کتاب مقاله بیماری آرایش

ستاره‌ای که بخاطر فقر، لباس‌های خواهرش را می‌پوشید!!

اوا مندس همیشه لباس‌های کهنه خواهرش را می پوشید. ماجرا از این قرار است که زمانی که اوا کودک بود، انقدر شرایط مالی سختی داشتند که مجبور بود لباس‌های خواهرش را بپوشد.


او می‌گوید من دو خواهر و یک برادر داشتم. آنها به شدت از من حمایت می‌کردند و پدر و مادرم اصلا متوجه نشدند من چطوری بزرگ شدم.
اوا در کمال فروتنی می‌گوید: من از خانواده ثروتمند و مرفهی برنخواسته‌ام. پول الان برای من ارزش دارد، چون از بچگی به شدت به آن نیازمند بوده‌ام. من، این روزها قدر پولم را می دانم و آن را بیهوده خرج نمی‌کنم.

منبع: irasun.com

 

 

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • زندگینامه کامیلو خوسه سلا خالق سبک رئالیسم سیاه

    کامیلو خوسه سلا، داستان نویس توانای ادبیات اسپانیا در ۱۱ می سال ۱۹۱۶ در ایالت گالیسیا واقع در اسپانیا به دنیا آمد و چندسال پیش در اثر عارضه قلبی در ۱۷ ژوئیه سال ۲۰۰۲ بدرود حیات گفت وی تنها رمان نویس جمع کوچک ۵ نفره از نویسندگان اسپانیایی زبان بود که در سال ۱۹۸۹ به خاطر آنچه آکادمی سلطنتی سوئد از آن به نگرشی ژرف و غنی که با دلسوزی مهارشده، دیدگاهی چالش طلبانه از آسیب پذیری انسان ارائه می دهد یاد کرد به دریافت جایزه نوبل ادبیات نایل آمد. «سلا» در طول حیات پربار خود مجموعاً بیش از ۷۰ اثر ادبی منتشر کرد که از میان آنها می توان به داستانها و مقالات متعدد، شعر، سفرنامه و ۱۱ رمان بلند اشاره کرد. خالق سبک «رئالیسم سیاه» در داستان نویسی و نویسنده آثار منثوری که صراحت و لحن تلخ آنها به سختی با ادبیات غنایی نویسندگان پیش از او در تعارض است فرزند ارشد خانواده ای مرفه بود. مادرش انگلیسی و پدرش اسپانیایی و کتابخوانی دو آتشه و نویسنده ای تفننی بود. آنگونه که سلا از این دوران بی دغدغه می نویسد «دوران کودکیم آنچنان در شادمانی گذشت که بزرگ شدن را برایم مشکل می کرد.» تحصیلات حقوقی سلا در دانشگاه مادرید با طغیان جنگ داخلی اسپانیا در سال ۱۹۳۶ دچار وقفه شد اما او حتی پس از جنگ نیز موفق به اتمام هیچیک از سه رشته تحصیلات دانشگاهی خود از جمله حقوق نشد. در طول دوران جنگ «سلا» به عنوان سرجوخه در جناح وابسته به فرانکو به خدمت مشغول شد اما پس از واقعه تلخ جنگ با نفی رژیم دیکتاتوری فرانکو اقدام به چاپ یک مجله ضدفاشیستی کرد که بعدها به تریبون آزاد مخالفان حکومت استبداد تغییر ماهیت داد .

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۱ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • خصوصیات آرام جعفری از زبان خودش

    دقیقا دو سال از انقلاب گذشته بود که وی به دنیا آمد. او ۲۲ بهمن ماه سال ۵۹ در تهران به دنیا آمد، فرزند دوم خانواده است تحصیلاتش را در رشته نقاشی به پایان رسانده و همچنین در عالم تئاتر بارها روی صحنه رفته است. جعفری این بار با پرواز در حباب آمد، سریالی که چهارشنبه ها از شبکه سوم سیما پخش می شود. وی دارای خصوصیات خاصی است که در زیر از زبان خودش می خوانیید:

    _ آرام همه آدم ها رو دوست داره، لجبازه، مهربونه و غیرقابل پیش بینیه.

    _ حدودا سه الی چهار سال به صورت جدی نقاشی می کردم و در حال حاضر فرصت ندارم ولی راستش رو بخواهید دلم برای نقاشی تنگ شده.

    _ وقتی در کنار بازیگرانی بازی می کنی که فقط خودشون رو مهم ندونن انرژی می گیری، بازیگرانی که بازیگر نقش مقابلشون هم براشون مهمه و حتی برای حس بازیگر مقابلشون از هر کمکی که از دستشون بر بیاد دریغ نمی کنند.

    _ من قبلا تئاتر کار می کردم از وقتی که سنم کم بود روی صحنه تئاتر بودم و بعد هم به طور اتفاقی وارد تلویزیون شدم.

    _ من تعریف جداگانه ای از سوپراستار دارم. در کشور ما و سینمای ایران متاسفانه سوپراستارها دوره ای شده اند. یک دوره اسم یک سوپراستار روی زبون هاست و بعد که چهره ای جدیدتر و بازی جدیدتر نظر همه رو جلب می کنه و به قولی سوپراستار جدید میاد، دیگه نامی از سوپراستار قدیمی شنیده نمی شه به خاطر همین اکثر سوپراستارهای سینمای ما یک دوره اذیت می شوند اما این وسط عده ای هستند که محبوب مردم هستند، من دوست دارم محبوب باشم.

    _ بازیگرهای زن در سینما و تلویزیون و همچنین تئاتر امروز ایران خیلی پربارتر و با حس و تکنیکال تر نسبت به دیروز کار می کنند و در حال حاضر موقعیت هنرپیشه زن در ایران خیلی بهتر از قبل و چند سال پیش شده.

    _ من دیوانه وار بچه ها رو دوست دارم. برای مثال همین چند روز پیش که از تلویزیون شیرخوارگاه رو نشون می داد، های های زدم زیر گریه.

    _ یک برادر بزرگ تر دارم که ازدواج کرده است.

    _ فوتبال را دنبال می کنم، بازی های تیم ملی، استقلال و پرسپولیس را…

    _ بدترین خاطره زندگی ام مربوط می شود به مرگ پدرم که در سال ۱۳۷۶ بود.

    _ کارم را با تئاتر آغاز کردم، از شاگردهای استاد حمید سمندریان بودم، تئاتر حرفه ای را در تئاتر شهر کار کردم و کار در سریال های تلویزیونی را از سریال (می گی نه نگاه کن) شروع کردم که سال ۷۸ ظهر جمعه ها در برنامه کودک پخش می شد، پس از آن در سریال های زیر آسمان شهر، دختران، خانه ای در تاریکی، رسم شیدایی و لبه تاریکی نقش هایی برعهده داشتم…

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۶ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • آخرین اخبار از فیلم شهرام علیدی در کن

    فیلم سینمایی «زمزمه با باد» علاوه بر این بخش در جشنواره کن ۲۰۰۹ در فرانسه، برای دریافت دوربین طلایی نیز رقابت خواهد کرد و به این دلیل از شهرام علیدی کارگردان فیلم برای مراسم عبور بر روی فرش قرمز کن، دعوت به عمل آمده است و این مراسم ساعت ۷ بعدازظهر به وقت اروپا بعد از نمایش فیلم در شهر ساحلی کن برگزار خواهد شد.

    امسال برای بخش مسابقه چهل و هشتمین دوره بخش هفته منتقدان جشنواره بین المللی کن ۲۰۰۹ هفت فیلم بلند سینمایی از کارگردانان سراسر دنیا انتخاب شده اند، که عبارتند از: فیلم «مردم عادی» به کارگردانی «دلایمیر پرسیک» محصول صربستان، فرانسه، سوئیس، فیلم «خداحافظ گری» به کارگردانی «نسیم آمائوچه» محصول فرانسه، فیلم «ناحیه افراد گمشده» به کارگردانی «کارولین استروب» از بلژیک، فیلم «آلتی پانو» به کارگردانی «پیتر بروسن و جسیکا و دورث» محصول بلژیک، آلمان، هلند، فیلم «هیاچو» به کارگردانی «آلخاندور فرناندز آلمندراس» از شیلی، فیلم «روز بد برای ماهیگیری» به کارگردانی «آلوارو برچنر» محصول اروگوئه و اسپانیا، فیلم «زمزمه با باد» به کارگردانی شهرام علیدی محصول وزارت فرهنگ (روشنبیری) حکومت اقلیم کردستان عراق.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • حمید جبلی

    نام: حمید جبلی

    تاریخ تولد: ۱۳۳۷

    ………………………………………..

    متولد١٣٣٧  تهران.

    دارای تحصیلات دیپلم.

    فعالیت خود را در سال ۱۳۵۱ در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آغاز کرد  و در سال ۱۳۵۷ نیز در تئاتر مشغول به کار شد.

    فعالیت در تلویزیون را از سالهای اول دهه شصت با بازی در مجموعه تلویزیونی محله بر و بیا آغاز کرد.

    بازی هایش همیشه دیدنی است. از بازی او در جاده های سرد گرفته تا تحفه ها، دیگه چه خبر، دلشدگان، مرد آفتابی، خواب سفید و دخترشیرینی فروش، همه نوع فیلم و همه نوع نقش بازی کرده است.

    صحبت او به جای کلاه قرمزی و پسرخاله به این دو عروسک جلوه ای ماندگار بخشید.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۸ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دو سکانس از فیلم «درباره الی» را اینجا ببینید

    آنونس فیلم «درباره الی» که بعد از موفقیت در جشنواره فجر و برلین تازیــگـی هـا در جشنواره بین المللی «تریبکا»ی نیویورک خوش درخشیده اسن را این جا ببینید. ایم فیلم قرار است خرداد ماه در سینما های کشور اکران شود

    .

    FunPatogh.com Community For Persians

     

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۷ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مایکل جکسون سرطان گرفت

    به گزارش روز یکشنبه ایسکانیوز : «مـایکل جکسون» که گفته می شود بـرای سفیـد کردن بدنش به تیغ جراحان تن داد سرانجام به سرطان پوست (ملانوم) مبتلا شد.

    FunPatogh.Com Community For Persians

    این خواننده میانسال که به بخش پوست بیمارستان «کدارس سینا» در «لس آنجلس» آمریکا رفته بود با شنیدن خبر ابتلا به سرطان شوکه شد.وی اما ادعا کرد این بیماری را شکست می دهد و دوباره به جمع طرفدارنش بر می گردد.خبر بیماری خطرناک «جکسون» در رسانه های آمریکا بازتاب گسترده ای داشته است.خبرنگاران اگر تا دیروز پیگیر پرونده اتهام آزار جنسی کودکان از سوی این خواننده بودند حالا روند درمان سرطان پوست وی را دنبال می کنند.گزارش ایسکانیوز می افزاید ، وضعیت پوست صورت «جکسون» به اندازه ای بغرنج است که دلش نمی خواهد حتی چند لحظه مقابل آیینه بایستد

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گفتگو با پدر و مادر گلشیفته فراهانی ***

     

    «یک خانه زیبا، یک خانواده هنرمند و حرف های واقعی»؛ این کلمه ها همه چیزهایی است که می توانم درباره این خانه و خانواده بگویم.
    خانواده فراهانی در خانه ای زندگی می کنند که به هر گوشه اش نگاه می کنی، یادی از یک نفر یا وسیله ای که نشانی از یک خاطره باشد، می بینی. فهیمه خانم رحیم نیا زیاد اهل خاطره نیست اما بهزاد فراهانی همیشه در حرف هایش خاطره می گوید و می رود سراغ تاریخ. این خانواده ? فرزند دارد؛ شقایق، آذرخش و گلشیفته. اردشیر رستمی، فرزندخوانده شان هم در زندگی، آنها را همراهی کرده است.
    شقایق و گلشیفته فراهانی فرزندان بزرگ و کوچک این خانواده اند که در سینما حضور آشنایی دارند. آذرخش هم در زمینه موسیقی فعال است. این روزها، آذرخش تنها فرزند خانه است و طبقه دوم را مال خودش کرده. رحیم نیا و فراهانی جواب های تصنعی و غیرواقعی نمی دهند؛ حرف هایشان واقعی است؛ حرف هایی از زندگی، فرزندان و تئاتر. در پایان گفت وگو خانم رحیم نیا می گوید: «یادمان رفت از نقاشی بگوییم». رحیم نیا علاوه بر اینکه بازیگر تئاتر است، سال های طولانی است که نقاشی می کشد.
    ? بیشتر، خاطره برایتان مهم است یا حالا؟
    زیاد به خاطرات فکر نمی کنم؛ یادم هم نمی ماند. چیزی در گذشته بوده که باعث شده امروز این جوری شود. من وقتی ندارم که به خاطرات گذشته فکر کنم زمان با سرعت عجیبی می گذرد و من عقب می مانم. من سعی ام را می کنم تا جایی که می توانم عقب نمانم ولی باز عقب می مانم. زمان برای من خیلی زود گذشته.
    ? شاید خوش گذشته که فکر کرده اید سریع گذشته!
    آن قدر عاشق زندگی بوده ام که گذشت روزها را حس نکرده ام. من هنوز خودم را در ?-??سالگی احساس می کنم.
    ? چه حسی بوده که هنوز همراهتان است؟
    حس حرکت، پویایی، آموختن و مفید بودن و احساس کردن.
    ? چقدر این حس از درون خودتان بوده، چقدر از خانواده؟
    این حسی است که از درون خودم می جوشد و به بقیه منتقل می شود. دیگران هم کمک کرده اند.
    ? خسته نشده اید؟
    اصلا. نه حوصله ام سر رفته، نه خسته شده ام.
    ? روز کلافگی نداشتید؟
    اصلا نبوده.
    ? تفریح هم زیاد می روید؟
    چیزهایی که من با آنها خوشحال می شوم شاید کوچک باشند، اما برای من مهم هستند. مثلا وقتی بهزاد برایم لیموترش می خرد، که من در خانه لیموترش ندارم؛ همین خیلی مرا خوشحال می کند.
    ? هیچ وقت شده از مسائل مربوط به خودتان خوشحال شوید، جای اینکه فقط برای بقیه خوشحال شوید؟
    بیشترین چیزی که دوست دارم زمانی است که تئاتر کار می کنم؛ فرقی هم برایم نمی کند که تماشاچی باشد یا نه. زمان بازی کردن تئاتر، زیباترین لحظه زندگی من است.
    ? شما با خاطرات زندگی می کنید؟
    فراهانی: ما نسلی هستیم که ?? سال همه نیروی مان را گذاشتیم برای اینکه حاکمیت را عوض کنیم. دوران سختی را گذراندیم؛ خیلی سخت. برای بردن یک نمایشنامه روی صحنه رنج فراوانی می بردیم. با آروزهای روی هم تلنبار شده زندگی کردیم و به آرزوهایمان نرسیدیم. همیشه تداعی ها با من راه می روند. از این سال ها می گذرم و به کودکی ام می رسم. هیچ هنرمندی نمی تواند کودکی اش را که بخش مهمی از خاطرات است فراموش کند؛ اصلا نشئگی لحظه های کودکی، فراموش شدنی نیست؛ آزادی افزون، مهربانی فراوان، مسئولیت و وظیفه کمتر.
    ? چه چیزی بیشتر از همه شما را به هم پیوند می دهد؟
    (رحیم نیا به فراهانی نگاه می کند و لبخند می زند.)
    فراهانی: همین؛ لبخندش را دیدی؟ همین لبخند.
    رحیم نیا: هدف زندگی ما مشترک است. چیزهایی که دوست داریم مشترک است اما روش هایمان فرق دارد.
    ? غیر از کار.
    رحیم نیا: مسئله کار نیست. ما بیشتر برایمان رشد فرهنگی و انسانیت مهم است؛ هم برای خود ما، هم اطرافیانمان. من بیشتر معتقد به دیده شدن هستم تا تئوری و حرف زدن. محبت هم دیدنی است.
    ? نقش بچه ها در این رابطه چه بوده؟
    این پیوند را بیشتر از همه بچه ها حفظ کردند. من نمی دانم جاهای دیگر دنیا چه جوری است اما اینجا یک مسئله را تجربه کرده ام؛ حداقل در هر خانواده یک نفر باید از حق خودش بگذرد تا خانواده حفظ شود.
    ? و این فرد مادر است؟
    اولین قربانی همیشه مادر است.
    ? برای شما هم این اتفاق افتاد؟
    صددرصد. من خودم را ندیدم و هیچی نخواستم. من همیشه رنج بردم از اینکه چیزهایی که دوست داشته ام انجام دهم، انجام نداده ام؛ این رنج همیشه با من بوده به طوری که آگاهانه کاری کردم که شقایق قربانی نباشد. بعد دیدم این کار در اجتماع بهش لطمه زد.
    ? اشتباه کردید؟
    نه، اشتباه نکردم. من بچه هایم را آزاد بزرگ کردم؛ بچه هایی خلاق. اما به درد زندگی محدود نمی خورند.
    ? از کی احساس کردید در زندگی محو شده اید؟
    این را حس نکردم، زندگی با من چنین کرد.
    ? از لحظه ورود بچه ها؟
    از لحظه ای که شقایق در من زاده شد. من را برای بارداری کنار گذاشتند. من نمی خواستم حذف شوم، ولی شدم. همین یک مسئله پیچیده است. من زمان را از دست دادم و اتفاقی که باید برایم بیفتد، نیفتاد. من گلی را در جای خودم می بینیم و از این مسئله خیلی خوشحالم. این خوشحالی ? وجه دارد؛ یکی برای شخص گلی، یکی هم برای تجربه هایی که باید می کردم و نشد. خیلی چیزها هم شقایق باید به دست می آورد که نشد. امیدوارم شرایطی به وجود آید که شقایق هم به خواسته هایش برسد او دختر بسیار خلاق و هنرمندی است گرافیست و طراح خوبی هم هست و زمینه خوبی برای کارگردانی دارد.
    ? چقدر این رنج را می دیدید؟
    فراهانی: چیزی که بر سر فهیمه آمد، ممکن است دلایل کوچکی درون خانواده داشته باشد اما بیشتر مسئله اش به بیرون مربوط می شود؛ وقتی فهمیدند باردار شده از کار اخراجش کردند.
    ? چه سالی بود؟
    ??. وقتی فهیمه اخراج شد، تنها راه زندگی، کوچ کردن بود. ما قرار گذاشته بودیم که ادامه تحصیل بدهیم. خودم هم می خواستم بدانم جهان چطوری است. وقتی دگرگونی در این ملک احساس شد برگشتیم. یادم است تا سال?? من را در تئاتر شهر راه نمی دادند. ما را از جامعه تئاتری کنار گذاشتند. ما رفتیم تئاتر پارس کار اجرا کردیم. بعد دیدیم هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. گفتیم بچه دار شویم. خوشبختانه تولد آذرخش و گلی روح تازه ای به زندگی مان بخشید. آن سال ها در موسسه نشر، کار ویراستاری و ترجمه انجام می دادم.
    ? با وجود فقر بچه دار شدید؟
    ما همیشه امیدوار بودیم شرایط بهتر شود. سخت کوشی من در حدی بود که دور از چشم فهیمه از شهری به شهر دیگر مسافر می بردم. در همین حال در زیرزمین یک خانه ساکن بودیم که نه حق داشتیم موسیقی کار کنیم، نه حق داشتیم آواز بخوانیم. از یک سو فهیمه هنر را از دست داده بود، از سوی دیگر فقر فشار می آورد و از طرف دیگر در یک زیرزمین زندگی می کردیم.
    ? پس بچه برای شما فراتر از حضور بچه در یک زندگی معمولی بود؟
    بله.
    ? چرا در فرانسه نماندید؟
    چه فایده داشت؟ من از مهاجرت متنفرم.
    رحیم نیا: بحث تنفر نیست.
    فراهانی: من از غربت نشینی متنفرم.
    رحیم نیا: می شد یک زندگی راحت در بعضی کشورها داشت اما چیزی که در زندگی ما را خوشحال می کند، رابطه ما با اطرافیانمان است. فرانسه که بودیم شب تا صبح خواب ایران را می دیدیم؛ خواب دوست ها و آشناهایمان را. همه چیز زیبا بود اما به ما تعلق نداشت و ما به آن جا تعلق نداشتیم.
    ? سهمی از خودتان آنجا نداشتید؟
    رحیم نیا: خیلی خوب بود اما احساس کردیم زندگی ما موقتی است. زندگی اصلی ما درایران جریان دارد.
    فراهانی: بعد هم که برگشتیم مدارک فهیمه را بردم برای استخدام ولی استخدامش نکردند.
    رحیم نیا: فرض کن استخدام هم می کردند؛
    ? تا بچه داشتم؛ با وجود بچه ها نمی شد کار کرد. مسئولیت بچه ها خیلی سنگین است. باید آگاهانه آنها را تربیت کرد.
    ? این تربیت آگاهانه باعث شده که ? فرزند متفاوت داشته باشید؟
    بچه ها وقتی به دنیا می آیند، هر کدام ذات خودشان را دارند. پدر و مادرها هم، هر چقدر به جلو می روند به خاطر تغییر آگاهی خودشان، رفتارشان عوض می شود. بچه های اول همیشه قربانی اند. کم کم پدر و مادرها یاد می گیرند اشتباهاتشان را تصحیح کنند. من در حالی که بچه ها را شیر می دادم، دست دیگرم کتاب بود تا درباره آنها بخوانم. هم رفتار ما با آنها تفاوت داشت هم جامعه.
    ? ظاهرا این میان شرایط شقایق با بقیه متفاوت است.
    شقایق، حاصل تضاد است. ? سالش بود که رفتیم فرانسه. بعد برگشتیم ایران. بعد انقلاب شد. ?? سالش بود که رفت آلمان، استرالیا و آمریکا. آذرخش و گلی بچه های انقلابند.
    ? تضاد در خانواده تان هم بود؟
    بله، بهزاد از جامعه روستایی بود، من شهری. تضاد اول در خانواده ه ها بود. با شناخت از هم، این تضاد کمتر شد.
    ? فضای نوجوانی شما با فضای نوجوانی فرزندان تان متفاوت بود؟
    رحیم نیا: من وقتی با بهزاد ازدواج کردم دانشجوی دانشکده هنرهای تزئینی بودم. تا آن موقع به تئاتر هم نرفته بودم. هیچ کس موافق کار تئاتر من نبود ولی شرایطم به گونه ای بود که با وجود مخالفت ها جلو رفتم. پدرم ایران نبود و من با مادربزرگ و خاله ام زندگی می کردم. من رفتم، چون دلیل کارم را می دانستم.
    ? آنجا با هم آشنا شدید؟
    بله. در گروه هنر ملی با هم آشنا شدیم. یک سال طول کشید تا تصمیم گرفتم با بهزاد ازدواج کنم. او خیلی متفاوت بود اما همه به شدت مخالف بودند. پدرم گفت یا بهزاد را انتخاب کنم، یا آنها را. من که به انتخاب خود اطمینان داشتم بهزاد را انتخاب کردم و مطمئن بودم که آنها هم روزی متوجه حقیقت خواهند شد.
    ? وقتی آقای فراهانی را انتخاب کردید، رابطه تان با خانواده تان چه شد؟
    تا وقتی شقایق به دنیا آمد، با ما رابطه نداشتند. وقتی شقایق به دنیا آمد و دیدند ما زندگی خوبی داریم، نظرشان عوض شد.
    ? پس برای ازدواج، منطقی فکر نکردید؟
    من با عشق ازدواج کردم.
    ? اشتباه نکردید؟
    نه، من زندگی سختی را گذراندم. زندگی با بهزاد آسان نیست، چون آدم متفاوتی است و اگر شناخت درستی از شخصیتش نداشته باشی، زندگی برایت سخت می شود. بهزاد به اصولی که به آنها معتقد است، بسیار پایبند است.
    ? چه اصولی؟
    اصول اخلاقی و انسانی.
    ? ظاهرا نظم خانه را شما حفظ می کنید؟
    بله، ولی شاید ویژگی مثبتی نباشد. من به نظم معتقدم. سعی کردم این نظم را به بچه ها هم آموزش دهم. درباره گلی موفق بودم. وقتی گلی به دنیا آمد از بهزاد خواستم دخالتی در تربیتش نکند.
    ? این نظم به تربیت خودتان برمی گشت؟
    از بچگی طوری بزرگ شدم که تابع نظم بودم. با ازدواج با بهزاد کم کم این حالت در من متعادل شد.
    ? سهم شما در تربیت بچه ها چه بود؟
    فراهانی: در سال هایی که فرصت کار نداشتیم، شب ها با آذرخش و گلی می رفتیم در کوچه پس کوچه های یوسف آباد قدم می زدیم. سعی می کردم علاقه به ادبیات و هنر را در وجود آنها بکارم.

    ? چه جوری؟
    برایشان قصه می گفتم، خاطره تعریف می کردم.
    ? همبازی بچه ها نبودید؟
    فکر کنم من این قدر که با گلی، آذرخش و اردشیر فوتبال بازی کردم، هیچ پدری بازی نکرده.
    رحیم نیا: و قایم موشک.
    فراهانی: من و گلی یک طرف می ایستادیم، آذرخش و اردشیر طرف دیگر.
    ? چرا حرف هاتان درباره بچه ها را با شقایق شروع نکردید؟
    شقایق در شرایط خاصی بزرگ شد. چیزی که من به بچه هایم یاد دادم، سختکوشی، کمی غرور، یک کمی دشمن شناسی و عشق به مردم است. هرگز هم نگذاشتم هنردوستی در آنها بمیرد.
    ? هیچ وقت احساس نکردید که کم وقت گذاشته اید؟
    نه، یکی دو تا اشتباه تاریخی این وسط پیش آمد ولی من تلاشم را کردم. ما شقایق را به عشق آموختن کارگردانی حرکات موزون به آلمان فرستادیم تا بعد به چکسلواکی برود و درس بخواند. وقتی به آلمان رفت، تنش های اتحاد جماهیر شوروی و چکسلواکی شروع شد. او دیگر نمی توانست به چکسلواکی برود. خاله شقایق پیشنهاد داد او به استرالیا برود. شقایق به استرالیا رفت، بعد هم آمریکا. سرنوشت شقایق هی عوض می شد. او باید می رفت چکسلواکی درس می خواند ولی نشد.
    ? به شانس اعتقاد دارید؟
    نه.
    ? فکر نمی کنید شقایق بدشانس بوده؟
    وقتی می گویید شانس، احساس می کنم به ساحت مقدس انسان توهین می کنید.
    ? شما به تراژدی اعتقاد ندارید؟
    تحلیل من از تراژدی، به معنی سرنوشت نیست.
    ? شما چطوری وارد این حرفه شدید؟
    شرایط خیلی پیچیده ای بود. من پدرم تعزیه خوان بود؛ نقش امام را می خواند. از ?سالگی در تعزیه بودم.
    ? وقتی وارد حرفه تئاتر شدید، طرد نشدید؟
    نه، من ??سالم بود که در رادیو و تئاتر کارم را شروع کردم؛ تئاتر را با سرکیسیان شروع کردم. پدر و مادرم در روستا زراعت می کردند. اینجا با دایی ام بودم. بعد از مدتی دایی ام را هم ترک کردم. آدم مستقلی بودم.
    رحیم نیا: خانواده بهزاد دوست نداشتند او وارد این کار شود.
    فراهانی: پدرم می گفت یا معلم شو یا سرهنگ.
    ? شما چطوری وقت بچه ها را پر می کردید؟
    رحیم نیا: روی میز ما همیشه پر از مداد و رنگ و کاغذ، قیچی، چسب و دفتر نقاشی بود. چیزی که این میان خیلی مهم بود، مطالعه بود. وقتی بچه ها کوچک بودند برایشان کتاب می گرفتم و با هم می خواندیم. عاشق کتاب بودند. آذرخش وقتی کمی سنش بیشتر شد برای خودش کتاب می خرید و داستان می نوشت. اولین بار که داستان هایش را خواندم، از شوق گریه کردم.
    ? دوست داشتید بچه ها چه کاره شوند؟
    خیلی فکر نکردم؛ فقط سعی داشتم خلاق باشند.
    ? دوست نداشتید گلی موسیقیدان شود، نه بازیگر؟
    اولش ناراحت بودم، چون خودم تجربه بدی از بازیگری داشتم؛ دوست نداشتم او اذیت شود…
    فراهانی: کسی با مخالفتت جنگید؟
    رحیم نیا: شقایق گلی را به سمت بازیگری سوق داد. بازیگری آن قدر جذاب است که وقتی وارد شوی، ماندگارش می شوی. خودش می گوید کار موسیقی را هم ادامه خواهد داد.
    فراهانی: برای دل تو نمی گوید؟
    ? بین بچه ها فرق هم گذاشته اید؟
    رحیم نیا: فرق نه. من آرزو دارم بچه هایی که هنوز نتوانسته اند خلاقیتشان را نشان دهند، زمینه بروز استعدادشان برایشان فراهم شود.
    فراهانی: برای من بچه ها با هم هیچ فرقی ندارند؛ هیچ کدامشان هم به نظرم موفق تر از بقیه نبوده اند. شقایق در شرایط جنگ گلادیاتوری زندگی کرد و هنوز سرپاست. کار آذرخش هم واقعا خوب است.
    بچه های من هر کدام در شرایط متفاوت اجتماعی بزرگ شدند. گلی به نسبت، شرایط آرامی را تجربه کرد. آذرخش در جنگ بزرگ شد. شقایق هم زندگی پیچیده ای داشت.
    رحیم نیا: گلی شخصیتش به گونه ای است که مرتب به آدم ابراز علاقه می کند. در شدیدترین گرفتاری ها باز به ما زنگ می زند، پیغام می گذارد، به دیدنمان می آید ونسبت به ما احساس مسئولیت می کند.
    فراهانی:گاهی گلی یادداشت هایی برایم می گذارد که تنم می لرزد. یادم است یک بار ?? تا قلب روی کاغذ کشیده بود و نوشته بود «بابا دوستت دارم». ابراز محبت شقایق و آذرخش به شکل دیگری است. من گاهی در وجود آذرخش محبت های پیچیده، خاص و عمیق دیده ام که در کس دیگری ندیده ام. احساس های شقایق هم خاص خودش است. گاهی چیزهایی از شقایق می بینم که یاد ??سالگی خودم می افتم. من از موفقیت گلی همان قدر خوشحال می شوم که از موفقیت هر بازیگر دیگری هم خوشحال می شوم. موفقیت گلی برای من همان قدر دوست داشتنی است که موفقیت باران کوثری یا ترانه علیدوستی.
    ? ازتان گله هم می کنند؟
    رحیم نیا: خیلی زیاد. اگر پای حرف های آنها بشینید فکر می کنید ما بدترین پدر و مادر دنیا بوده ایم. گاهی اطرافیان به ما یادآوری می کنند که خیلی هم پدر و مادر بدی نبوده ایم.
    فراهانی: بگذارید یک مثال بزنم؛ یادم است آذرخش کوچک بود. یک دوچرخه داشت که ?ساعت با آن دور حیاط چرخ می زد. وقتی بزرگ تر شد، تقاضای دوچرخه بزرگی کرد. ما نمی توانستیم برایش دوچرخه بگیریم.
    ? رحیم نیا: داشتیم، بهزاد به یک دلیل دیگر دوچرخه نگرفت.
    فراهانی: آن موقع یوسف آباد زندگی می کردیم؛ خیابان های پرشیب با تقاطع های وحشتناک. اگر برای آذرخش دوچرخه می گرفتم، حتما در آن خیابان ها می مرد.
    رحیم نیا: اشتباه بهزاد این بود که به آذرخش دلیل نگرفتن دوچرخه را نمی گفت و هی می گفت می خرم.
    ? شما بیشتر، بچه ها را بیرون مدرسه به کلاس های مختلف مشغول می کردید؟
    بچه ها را خیلی کلاس می گذاشتم. دکتر امیرحسین آریان پور محبت کردند و درباره آموزش بچه ها با من صحبت کردند. او به من گفت فرصت تجربه کردن محیط بیرون را برای بچه ها فراهم کن. برای من مهم نبود که معدل کل ??شود یا ??؛ مهم این بود که چیزی یاد بگیرند. آنها را به تئاتر، سینما، نمایشگاه های نقاشی، موزه ها، پارک ها و طبیعت می بردیم کاری کا مادرها امروز کمتر برای بچه هایشان انجام می دهند و سام، نوه عزیز ما هم از این جریان مستثنا نیست.
    ? به این ترتیب آداب مدرسه برای بچه ها سخت نبود؟
    فراهانی: بعضی وقت ها بوده، گاهی نبوده.
    رحیم نیا: درباره آذرخش خیلی اذیت شدم. وقتی از مدرسه به خانه می آمد؛ می دانستم خانه، تنها جایی است که او می تواند خودش را خالی کند. گلی هم خیلی با من همراهی می کرد؛ در خانه منفجر می شد. طبعا باتوجه به روابط پدر و پسری، با پدرش هم خیلی حرف نمی زد. به همین ترتیب انفجارهای پدرش هم در خانه بود.
    ? به خاطر بچه ها رابطه تان تخریب نشد؟
    در یک دوره زمانی شد. من با تمام وجود با بچه ها بودم. آن موقع زندگی ام لطمه زیادی دید.
    ? بعد ترمیم شد؟
    رحیم نیا: تا حدود زیادی بله.
    ? اول گفتید بچه ها تأثیر مثبت گذاشتند، حالا می گویید منفی!
    من می خواستم بچه ها سالم و آزاد بزرگ شوند؛ این سخت بود.
    فراهانی: روابط عاطفی انسان ها در دوره های مختلف، متفاوت است.
    ازلیت یک رابطه وقتی تثبیت شد مسائل کوچک پیش می آید. شاید گاهی درگیری پیدا شود ولی مهم نیست. من به این معنا رسیده ام که تا ابد با این بانو زندگی کنم. یک بار به دلیلی در حمام بیهوش شد، اگر نرسیده بودم سرش به وان می خورد. من عزیزان زیادی را از دست داده ام ولی وقتی فهیمه بیهوش شد تازه فهمیدم اگر نباشد چه بلایی سرم می آید.
    ? اگر یک روز یکی از بچه ها بیاید خانه و بگوید کسی را اتفاقی کشته، چکار می کنید؟
    فراهانی: خودم را به جایش معرفی می کنم.
    ? فداکاری؟
    نه، این حرکت یک پدر است؛ یک پدر واقعی و معمولی.

     گفتگو با پدر و مادر گلشیفته فراهانی

     

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • از حمید لولایی بیشتر بدانی

    متولد ۱۳۳۴ در محله عشرت آباد تهران.• اصالتا شمالی است اما بزرگ شده محله عشرت آباد است متاهل و دو دختر به نام های مریم و سارا دارد.
    • از کودکی عاشق بازیگری بود و با استفاده از جعبه های پودر لباسشویی و چسباندن عکس و گویندگی بچه های محل را دور خود جمع می کرد.
    • با پول های عیدی خود به سینما می رفت. بهترین تفریح زمان کودکی اش سینما رفتن بود.
    • عشق به بازیگری در ۱۵ سالگی او را به کلاس های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کشاند.
    • دوره کلاس های هنرهای زیبا را به صورت شبانه گذراند.
    • کار تئاتر را به طور جدی در سال ۱۳۵۸ با بازی در نمایشی به کارگردانی مرحوم رضا ژیان و سیاوش طهمورث شروع کرد.
    • A«پیکرتراشA» فیلم سینمایی بود که از آن به عنوان کار دوم خود یاد می کند اما این فیلم به اکران عمومی در نیامد و هیچ وقت دیده نشد.
    • در آغاز جنگ در فیلم سربداران هم نقش کوتاهی را ایفا کرد که این آخرین فیلم او قبل از شروع جنگ تحمیلی بود.
    • با شروع جنگ تحمیلی به مدت شش سال از عرصه هنر دور ماند.
    • در زمان خدمت سربازی همچنان به کار تئاتر مشغول بود A«سبزه دوست بچه هاA» تئاتری بود که او در این دوران به همراه مرحوم رضا ژیان برای بچه ها اجرا می کرد.
    • در سال ۶۹ در کلاس مدیریت سینما شرکت کرد و پذیرفته شد و مدیریت سینما عصر جدید را به عهده گرفت.
    • مدیریت سینما آزادی او را دوباره به دوستان قدیمی اش رساند که این دیدار مجدد موجب روی آوردن دوباره لولایی به بازیگری شد.
    • A«فراموشخانهA» مجموعه ای بود که با آن کار و بارش رونق یافت به همین خاطر از مدیریت سینما استعفا داد و به بازیگری روی آورد.
    • بهترین فیلمی که در هنگام مدیریتش در سینما اکران شد A«مادرA» بود که همیشه از آن به خوبی یاد می کند.
    • سال ۱۳۷۲ از مدیریت سینما آزادی استعفا داد و دقیقا یک سال و نیم بعد، سینما آزادی دچار آتش سوزی شد.
    • عشق و علاقه او به بازیگری حتی در زمان مدیریت سینما لحظه ای او را رها نمی کرد به طوری که هرگاه فرصتی به دست می آورد زود جیم می زد و خود را به سر صحنه می رساند.
    • با ساعت خوش قدم به عرصه طنز گذاشت. داریوش کاردان اولین کسی بود که قابلیت های او را در این وادی کشف کرد.
    • در ساعت خوش بیشتر از همه عوامل با مهران مدیری و رضا عطاران رابطه بهتری داشت.

    • مدیریت سینما مانع ازحضور مدام او در سریال ساعت خوش می شد. به همین دلیل بازیگری را به مدیریت سینما ترجیح داد.
    • با خشایار مستوفی حسابی گل و خود را به جامعه طنز معرفی کرد.
    • در بازیگری تنها مشوق خود را مادرش معرفی می کند و همیشه به خاطر صداقت و روراستی اش زبانزد خاص و عام است.
    • نقاشی تنها هنری است که به بازیگری نزدیک می داند او عاشق کارهای آنتوان چخوف است.
    • صبر و تحمل زیادی دارد و بسیار کم حرف است اما خودش را هیچ وقت دست کم نمی گیرد.
    • خودش معتقد است حمید لولایی آدم بی آزاری است. اخلاق او در منزل بسیار عالی است.
    • بسیار دل رحم و مهربان است و بسیار علاقه دارد به دیگران ابراز محبت کند.
    • عاشق سوارکاری است و فوتبال را خیلی دوست دارد.
    • عاشق بازی چارلی چاپلین است. در بچگی برای دیگران ادای چارلی چاپلین را در می آورد.
    • به بازی پرویز پرستویی علاقه فراوانی دارد و از عطاران به عنوان آدم خوش فکر و بسیار فروتن یاد می کند.
    • از تلخ ترین خاطره های زندگی اش فوت مادر خانمش بود که روی او تاثیر زیادی داشت.
    • تعصب خاصی روی دو تیم پرسپولیس و استقلال ندارد اما به بازی مهدی مهدوی کیا در تیم ملی علاقه مند است.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۲ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • افسانه بایگان

    نام: افسانه بایگان

    تاریخ تولد: ۱۳۴۰

    مدرک تحصیلی: پنجم ادبی.

    ………………………………………..

    شروع فعالیت از سال ۱۳۵۱ با فیلم کوتاه بوق.

    با بازی در مجموعه تلویزیونی سربداران (۱۳۶۳)، ایفای نقش مقابل دوربین را تجربه کرد و پس از آن بلافاصله به سینما راه یافت. او در دهه شصت پرکارترین بازیگر زن سینما بود.

    - نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن در نهمین جشنواره فیلم فجر برای فیلم دو فیلم با یک  بلیط (۱۳۶۹)

    - دیپلم افتخار بازیگر نقش اول زن در چهاردهمین جشنواره فیلم فجر برای فیلم خواهران غریب (۱۳۷۴)

    - کاندیدای دریافت سیمرغ بلورین برای بازی در فیلم کافه ستاره از بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۱ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش