌کنی؟ خیال کرده بود تئاتر هم زورخانه است. به هر حال من یک چنین آشنایی با شعبان جعفری داشتم.

    بعد از مرداد ۳۲ چه اتفاقی افتاد؟

    بعد از مرداد ۳۲، شعبان به شدت طرفدار شاه شد و با کمونیست‌ها درگیری پیدا کرد و در روز ۲۸ مرداد به نفع شاه میدان‌دار شد. در همان سال‌ها یک نفر از خویشان شعبان بر اثر سانحه گاز یا نفت در زورخانه شعبان کشته شد، بعد از آن شعبان خیلی متاثر و آرام‌تر شد. در دوره انقلاب هم که گرفتن‌اش و زندانی شد که از زندان فراری‌اش دادند و به خارج از کشور رفت و برای خودش کتابی هم نوشت.

     سال‌های هم‌خانگی با نوشین از آشنایی‌تان با آقای نوشین بگویید و این که چطور شد آخر کارتان به سفر آلمان کشید؟

    همه این اتفاقات به هم ربط داشت. من به کلاس‌های نوشین رفتم. هیچ وقت عضو حزب توده نبودم، اما به آنها سمپاتی داشتم. چون بهترین گروه تئاتر بودند و من هم همیشه دنبال بهترین بودم. وقتی با اینها کار می‌کردم همراهشان به مسافرت‌های خارج از تهران می‌رفتم. در بهمن سال ۲۷ که به شاه تیراندازی شد، تئاتر فردوسی را تعطیل کردند. تئاتر فردوسی در سال ۲۶ تاسیس شده بود. قبل از آن نوشین، تماشاخانه فرهنگ را تبدیل به تئاتر فرهنگ کرد. یک سال بعد تئاتر فردوسی را ایجاد کرد که ما هم کارهای‌مان را رها کردیم و به تئاتر فردوسی و به کلاس‌های نوشین آمدیم. بعد از ۲۷ بهمن، تئاتر فردوسی را تعطیل کردند و عده‌ای را هم دستگیر کردند. بعد ما رفتیم به تئاتر سعدی در خیابان شاه‌آباد، در همین حین نوشین را هم همراه بقیه ۱۱ نفر سران حزب توده دستگیر کردند. نوشین به دو سال حبس محکوم شده بود، شش ماه آن گذشته بود که یک افسر نظامی با یک کامیون به زندان می‌رود و هر ۱۲ نفر سران حزب توده را سوار می‌کند که ببرد به دادستانی ارتش، …. و اینها فرار می‌کنند. همه فکر می‌کردند که اینها به مسکو می‌روند در حالی که در سطح تهران پخش شده بودند. آن زمان که من به تئاتر سعدی می‌آمدم، خانه ما میدان شاپور بود، تئاتر سعدی خیابان شاه‌آباد، من با خودم فکر کردم یک جایی همان دور و بر اجاره کنم. آقای خیرخواه که از فعالان سیاسی بود به من گفت یک خانه‌ای بگیر که دید نداشته باشد، من گفتم حالا چرا دید نداشته باشد. گفت خب راحت‌تر هستی و … به هر حال من گشتم و یک خانه در خیابان خورشید پیدا کردم که در یک کوچه باریک بود که این کوچه به یک محوطه بزرگ خالی می‌رسید، خانه هم دو تا پله می‌خورد پایین می‌رفت و جز آسمان هیچ چشم‌انداز دیگری نداشت، دو تا اتاق یک سمت داشت، یک اتاق یک سمت دیگر، خلاصه این خانه را از یک سرهنگ اجاره کردم.

     یادتان هست چقدر اجاره کردید؟

    ۱۷۵ تومان ماهانه. بعد از مدتی آقای خیرخواه و دوستان گفتند یک تخت در اتاق دم دری بگذار یک پرده هم بزن یک وقت کسی خواست، بیاید شب بماند. من گفتم: کی مثلا؟ گفتند از همین بچه‌های تئاتر سعدی، اگر یک شب خواستند بمانند نروند خانه‌شان که راه دور است، همین‌جا بخوابند. مدتی یک نفر می‌آمد آنجا می‌خوابید. اینها در شرایطی بود که مجید کوچک بود، حول و حوش ۱۳۲۸٫ خلاصه، یک شب من در تئاتر بودم به من گفتند امشب مهمانت می‌آید و یک هفته پیش شما می‌ماند. من به خانه آمدم و دیدم یک نفر در اتاق راه می‌رود. رفتم بالا از همسرم پرسیدم چه کسی پایین است؟ گفت نمی‌دانم. من رفتم پایین در را باز کردم دیدم نوشین در اتاق است.وحشت کردم. گفت: ترسیدی؟ گفتم: نه. گفت: من یک مدتی اینجا هستم. با همان شکوه و جلال خودش آنجا ایستاده بود. به هر حال تحصیلکرده فرانسه بود، کارگردانی می‌کرد و کلاس خودش را داشت. از من پرسید شام خوردی؟ گفتم: نه. گفت: ‌میای با هم شام بخوریم؟ گفتم آره و شام‌مان را خوردیم. فردای آن شب که من می‌خواستم به وزارت بهداری بروم هر آژانی می‌دیدم، رنگم می‌پرید. همه‌اش فکر می‌کردم من را تعقیب می‌کنند. تا دو هفته با کوچکترین صدایی، از خواب می‌پریدم. زمان تیمسار بختیار اگر کسی را می‌گرفتند شکنجه می‌کردند و من هم واقعا می‌ترسیدم. تیمسار بختیار جلادی بود و یکی از شکل‌دهندگان ساواک بود. همیشه سوار اتوبوس که می‌شدم ته ته می‌نشستم که کسی من را نبیند. کم‌کم عادت کردم. نوشین حدود یکسال و نیم با ما بود، با همه ترک رابطه کرده بودیم و هیچ رفت و آمدی نداشتیم طوری که همه فکر می‌کردند چه خبر شده؟!! این اتفاقات مربوط به قبل از ۲۸ مرداد است. بچه‌ها هم به منزل ما می‌آمدند و جلسه داشتیم، اما هیچ‌وقت جلسه سیاسی برگزار نشد. در تمام مدتی که نوشین منزل من بود، صفحه می‌گذاشت و ترجمه می‌کرد ولی هیچ‌کار سیاسی انجام نمی‌شد.

    ملاحظه شما را می‌کردند؟

    نه، دیگر خودش علاقه‌ای نداشت. بچه‌های هنرپیشه می‌آمدند. یکی دوبار مریم فیروز با کیانوری آمدند که من مریم فیروزی را نمی‌شناختم و نمی‌دانستم که بعدها باید نقش پدر مریم (فرمانفرما) را بازی کنم. مریم فیروز یک زن قد بلند خیلی تر و تمیز بود. نوشین از من پرسید این خانم را می‌شناسی؟ گفتم نه، ولی آقای کیانوری را می‌شناسم. بعد از یک مدتی نوشین به من سفارش خرید یکسری وسایل مثل ساک و دستکش پارچه و ساعت و قهوه و … داد. فهمیدم که دارد جمع و جور می‌کند. یک روز به من گفت فردا چند نفر سراغ من می‌آیند. رفت و آمدها در این زمان عادی شده بود، کسانی می‌آمدند که من باور نمی‌کردم، دکتر یزدی و احسان لنکرانی که بعدها کشتندش چند بار آمدند. در این اثنا من برای مجموعه حسابدارها پیش پرده خواندم، فردای آن روز من را دم در تئاتر دستگیر کردند. من هم نگران بودم که اگر نوشین را در خانه من دستگیر کنند بدون شک من را می‌کشند، من را به شهربانی بردند و گفتند دیشب چه خواندی؟ گفتم یک پیش پرده قدیمی را خواندم. گفتند چرا خواندی؟ گفتم در سالن تئاتر که نبوده ۶۰-۵۰ نفر بودند که من برای‌شان خواندم، گفتند اینجا بنویس که دیگر نمی‌خوانی. من هم نوشتم و آنها هم من را آزاد کردند. آمدم بیرون که به سمت خانه بروم، فکر کردم ممکن است من را تعقیب کنند و خانه را یاد بگیرند. تا ته بازار رفتم، گرسنه هم بودم، از ته بازار سوار شدم رفتم راه‌آهن، خلاصه دو ساعتی می‌چرخیدم. به خانه که رسیدم دیدم نوشین آماده است که برود، من را که دید یک حرکت زشتی کرد (شما هم به آن اشاره نکنید). بلافاصله ماشین آمد و نوشین رفت بعد از ۱۵ روز برگشت. در اتاقش بود و صفحه می‌گذاشت و گوش می‌کرد. خانم لرتا هم پسر نوشین را می‌آورد که پدرش را ببیند. فکر کنم پسر آن موقع‌ها ۴ ساله بود. خلاصه شبانه نوشین را از مرز رد کردند، به روسیه رفت و در مسکو روی فردوسی کار می‌کند. بعد از مدت‌ها که حشمت سنجری رهبر ارکستر سمفونیک تهران به آنجا رفت، اظهار علاقه‌مندی می‌کرد که به ایران برگردد. بعد از مدتی تئاتر کسری را راه‌اندازی می‌کنند. جعفری یک تئاتر کار می‌کند که از شاه دعوت شود تا از او بخواهند که نوشین به ایران برگردد. شاه به آن تئاتر می‌رود ولی شرایط آن صحبت فراهم نمی‌شود. بعد شاه می‌گوید به اینها پاداش بدهید به هر حال نوشین هم در روسیه می‌ماند و همانجا هم فوت می‌کند. وقتی نوشین رفت به من فشار آوردند و خانه را از من گرفتند، خفقان شدیدی بود، نه می‌شد حرف زد نه تئاتر کار کرد. در این حین به مغزم رسید که به آلمان بروم. آن موقع مجید را داشتیم. در همین زمان‌ها بود که رامین هم به دنیا آمد.

    این اتفاقات قبل از ۲۸ مرداد بود؟

     بله، نوشین قبل از ۲۸ مرداد از ایران خارج شد. رامین فرزندم هم متولد ۱۳۳۱ است. نوشین در تابستان ۱۳۳۳ از خانه ما رفت. من آذر سال ۱۳۳۳ به آلمان رفتم. من همه کارهایم را کردم و آماده بودم که بروم که من را دستگیر کردند(که آن هم داستان خودش را دارد.)

     می‌خواهم از عزت‌الله خان انتظامی در سال‌های بعد از جنگ دوم جهانی بگویید، از زمانی که به آلمان رفته بودید. زمانی که تعریف می‌کردید، از این سرشهر به آن سرشهر می‌رفتید که چند فنیک کمتر بابت غذایی که می‌خوردید بپردازید، غافل از اینکه همان مبلغ خرج رفت و آمدتان می‌شده.

    ممکن است چیزهایی که می‌گویم برای نسل امروز اصلا قابل باور نباشد که من چنین مشکلاتی را از سر گذرانده‌ام. حتی گاهی اوقات که خودم به عقب برمی‌گردم و عکس‌های آن ‌روزها را می‌بینم، تعجب می‌کنم که چه طاقتی داشته‌ام. وقتی من در سال ۱۹۵۳ به آلمان رفتم، پنج سال بود که جنگ تمام شده بود.

    خرابی جنگ هنوز بود؟

     بله، زیاد.

    به برلین رفتید؟

     نه، به هانوفر رفتم.در ایران دو تا قالیچه داشتم که‌ آنها را فروختم، پولی هم نداشتم، فقط پول اتوبوس داشتم که به هانوفر برسم و ۲۰۰ مارک توی جیبم ماند که آنجا غذا بخورم.

    با اتوبوس رفتید آلمان؟

     با اتوبوس تا ارز روم رفتیم. از آنجا با قطار رفتیم استانبول و دوباره سوار قطار شدیم و هانوفر پیاده شدیم.

    چقدر در راه بودید؟

     تقریبا ۱۰روز. بیشتر یا کمتر.

    هواپیما نبود؟

    بود ولی من پول نداشتم و برای من خیلی مشکل بود. در راه مسائل زیادی برایم پیش آمد. یک آقایی من را به پسرش که زن آلمانی داشت معرفی کرد. من به خانه آنها رفتم و آنها به من خیلی کمک کردند. در این بین من برای کار به همه جا سر زدم. در نزدیکی هانوفر شهر کوچکی بود(مثل تهران و کرج). در آنجا یک کار در کارخانه ذوب‌آهن پیدا کردم تا یک پولی به دست بیاورم و بتوانم زندگی کنم. من آذرماه ۱۳۳۳ به آلمان رفتم و اوایل ۳۷ به تهران برگشتم. وقتی کارم درست شد به ک

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۰ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • آقا مهران غفوریان کجایی؟!

     

    غفوریان : دارم می یام !

    «مهران غفوریان» یک نام فراموش‌نشدنی در هنر ایران به ویژه وادی طنز است، اوج محبوبیت او بر می‌گردد به سریال زیر آسمان شهر و آن تیم هنری که چند ماه برنامه‌هایشان روی آنتن بود و خنده را بر لبان ایرانی‌ها می‌نشاند.

    از قدیم گفته‌اند «پهلوان زنده را عشق است» زمانی که در اوج محبوبیت بود، همه به دنبال او می‌رفتند و می‌خواستند عکسی، گفتگویی، حتی در حد چند خط از او کار کنند، اما بعدها که نبود، دیگر کسی مهران را به یاد نمی‌آورد. اما ای کاش که به یاد نمی‌آوردند، بلکه پا را فراتر گذاشتند و انواع و اقسام شایعات را برایش درست کردند. با این ستاره هنر ایران به گفتگو نشستیم، او می‌خواهد برگردد. روحیه‌اش را به دست آورده و می‌خواهد با دستی پر، به دوران پر فروغ گذشته‌اش بازگردد. مهران غفوریان این روزها در کنار دیگر فعالیت‌هایش به ورزش هم می‌پردازد، او حالا عضو تیم والیبال هنرمندان است و تمریناتش را به طور مستمر انجام می‌دهد. مهران گفت و ما نوشتیم… با بازیگری که هیچ وقت فراموش نمی‌شود، چرا که در ذهن مردم نشسته است. راستی او هنوز عادت خود را ترک نکرده است، با لبخند پاسخ می‌دهد و شوخی‌های جالبش را فراموش نکرده است.

    خارج از ایران
    شاید از من بپرسید که کجا هستم؟ حالا خوشحالم در دفتر شما هستم و جا دارد همین ابتدا از دوست خوبم هرمز شجاعی‌مهر تشکر کنم که مرا به دفتر نشریه دعوت کرد.از او می پرسیم که مردم دوستت دارند و بی مقدمه می گوید: یکی از خصوصیات مردم ایران این است که وقتی در دل آنها بنشینی به این راحتی‌ها از دلشان نمی‌روید، تو دل مردم رفتن کار سختی است، و وقتی هم که وارد دلشان شوید باز هم بیرون آمدن مشکل است،

    خوشحالم که شما مرا جزو این گونه افراد می‌دانید. صحبتم را باید این‌گونه کامل کنم، اصولا مردم دو دسته از بازیگران را دوست دارند. عده‌ای که آنها را می‌خندانند و عده‌ای دیگر که گریه‌‌شان را در می‌آورند، در واقع آن دست بازیگرانی که با احساسشون بازی می‌کنند. من مدت‌هاست که دیگر مثل سابق پررنگ نیستم، اما هرگاه مرا می‌بینند ابراز علاقه می‌کنند… اما کجا هستم؟ مدتی بود که خارج از کشور زندگی می‌کردم و طی این مدت شایعات زیادی درباره من بر زبان‌ها جاری شد، همین چند روز پیش، با پسرخاله‌ام در اینترنت چرخی زدیم و از شنیدن این شایعات شاخ در آوردم… به امید خدا از چندی بعد، طرحی را با کمک سروش صحت دارم که یا از شبکه اول و یا شبکه سوم پخش خواهد شد. البته هنوز در مراحل پیش تولید و تکمیل فیلمنامه هستیم، خدا بخواهد کمتر از دو ماه دیگر آن را مقابل دوربین می‌برم. از آنجا که توقع مردم از من بالاست، دلم می‌خواهد با خیالی آسوده و با فکر و تامل این کار را جلوی دوربین ببرم.

    آقا مهران کجایی؟

    تو این چهار، پنج سالی که نبودم، مردم هر وقت مرا در کوچه و خیابان می‌بینند، از من می‌پرسند؟ آقا مهران نیستی، کجایی؟ کار جدید چه خبر؟ یعنی صددرصد افراد این پرسش را از من می‌کنند، به هر حال چند سال، هر شب با آنان بودم و زمانی که مردم مرا می‌بینند، فکر می‌کنند که همسایه قدیمی‌شان را دیده‌اند. من هم به آنها می‌گویم: راستش را بخواهید خسته شده بودم، تصورم این بود که شاید کارهایم برای مردم تکراری شده باشد، گر‌چه خسته هم شده بودم، چند سال کار فشرده، آن هم هر شب، خواه ناخواه، شما را با استرس‌های فراوانی روبه‌رو می‌کند، با این پاسخ‌ها مردم هم قانع می‌شدند.

    از کجا شروع شد

    چند روز پیش داشتم خودم رو تو آینه نگاه می‌کردم، ته ریش داشتم، دیدم زیر چانه‌هایم سفید است، اول فکر کردم دستمال کاغذی چسبیده، اما متوجه شدم که نه بابا، ریشم سفید شده است، سوم شهریورماه، ۳۵ ساله شدم، متولد سال ۵۳ در خیابان مولوی تهران هستم. از او می‌پرسم که حکایت بازیگری‌اش از کجا شروع شد و او بر می‌گردد به دوران گذشته هنر را از پدرم خدا بیامرزم به ارث بردم، او خطاط بود، نقاش بود، آواز می‌خواند، ساز می‌نواخت، که از او نقاشی برایم به ارث رسید، خیلی نقاشی را دوست داشتم، البته هیچ وقت مثل پدرم نتوانستم نقاشی بکشم، اما همان علاقه باعث شد که دوران دبیرستان، بروم هنرستان تجسمی، در خیابان تنکابن، محله پیچ‌شمیران…

    هر روز مسیر سخت منزلمان که تهرانسر بود را تا مرکز شهر طی می‌کردم، آن زمان «شاهد احمدلو» که الان بازیگر و کارگردان سینماست، همکلاسی‌ام بود. از طرفی من هم علاقه شدیدی به بازیگری داشتم، سال ۷۱ بود که شاهد می‌خواست یک فیلم برای جشنواره سوره بسازد، برادرم هم در نقش آهنگساز آن ظاهر شد، به هر حال این فیلم ساخته شد و در اصفهان برنده جایزه اول شد که برایمان باورکردنی نبود، در سال چهارم بودم که تست بازیگری را برای برنامه ۳۹ دادم، تست اولم با بیژن بنفشه‌خواه بود، ازکارهای آقای داریوش کاردان بود، در استودیوی ۲۵ خیابان الوند، شبکه دوم تهران تصویربرداری می‌شد، حسین رفیعی، کیهان ملکی، علی سلیمانی و… از همان جا کارمان را شروع کردیم. پس از این برنامه ساعت خوش پخش شد که حسابی گرفت.

    چند سال وقفه افتاد درگیر تحصیلات دانشگاهی شدم، در دانشگاه هم که ورودی سال ۷۳ بودم رشته نقاشی خواندم، یادم می‌آید، اساتید دانشگاه که در رشته بازیگری تدریس می‌کردند، به من می‌گفتند، چرا سر کلاس نمی‌یای و من توضیح می‌دادم، من بازیگرم، اما نقاشی می‌خوانم… از سال ۷۶ بود که برنامه گل‌ها را ساختم و پس از آن حرف تو حرف البته آن زمان آیتمی برنامه می‌ساختم، سپس در برنامه ۷۷، با مهران مدیری هم بازی شدم، سپس «هژیرها» را ساختم که در بین مردم به نام «این چند نفر» معروف شده بود. بعد از آن هم، «زیر آسمان شهر» را ساختم که آغازی شد در بین سریال‌های هر شبی که مدل داستانی شد… و عمر زود می‌گذرد چه روزهایی بود.الان تو خیابان، پدر و مادرها مرا به بچه‌های ۷، ۸ ساله نشان می‌دهند که این آقا، مهران غفوریان است، اما آنها مرا به یاد نمی‌آورند.

    دو برادریم

    ما دو فرزندیم، مهدی از من ۵ سال بزرگ‌تر است و آهنگسازی می‌کند و همچنان ادامه می‌دهد، او تحصیلات دانشگاهی در رشته موسیقی دارد.

    خاطره فراموش‌نشدنی

    یک خاطره‌ای از مردم دارم که هیچ وقت آن را فراموش نمی‌کنم، با خود آقای شجاعی‌مهر در اوج سریال زیر آسمان شهر در «ساری» حضور داشتیم، چند روز قبل از نوروز برنامه در ورزشگاه شهید متقی ساری بود، در واقع یک جشن بود که مردم ساری در آنجا حضور می‌یافتند… زمانی که با اتومبیلم رسیدم جلوی ورزشگاه، دیدم چه جمعیتی جلوی در بود، از طرفی هم مردم روی سکو نشسته بودند، و هم داخل زمین چمن مقابل سن بودند، چیزی حدود ۵۰ هزار نفر و همین قدر جمعیت هم بیرون ورزشگاه بودند. به بچه‌ها گفتم، عمرا ما نمی‌تونیم داخل شویم، باید فکر دیگری بکنیم، چرا که در ورزشگاه بسته بود و اگر باز می‌شد، این مردم به داخل هجوم می‌آوردند. اومدم دور بزنم، که مردم ما را دیدند و جلوی ماشین را بلند کردند. به هر حال با کمک نیروی انتظامی داخل رفتیم. من، حمید لولایی، رادش، یوسف تیموری و دیگر بچه‌ها بودیم. زمانی که روی سن رفتیم، آنقدر هیجان مردم زیاد بود که هجوم آوردند سمت سن و بعدش هم، بلندگوها افتاد و سن تکان خورد و برنامه نصفه کاره رها شد. البته فکر نکنید که مردم مازندران قصد خرابکاری داشتند، نه آن قدر استقبال و هیجان زیاد بود و از طرفی می‌خواستند خودشان را به ما برسانند که چنین وضعیتی پیش آمد و داستانی شد حضور ما در ساری…

    پژمان کردمحله

    خانواده سبز

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • در چشم باد براساس ساختار سینمایی تهیه شده است

    جام جم آنلاین: فرانک آرتا ، منتقد سینما و تلویزیون گفت: همه اجزای سریال در چشم باد براساس ساختار و نظام سینمایی ساخته شده که تماشاگر را جذب خود می‌کند و پای جعبه جادویی می‌نشاند.

     

    این منتقد سینما و تلویزیون با بیان این مطلب به ایرنا گفت: سریال در چشم باد یکی از متفاوت‌ترین سریال‌های این سال‌هاست که می‌توان آن را در کنار سریال‌های موفق و فاخری چون هزاردستان و امام علی (ع) قرار داد.

    وی با اشاره به این‌که بازی‌ها در این سریال خیلی حساب شده است، افزود:‌ طراحی صحنه و مهم‌تر از آن روایتی که دنبال می‌کند آن را جذاب کرده است. سازندگان این مجموعه برای مخاطبان خود ارزش قائل بودند. این منتقد یادآور شد: شخصیت پردازی‌ها خیلی خوب صورت گرفته است بخصوص کاراکتر حسن ایرانی با بازی سعید نیکپور، نوستالوژی ایران را بخوبی نشان می‌دهد. وی افزود: به نظر می‌رسد به دلیل مشکلات تولید در آمریکا، برخی صحنه‌ها محدود گرفته شده است و نماهای عمومی کمتر دیده می‌شود.

    آرتا در مورد کارگردانی در چشم باد خاطرنشان کرد: با توجه به تاریخ و زمان داستان، میزانسن براساس زمان وقوع داستان صورت گرفته به طوری که این تفاوت در زمان گذشته و جدید حس می‌شود. همچنین این میزانسن‌ها در روابط بین آدم‌ها کاملا مشهود است.

    سریال در چشم باد به نویسندگی و کارگردانی مسعود جعفری جوزانی و با بازی اکبر عبدی، پارسا پیروزفر، کامبیز دیرباز، لاله اسکندری، سعید نیکپور، سحر جعفری جوزانی، جهانگیر الماسی، محمود پاک نیت، محمدرضا هدایتی و هومن سیدی جمعه‌ها ساعت ۲۲ از شبکه یک سیما پخش می‌شود.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • امین حیایی هم به هالیوود می رود؟

    شفاف: پس از آنکه گلشیفته فراهانی بازیگر زن سینمای ایران رهسپار آمریکا شد تا در فیلم های هالیودی ایفای نقش کند ، گزارش ها درباره احتمال بازی دیگر هنرمندان ایرانی در فیلم های هالیودی افزایش یافته است.


    در همی زمینه روزنامه تهران امروز در گزارشی ذیل تیتر « ستاره پولساز سینمای ایران » نوشت:

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • هدیه تهرانی کجاست؟

    خیلی از علاقمندان سینما و تلویزیون از هم می‌پرسند که «هدیه تهرانی» کجاست؟ و این بازیگر پرکار سینمای ایران در چند سال اخیر، چرا دیگر در فیلمی بازی نمی‌کند؟ مگر می‌شود به او پیشنهاد کاری نشود؟ مگر می‌شود که او به هیچ پیشنهادی پاسخ مثبت ندهد؟به هر حال عدم حضور هدیه تهرانی در دو سال اخیر در سینمای ایران یک جای سوال برای علاقمندان به بازی اوست.تهرانی از جمله بازیگران موفق سینمای ایران طی هشت سال بود که حداقل سالی دو فیلم را بازی می‌کرد، اما حالا پس از گذشت دو سال همه از هم می‌پرسند، پس او کجاست؟ آخرین خبری که در محافل هنری از او داشتیم این بود که در تئاتر فجر که بهمن‌ماه سال گذشته، برگزار شد، او به عنوان طراح دکور در یک تئاتر همکاری کرده بود.

    خانواده سبز

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • چطور عادات خوب به عادات بد تبدیل می شوند


    انگار قصه پخش تصاویر و فیلم های خصوصی افراد مشهور به ویژه ستارگان سینما و تلوزیون در فضای مجازی و به صورت بلوتوث و سی دی تمامی ندارد.


    پارتیوب(party.veb.ir)- انگار قصه پخش تصاویر و فیلم های خصوصی افراد مشهور به ویژه ستارگان سینما و تلوزیون در فضای مجازی و به صورت بلوتوث و سی دی تمامی ندارد.

    البته باید گفت برخی از تصاویری که انتشار می یابند به خواسته خود هنرمندان بوده است. زیاد از این حرف تعجب نکنید اگر نگاهی به پشت سر خود بیاندازیم و به چند ماه پیش برگر دیم قصه پخش عکس های خانم (گ.ف) را که در یک فیلم هالیوودی ایفای نقش کرد و در نیو یورک به روی فرش قرمز رفت و در حالی که روسری را از سر برداشته و به صورت کاملاً بی حجاب خود را در برابر دوربین های عکاسان قرار داد را خوب به خاطر می آوریم.

    پس کاملاً مشخص است که وی و امثال وی کاملاً از این اقدام رضایت داشته اند.

    در ۲۴ساعت گذشته نیز عکس های بدون روسری یکی دیگر از بازیگران مشهور سینما و تلوزیون ایران در اینترنت پخش شد.

    البته این بار هنرمندی که شاید هیچ گاه به فکر مان خطور نمی کرد که به قول معروف او هم بله.تصویری که خود من هم از این بازیگر در ذهن داشتم حکایت از انسانی بسیار خوب و با ایمان بود اما وقتی آن عکس های کذایی را دیدم اطلاً باورم نمی شد که…

    خلاصه این بار خانم(ف-م)در یک اقدام کاملاً (هر چه شما فکرش را بکنید) در فستیوال فیلم Tribeca نیویورک در Tribeca Grand Hotel ،در حالی که روسری را از سر برداشته ، به صورت بی حجاب خود را در برابر دوربین های عکاسان قرار داده و با لبخندی ملیحی که به لب دارد خود نمایی و به خود افتخار می کند.

    به هر حال این درست که داشتن حجاب و یا نداشتن آن به دست خود انسان بوده و اجباری زیادی در این زمینه نیست اما باید گفت مهم تر از این موضوع حفظ اصالت و ایمانی است که دوستداران این هنرمندان و صد ها هنرمند مشهور دیگر در ذهن خود از آنان نقش بسته اند که با دیدن این عکس ها و صحنه ها راهی جزء تاسف وجود ندارد

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش